شيطان

December 15, 2001
٭ . I am speaking from Behesht.
نوشته شده در ساعت 5:57 PM توسط shay tan1

٭ پاره اول
سلام بر بندگان درگاهم. بزودي در اينمكان پرده از رازهاي گوناگون برخواهم داشت.
نوشته شده در ساعت 7:08 PM توسط shay tan1

December 16, 2001
٭ پاره دوم
سالهاي مديدي بود كه ميخواستم سكوت ازلي خود را به بهانه‌اي بشكنم. چه بهانه‌اي بهتر از اينكه من تنها تا هزار سال ديگر بيشتر زنده نخواهم بود؟ ( به همين دليل نامم شيطان هزاره سوم است)
خوب ميدانم كه هزار سال براي بيان جفايي كه از سوي رفيق قديمم به من رفته هرگز كافي نيست. البته من ميتوانم همه ماجرا هاي بي پايان را در يك آن بيان كنم منتها چون شما آدميزادگان هنوز نوعيت مغزتان حتي مادون آنالوگ است، مجبورم دندان به جگر پاره بفشرم و آرام آرام آنطور كه بتوانيد هضم كنيد بنالم.
جايم بد نيست. سايه طوبي را برسر، جويي روان از شراب در كنار و گهكاه پاچه طيهوري چاق ويا حوري داغ در دست دارم.
دوست قديمي كه در بالا به جفايش اشاره كردم كسي نيست جز خدا. خدايي كه همه را از انس و جن و خود بدبختش و من مظلوم را سر كاري گذاشت كه هيچ اميدي براي رهيدن از هزار توي تاريكش نيست.
بيكار بود. حوصله دمدمي‌اش سر رفته بود. بازيچه ميخواست. نوك انگشتش بد جوري ميخاريد به دنبال سوراخ جديد ميگرديد. در خلقت قبلي‌اش كه فرشتگان را خلق كرد، گدابازياش گل كرده بود و دو تكه زياد آمده از پر وپيت فرشتگان را با زحمت به پس و پيششان چسباند و سوراخشان را كيپ گرفت. به همين خاطر بود كه وقتي شمايان را خلقيد در ابتدا خواست اسم بنده جديد را سوراخ بگذارد، منتها ترسيد كه همگان به عقده هميشه پنهانيش پي ببرند. با من مشورت كرد. سكوتي پر معني و سوزناكي كردم. من تنها كسي هستم كه بعد از خلقتم سفته شده‌ام و هنوز كه هنوز است ميسوزم. سكوت كردم تا مرتكب اشتباهش شد چرا كه هنوز جاي حفره‌هاي كه در ميانگاهم ساخته بود بي امان ميسوخت. تازه.....
نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط shay tan1

December 18, 2001
٭ پاره سوم
تازه خود خدا بيشرمانه سوزش مرا به علت آن ناميد كه من اهل دوزخم. مني كه تمام سرشتم از سبزي بهشت ساخته شده بود. واي كه چه خداي فراموش كار و فرومايه‌اي داريد شما.
اولين موجودي كه خدا ساخت و آدم ناميدش خنده عرش و فرش را برانگيخت. نخستين نمونه آدميزاد چيزي نبود چز يك دونات يا سوراخكلوچه كه خدا به عنوان شاهكار خلقت به همه نشان داد. خدا پنداشت خلق از قلت حفره‌ها ي مخلوق جديد به وي ميخندند. دونات را به شهد روان تر نمود و خدايگونه غيبش كرد. مصدر آدمخوردن از همين لحظه به كتابهاي لغت راه يافت. نمونه ناموفق بعدي نيمكره مملو از حفره بود كه بعدها آبكش لقب گرفت و آلت پيمانه كردن آب درياها براي جماعت بيكارگان شد. خدا چند نمونه سوراخدار ديگر ساخت كه گاه گريه و گاه خنده بهشتيان را فراهم كرد. من جرات به كار بستم و گفتم : يا خدا! تو كه خود را گاييدي تا مورد گاييدن بيافريني. شمايلش را از خود كپي كن. مگر تو خود اكمل الكاملين نيستي؟.
خدا تشري بمن زد و گفت: گه زيادي موقوف.
بعد با حالت قهر رفت در گوشهاي خلوت از بهشت كه كوتاه ترين ديوار را با جهنم داشت، پشت به همگان مشغول خاك بازيي كودكانه‌اي شد طولاني. تازه داشت بهشت بيخدا نظم و سامان طبيعي ميافت كه خدا با سر و رويي گل و خاك گرفته به ميان دويد و گفت:
ساختم آنچه را كه بايد شما را در عقل و هوش و صداقت نمونه باشد. دستش نزنيد كه هنوز شل است و وا ميرود.
موجود جديد شكمبه‌اي تو خالي بود كه پنج زائده بي خاصيت به نامهاي سر، دستان يمين ويسار و پاهاي يمين و يسار به آن چسبيده بودند. خدا شكمبه گلين را از سوراخي كه ميان پايچه‌هاي شكمبه بود كمي باد كرد. مانند كودكي كه در باد كردن بادكنك افراط ميكند او نيز افراط كرد و باد اضافي چاره اي نداشت جز خروج. خروج باد موجب شد سوراخهايي دردسر زا براي آدميزاد بوجود آيد. سوراخهايي كه بعد ها چشم و گوش و بيني و دهان نام گرفت. خدا كه حوصله نداشت تا منتظر خشك شدن مخلوق جديدش باشد به سرعت شكمبه را به آتشين ترين بخش جهنم برد و در كوره پخت. پخت اول موجب بروز تركي در جلوگاه مخلوق شد. همچنين به علت حرارت زياد شكمبه تغيير شكل داده و بعضي قسمتهاي بالاتنه اش به طرزي مرموز ورقلمبيد. خدا كه از شوق ميسوخت گفت حال به اين موجود روح ميدمم. عرش و فرش گرد و خاك كردند كه صبر كن. خدا از گرد و خاك عطسه‌اش گرفت و بي اختيار سر را در ميان دستها پنهان كرد تا عطسه كند. همراه با عطسه او قسمتي از روح خداوندي به داخل سوراخهاي مخلوق سفالين راه يافت و موسيقي گونه از سوراخي بنام دهان بيرون زد. خدا در عجب شد و گفت: به كلام نيامده بلبلي ميكني؟
مخلوق شرمگينانه به سرتاپاي لخت خود و اندام پر پر و پيت فرشتگان نگاهي كرد و با دست پس و پيش خود پوشاند و گفت: حالا خلق كردي چرا با لباس نيافريدي؟ پس كو پوششم تا از نگاه اين فرشتگان هيز حفظ شوم؟
خدا به اطراف نگاهي كرد از زاويه‌هاي سياه جهنم تكه تارهاي دود زده برداشت و به مخلوقش داد و گفت:
خودت رو بپوشون كه معصيت داره. اين فرشته ها هم آدم به عمرشون نديده‌اند.
: اما من كه آدم نيستم.
: ما كلي زحمت كشيديم تا ساختيمت. پس چه هستي؟ شكمبه سخنگو؟ عطسه متراكم اهورايي؟ سوداي خانه گرفته در سر؟ هواي محبوس در تن؟
مخلوق خود را در تار سياه چادر گونه پيچاند و با غمزه گفت:
نوشته شده در ساعت 12:16 PM توسط shay tan1

December 25, 2001
٭ پاره چهارم
مخلوق جديد خود را در تار سياه چادر گونه پيچاند و با غمزه گفت: من هوا هستم.با ه دو چشم.
خدا خسته تر از آن بود كه بخواهد بر سر نام چك و چانه بزند. زير لب ناسزا گويان به بسترش رفت و با خرناسى رعد گونه به خوابى عميق غلتيد. خوابيدها.... من به سراغ هوا رفتم. خنديد و پرسيد:
اون چيز دراز وسط پات چيه؟
:دم
هوا سرخورده از پاسخم رفت مشغول چريدن بهشت شد و من سرخورده تر از نحوه خلقت خود آرزو كردم ايكاش به جاى دم به اين درازى چيزى كوتاه اما بدرد بخورتر خدا برايم خلق كرده بود. به سراغ خدا رفتم. شهامتي شيطانگونه بخرج دادم و به آزامى گفتم:
آ خدا!
:....
:آ خدا!
:چ چ چيه؟ مگ كورى كه كپيدم؟
:نميشه دم من از جلوم دربياد. وقتى ميشينم ناراحتم ميكنه.
: حالا ديگه از خلقت ما ايراد ميگيرى سنده؟
من سكوت كردم. اخلاق گه خدا را ميشناختم كه هر كس را كه مزاحم خوابش شود ميفرستد به قعر جهنم. رفتم سروقت كتابخانه الهي كه پر از اسرار خلقته تا بلكه خودم دردم را دوا كنم. در ميان كتب و الواح و رقعات بيشمار بالاخره راز پس و پيش كردن دم را آموختم گرچه همراه با عيب و ايراد.
بالاخره با گردني افراشته رفتم سراغ هوا. مرا با دم جديد پسنديد. به هم آويختيم و تا اينكه فرشتگان بيكار و فضول خبر به پيش خدا ببرند كار از كار گذشته بود. خدا خميازه كشان بلند شد
: حالا ديگه به هواى من دست درازي ميكني گه؟!
خدا هوا را گرفت و او را وارونه تكان تكان داد تا بلكه آب رفته رابه جوي برگرداند. اما از آنجا مكانيزم بدن هواى حامله با ديگر مخلوقات متفاوت بود هنوز خدا گرم نشده بود كه به جاي نطفه حرام خود بچه بيرون افتاد. عربده خدا و شيون طفل معصوم فضاي بهشت را پر كرد. من كه از پشت درخت طوبا منتظر فروكش كردن غضب الهي بودم دويدم و بچه را بغل كرده و از جلوي ديد ناظرالنظارين گم شدم. خدا برسر ميزد كه بعد از عمري آبروداري حالا بايد تخم حرام را بر سر سفره سخاوت خود بنشانم. سن و سالدارهاي عرش خدا را به گوشه اى دنج كشيدند و گفتند حالا كاريست كه شده ما شهادت ميدهيم كه نطفه اين طفل معصوم از صلب الهي شما صادر گرديده. تازه مگه شيطان خودش از كجا اومده؟ اون هم از دسته گلهاي شماست. شما كه هزارتا كار اشتباه ديگه هم نظير سيل و زلزله و غيره داشيد كسى مگه به شما خرده گرفته؟ اين موجودات بدبخت و حقيري كه گله به گله آفريده اى را هر چه نازل كردي گفتند شكر! حالا تو هم بيا و از خر شيطان پياده شو كه هر چه موضوع را كش بدهي مايه آبروريزي دستگاه خلقت خودت است.
خدا نشست كنار رودى از شراب و پياله پياله نوشيد تا آنكه همه چيز را در بيخبرى از ياد برد.
من بدبخت فارغ از تنبيه آني خدا حالا تازه به خود آمدم و ديدم كه عيالوارم. از آنسو هوا چيزهاي گوناگون ميطلبد و از سوي ديگر طفل گوهر بلورين از چشم و تركمان از حفره ميانگاهي ميپراكند. چند فرشته معصوم را با هزار وعده و وعيد رام كرده و مقداري از پر و پيتشان را گرفته و پوشكوار به دور طفل پيچاندم هوا به اعتراض گفت: اونجوري بچه پاش كج ميشه تازه بگذار تا دم جلويش را خوب ببينم. از مال تو بهتر به نظر ميرسد.
به ما كه خود كوه غيرتيم برخورد. يك چسك گوشت آويزان آن توله از اين دم بلند مگر ميتواند بهتر باشد؟
با گذشت زمان بچه بزرگتر ميشد و هوا ديگر به دم من بدبخت محل نميگذاشت كه بالاخره خدا از مستي در آمد و جبرئيل را فرستاد كه بياييد كارتان دارم. من زن و زندگي را بر دوش نهادم و با واهمه اي بي پايان به سوي عرش العراشين ( همان كه بعد ها شد آسمان هفتم) به راه افتادم.
نوشته شده در ساعت 11:40 PM توسط shay tan1

December 26, 2001
٭ پاره (پنجم)
هنوز به عرش العراشين نرسيده بوديم كه بويى نامطبوع دماغمان را گدازاند. از جبرئيل علت را پرسيدم اظهار بى اطلاعي كرد. بالاخره به محل موعود رسيديم. خدا كنار حوض كوسر(با س) نشسته بود و داشت پاهايش را در پاشويه ميشست. بروي حوض دلمه هاي رنگارنگي ديده ميشد. خوب كه دقت كردم ديدم گلاب به رويتان سودا و صفراى اضافى حق تعالى است كه حوض را به گه كشيده. تعداد بيشمارى ماهي زرين پولك بهشتى از اشمئاز و عفونت بروي آب آمده بودند. خدا لاغرتر از هميشه بنظر ميرسيد. با ديدن من تاب نياورد و دهان به ناسزا گشود. رگهاي پرخون تمام چشمان مى زده اش را قلمرو خود كرده بود. به اشاره جبرئيل خيل فرشتگان با تغارهاى مملو از آبليموى دست افشار آمدند تا از حرارتش بكاهند. خداوند ظرف و مظروف را همراه هم غيب مينمود. دست اخر آروغى طوفانوار از دهان بيرون داد و همه را گريزاند. من ماندم و هوا و موجود بينامي كه در بغل داشتم.
:بيا جلو نامرد! خجالت ميكشي؟ كلاه قرمساقي سر اربابت گذاشتي خجالت ميكشي؟ اي موجود حقير! تو به چه اجازه اي به خود رخصت دادي كه برى و سر در كتابخانه ازل كنى؟ اين دم سر سوراخ مسخره كه از جلوگاهت آويزان شده حاصل آن تلاش بيهوده ات است؟ بسكه آن اوراق واقعا اوراقند و قديمي خود من كه كاتبشان بوده ام جرائت نزديك شدن به آنها را نداشتم.خودت را خيلي برتر حس ميكنى؟ ارزش تو در نظر من ديگر از ارزش شيطانك زنگ زده اين ساعت هميشه خراب كبريايى كمتر است. تو هم هوس خلق كردن به سرت زده بود؟ بي مشورت من؟ بيار جلو آن توله را.اين شكمچه حرامزاده است نتيجه آن اجتهاد بيحاصلت؟ اين پوست نيفايده چيست كه به سر دمب بچه چسبيده؟
خداوند همچنان به غرولند هزيانگونه اش ادامه ميداد كه ناگهان چشمش مي زده اش به سيماي هوا افتاد. دستي به جلوگاه صاف خود كشيد و غبطه كنان گفت: خب خواستي به خود بگويي تا حاجتت را رفع كنم. رفتي با اين نره خر خوابيدى كه چى؟ آهاي نگبانان عرش بيائيد و اينها را از جلوي ديدم دور كنيد. ببريدشان به جايى كه دوزخ باشد اما آتش مرئى نداشته باشد. بسوزند به آتشى كه خود افروختند. بفرستيدشان به شرزخ!
شم شيطاني به من نهيب زد كه وقت سنگسري نيست. خايه مالانه عرض كردم: خدا گه خوردم! من بدبخت مگر چه هستم؟ جز خرده ريزه ناكاميها و عقده هاي بارگاه الوهيت؟ بگذار تا در اينجا بمانم. رخصت ده تا اين موجودات را همينجا در مقابل جبروتت سگ كش كنم.
: حالا ديگه ميخواهى مخلوقات مستقيم و غير مستقيم ما را بكشى؟ اصلا گه زيادى موقوف. تمام اين ماجرا نتيجه قضا و قدر برنامه ريزى شده خودمان است. آن پوست نيفتاده طفل معصوم را هم با فرمانى جداگانه قانونمندش ميكنم. اينجا كه شهر هرت نيست. من همه وجودم طرح و تدبير است.
دل خداوند از دروغ آشكاري كه گفت به آشوب افتاد و دوباره شروع به بالا آوردن كرد. به همراه دلمه هاى بالا آمده ميشد سروشى روحانى را شنيد كه همانند فرمانى ابدى در كائنات پژواك ميافت:
سنده ها تا ابد اين زهرمارى را بر همگان ممنوع ميكنم. بشكنيد خمها را و سد كنيد نهرهاى مى را!
من بخوبى سنگينى نگاه شماتت بار عرش و فرش را بر گرده ام حس ميكردم كه مرا مقصر اين فرمان لايتغير الهى ميدانستند. ايكاش مقام الوهيت بجاى اين فرمانهاى بى برنامه قدرى به ظرفيت بي انتهاي خود ميافزود كه با يك بار بالا آوردن دنيا و آخرت را بر مخلوقاتش زهر نكند. در غم خود بودم كه دوست صميمي ام ازرائيل (با الف) دلدارانه دستى به شانه ام گذاشت و نجوا كرد: زياد به دل نگير. دستگاه خلقت پر است از فرامين چند ماده اى معطل مانده در شواري نگهبان برزخ. تبصره اى به تن اين فرمان خواهند دوخت كه قناسى اش را بگيرد.
:مثلا چه تبصره اى؟
: چه ميدونم. مثلا ممكنه بنويسند (شراب مطهر) بدون اشكال شرعى و عرشى است. اصطلاح علمى اش فكر كنم بشود شراب الطهور.
: اين كه از نظر منطقي به هم نميخواند. مثل اينست كه بگوييم حلال حرام يا مرده زنده.
: سر خود را به درد نياور كه دستگاه خلقت مملو است از اين سوتى ها.
من كه قدرى از سنگينى عذاب وجدان رها شده بودم به گوشه اى عزلت گزيدم غافل از اينكه سرنوشت هوا و طفل معصومش بنا به سنت لايتغير قرتاس بازي الهي به گونه اي ديگر رقم خورده است. راستش در همان اوايل ازل كه همه چيز نظم و نظام درستي نداشت آدرس (شرزخ) گم شده بوده و كسي پرواى خبر چيني به خدا را نداشته است. بسكه خداوند به هر چه كه خلق ميكند علاقه دارد. درست مانند هنرمندى كه نميتواند در دل نقدي كوچك بر زپرتي ترين و صيقل نايافته ترين آثارش را بپذيرد.
خلاصه از آنجا كه كسي نشاني شرزخ را نميدانست و حمالان سريع السير عرش تبعيديان بارگاه قداست را به جايي ديگر فرستادند.
نوشته شده در ساعت 6:28 PM توسط shay tan1

December 27, 2001
٭ پاره ششم
قرنها به آرامى ميگذشتند. صدها بار عريضه و درخواست براي ديدار به مقام احديت فرستادم. هيچ جوابي نرسيد. دليل نامه هايم اين بود كه ميخواستم از شر دم جلويم خلاص شوم. ديگر هوايي در كنار نداشتم تا اين ابزار به كارم آيد و كف دستهايم پينه دردناك بسته بود. جرات نزديك شدن به كتابخانه ازل را نيز نداشتم. خداوند براي اينكه كسي خودسرانه به اسرار الهي دست نيابد چند تا از بهترين خدمتگزارانش را به درباني در مهر و موم شده كتابخانه گذاشته بود. خدمتگزاراني كه نه گوش داشتند تا آنها را وسوسه كنم و نه مغز كه خود به فكر فتح اين باب بسته بيافتند. موجوداتي به نام دهانچنگال كه فقط راه رسم دريدن را آموخته بودند. به همين دليل مجبور به نامه پراكني شدم. نه تنها خود خدا بي جوابم گذاشت بلكه به مقربينش سپرد از هر در و دروازه اي مانند گربه اي گر پيشم كنند. قرنهاي بي انتها به آرامي ميگذشت. خدا بعد از وقايعي كه بدنبال خلقت هوا و طفل معصومش گذشته بود ديگر دم و دستگاه خلق كردنش را جمع و جور كرده و به بيابان عدم فرستاده بود. با شناختي كه به عنوان نزديكترين مونسش داشتم ميدانستم زماني خواهد رسيد كه از عملكرد خود پشيمان خواهد شد. اما كي؟ تنها نقطه اميد ن بود كه دورا دور ميشنيدم سرش را به ميان دستانش ميبرد به خلسه هاي طولاني درميغلتد.
اهالي كون و مكان نيز كه سايه امر و نهي كن خدا را بر سر نميديدند آنچه ميخواستند ميكردند الا نوشيدن آزادانه شراب. سالها بود كه نهرهاي سابقا جاري از مي خشك شده بودند و جز خس و خاشاك گياهان پژمرده بهشتي و يا خاكسترهاي بويناك جهنمي در آنها ديده نميشد. دورا دور ميشنيدم بهشتيان از جهنميان راه و رسم ساختن آبي آتشين را آموخته اند كه شباهت زيادي دارد با آنچه كه سابقا در جوهاي بهشت جاري بوده. شراب الطهورهاي دست ساز كم كم امري فراگير شدند. تا آنكه معضل بزرگي خود را به نمايش گذاشت. كمبود خاك و كمبود تاك. تحقيقات زياد انجام شد. حتي عده اي خايه مال مرا متهم به سرقت خاك و تاك كردند. بالاخره هيات تحقيق و تفحص نتيجه اقداماتش را به درگاه كبريايي فرستاد. گويا در آخرين سطر پرونده قطور نوشته شده بود كه عرشيان و فرشيان از خاك براي خم سازي و از تاك براي مي سازي استفاده ميكنند و به عنوان پيشنهاد هيات متذكر شده بود كه مخلوقات بيش از اندازه بيكارند و چنانچه بصير البصارين چشمانش را بر اين كجروي ببندد نتايج سوئي در آينده به بار خواهد آمد. خلق بيكاري كه عرق و شراب مينوشد دو روز ديگر هزار و يك خواست غير شرعي ديگر نيز طلب ميكند. هيات ادامه داده بود كه از مهمترين اين احتيااجات بالقوه انجام امور قبيحه بروي بعضي از اندامهاي يكديگر است. از آنجا آنچه را كه بايد داشته باشند ندارند دائم انگشت به دهان و گوش و چشم يكديگر فرو ميكنند. هيات پيشنهاد داده بود كه يا انگشت همگي قطع شود و يا سوراخهاي ديگري در بعضي از نقاط بدن مخلوقات تعبيه گردد والا با اين روند دو روز ديگر بهشت شهر كوران و كران انگشت زخم خواهد شد.
ديري نگذشت كه نيمه شبي ازرائيل سراسيمه به بيغوله ام آمد. در آستين شيشه اي قرمز داشت و بي آنكه حرف بزند شروع به پركردن جامهاي زرين كه با خود آورده بود كرد. ميدانستم بعد از قرنها آنچه كه دوست ديرينه ام را به سراي من كشانده بايد موضوعي مهم باشد. منتظر ماندم تا خود به سخن آمد.
: ديوانه شده. خرفش زده. ميگويد همه را بكش. به صغير و كبير اين قوم الضالين رحم نكن.
: كي رو ميگي؟
: زبانم لال خدا را ميگم. بعد از اينكه هيات پرونده را به خدا داده او هم نه برداشته و نه گذاشته و ميگويد كليه مخلوقات بايد معدوم شوند. جرات كردم و پرسيدم خداوندا! اگر بنا بر معدوم شدن بود چرا خلقشان كردي؟ خدا هم طبق معمول گفت گه زيادي موقوف . حالا من بدبخت كه قصي القلب نيستم جان عده اي بيگناه را به خاطر اميال زودگذر خدا بگيرم. شغل سازماني من نگهباني از نهالهاي نورسته گلخانه بهشت است. من كجا و قتل و كشتار خلق كجا؟
من كه دريافته بودم خداوند از درخواستهاي رو به تزايد مخلوقات اقدام به اين فرمان كرده است گفتم: ازرائيل جان اين بار اگر جلويش را نگيريم ديگر كار بيخ پيدا ميكند.
: اصلا علت آمدن من به اينجا هم همين است. تو الان مورد غضب خداوندي. منتها من جرائت به خرج داده ام و آمده ام تا بلكه تو او را بسر عقل بياوري. با هر كس از رفقاي چيز فهم مشورت كرددم گفتند تنها شيطان است كه ميتواند راي خدا را برگرداند. يكي دونفر ميگفتند كه چند بار ديده اند خداوند متعال در خواب گريه كنان اسم ترا آورده. گويي يعقوب دلش دلتنگ يوسف روي توست منتها از آنجا كه غرورش اجازه نميدهد نميتواند آشكارا اميال خود را بروز دهد. به درد فراموشي مقطعي نيز دچار شده است. خود حكيم الحكماست منتها در علاج خود مانده است.
ساعي به نوشيدن گذشت و خوب كه سرمان به تاب افتاد ناگهان ازرائيل گريه كنان رقعه اي به من داد و گفت: اين نامه را همينجوري براي حضرتش پست كن.
: توش چي نوشته؟
: ندوني بهتره. تو هم بالاخره غرورداري و ممكنه راضي به ارسالش نباشي. بيش از حد لازم توش خايه مالي نوشته شده. توبه نامه توست. گهخوردن نامه است. نخواني وجدانت راحت تره. امضا كن و بفرست. به خاطر كليه مخلوقات آمده و نيامده سر از باد نخوت خالي كن و نه نگو.
سري به تائيد جنباندم و دل به دريا زده و سئوالي كه مدتها در ذهن داشتم از ازرائيل پرسيدم. در جواب گفت: هوا و طفل معصومش؟ محلشان گرچه خوشايند نيست اما امن است. با اين توبه نامه درر كار آنها هم فرجي شايد حاصل بيايد.
توبه نامه زودتر از آنچه ميپنداشتم نتيجه خود را داد. داشتم طبق معمول با دم پيشينم بازي خوشايندي ميكردم كه ديدم جبرئيل حلقه بر در ميكوبد. در را باز كردم. خلعتي مرصع به نشانه بخشش بر تنم كرد و گفت زود باش كه به دربار احديت احضار شده اي.
سوار بر ارابه مراد به تاخت خود را به عرش العراشين رسانيم. هر چه سالمند و ريش سفيد بود در يمين و يسار تخت ملكوتي حضرتش زانوي ادب زده بودند. سينه خيز كنان تا به نزديكي تخت ملكوتي رفتم. خداوند متعال به آرامي گفت كجا بودي اي بنده كجراهم؟
خدا مرا به نزديك خود خواند. پيرتر از هميشه شده بود و در صدايش ترديد و لرزشي بي سابقه موج ميزد. ميهمانان عظام تازه شروع به چريدن مائده هاي بهشتي كرده بودند كه خدا زمزمه كنان گفت بريم در خلوتخانه دل كه از ديدن مخلوق بي خاصيت حالم به هم ميخورد. به خلوتخانه نرسيده بوديم كه ناگهان گريه كنان و العفو گويان چنگ در دامن الطافش انداختم. من گر چه شيطانم اما گاه پيش ميايد كه دل بر عقلم غلبه ميكند و آن لحظه نيز از همان اوقات بود. خدا نيز كه به گريه افتاده بود خمي مملو از شراب به روي ميز گذاشت و گفت: بنوش كه امشب شبي ديگر است.
: من نميتوانم دست به حرام بزنم.
: بنوش پسرك كه اين بفرما براي امتحان تو نيست. خدا تر از خدا شده اي؟ راستش امشب ميخواهم با تو سرراست باشم. در بين خيل بي خاصيتي كه در بيرون اين خلوتخانه در حال چريدن است كسي نيست كه بتوانم برايش را درد دل كنم. بنوش !
با اطمينان كه يافتم لبي به باده تر كرده و گوشم را به نجواي دردمندانه خدا سپردم.
نوشته شده در ساعت 7:33 PM توسط shay tan1

December 28, 2001
٭ پاره هفتم
خداوند با چشمان نيمه تر فرمود: بيكسم. غريبم. اين همه موجود جور واجور خلق كردم منتها هيچكدامشان لايق شنيدن دردهاي من نيستند. اونطوري نگاه نكن! با اينكه خداوند متعال هستم اما منم هزار و يك درد بيدرمان دارم. مثلا ميدونم الان اون لاشخورهايي كه بيرون در هم ميلولند دارند يواشكي از آستينشان همين زهرماري را كه ما مينوشيم مينوشند منتها نميتوانم جلويشان را بگيم.
: بدبختي اينه كه ما هم داريم مخفي از چشم اونها عرقخوري ميكنيم.رطب خورده منع رطب كي كند؟
: د درد منم همينه! ارزش فرامين من در عمل تبديل شده به پشم. همه اعتراض دارند كه از يكنواختي عرش حوصله مان سر رفته. دارم بوي انقلاب رو استشمام ميكنم. خوشبختانه الان تخمشان را كشيده ام و به علت نداشتن حزب و آلترناتيو خفقان گرفته اند. تازگي ها خواب و خوراك ندارم. كارم شده نوشيدن درخلوت. يك بدبختي دگر هم تازگي ها بهم رو آورده. اعتياد.
خداوند متعال دستهايش را سه مرتبه بهم زد و في الفور عفريتي سيه چرده با بساطي مشكوك وارد مجلس شد. بعد از رفتن عفرين مقرب خدا پارچه را كه بروي سيني افتاده بود برداشت. درون سيني منقلي زرين بود كه زغالهاي سياهش با نفس گرم اهورايي ايزد متعال در دم گداخته شد. خميري كهربايي رنگ گلوله شده را بروي گرزي كوچك اما جواهر نشان قرار داد و گفت: بكش كه سناتوريه!
تعارف جايز نبود. و لحظه اي نگذشت كه در خلسه اي روحاني خود را به ذات احديت نزديكتر يافتم.
: اينم از نتايج استرسي است كه مخلوقات بمن تحميل كرده اند. شده ام خداي منقلي قومي در خفا زهرمار نوش! ميدانم اگر به همين منوال پيش رود دو روز ديگر بايد نجيبخانه هم برايشان تهيه كنم. خانم از كجا بيارم؟
: اما اينها كه احساس جنسي ندارند.
: اي شيطون جان! كجاي كاري؟ بهم خبر رسيده اينها دارند بروي هم عملياتي انجام ميدهند كه زبان ما كه خداي متعال هستيم از گفتنش شرم دارد. در درياي عميق حكمت خود غور كردم ديدم همه اين ماجراها برميگردد به آن عمل شنيعي كه تو بروي آن ضعيفه انجام دادي. اسمش حوا بود؟
: هوا بود. اما خدا من واقعا از آن پيشامد متاسفم.
: نميخواهم دوباره ترا شماتت كنم. بهر حال اين واقعه اي بود كه روزي بايد اتفاق ميافتاد. از جبر الهي گريزي نيست حتي اگر خداوند قادر و مختار باشي!
: نميشود به نحوي حافظه شان را پاك كرد؟
: ربطي به حافظه و مغز ندارد. نفس وسوسه گر در تك تك سلولهاي روح حقيرشان جا خوش كرده است. روي همين مساله ازرائيل را فرمان دادم تا نسل همگي را بركند.
: ولي به هر حال خالق يكتا احتياج به مخلوق دارد. بي مخلوق كه نميشود نام خالق بر خود نهاد. شما هنرمندانه اين همه موجود را ساخته اي و هنرمند بدون مخاطب يعني پشم! هر هنرمندي قابليت شنيدن نقد تند را هم بايد داشته باشد. به نظر من بايد نقد اينها را كاناليزه كرد. چه باك از انقلابي كه مايه قرص شدن پايه هاي تخت نظام الوهيت است؟
چشمان هميشه بصير خداوند به شادماني برقي زد. باقيمانده نخودهاي موجود را باهم بروي گرزك فرحبخش چسباند و بعد از پكي عميق گفت: حق با توست. انقلاب احتمالي شان را به گه خواهم آراست. در اين ميان شايد مجبور به دادن قرباني هم باشم.
: قرباني؟!
: فراموش نكن كه قرباني كردن يكي از سنن حسنه ما در آينده خواهد بود. اصلا شايد افتخار اولين قرباني را به تو تفويض كنم. نظرت چيست يا ذبيح الله؟
من كه به يكباره لقبي تازه يافته بودم نميدانستم بايد ابراز سرور كنم و يا اعتراض. خداوند كه غبار شك و ترديد را در چهره ام ديد تنه اي دوستانه به من زد و به همراه چشمكي گفت: جون خدا نه نگو ديگه. البته قرباني شدن تو به صورت معمول نخواهد بود. تو نه جانت بلكه آبرويت را به ظاهر قرباني خواهي كرد.
: چگونه؟
: تو بايد سردسته انقلابيون شوي. بايد عصيانگري شوي كه هر روز من بتوانم اين چرندگان احمق را بر عليهت بسيج كنم. بايد بشوي كك و بيافتي در تنبان اين اجتماع رخوت زده گناه آلود. آرام و قرارشان را بگير.
: ولي اينها روزي خواهد رسيد كه به تو معترض شوند كه چرا با قدرت بي پايانت خود ريشه مرا نخشكانده اي؟ جوابشان را چگونه خواهي دارد.
: شيطان گرامي! دوست محترم! اگر من ماكرالمكارين هستم ميدانم چگونه گليم خود را از اين آب بيرون بكشم.
ذات باريتعالي كه ديد هنوز مرددم ريشخند وار سرش را جلو آورد و گفت: راستي هنوز ميخواهي از شر آن دمب دردسر زايت راحت شوي؟ حاضرم بعنوان نشان دوستي در دم قطعش كنم.
: نميدونم. راستش بيشتر از اينكه اين دم آب آور رنجورم كند دلواپسي از سرنوشت هواي بدبخت و نوزادش دلم را به درد آورده است.
خدا نهيبي به خادم مخصوص زد و از و خواست تا في الفور ملك استخبارات را حاضر نمايد. در يك چشم به همزدن خبرائيل حاضر شد. من و خداوند از چهره و اندام بي موي خبرائيل دچار حيرت شديم. خدا پرسيد: پشم و پوشالت كو؟ بال و پرت كجاست؟
چرا اينگونه نوراني شده اي؟
: بسكه نوره بخود كشيده ام.
خداوند نهيبي زد كه عرش به لرزه درآمد: گه خوردي بي اچازه من با خود آنكار را كرده اي. نوره چيست؟
خبرائيل دستمالي بدست گرفت و در حاليكه دهان كف آلود خداوند را خايمالانه پاك ميكرد گفت: براي آنكه پرده از هر رازي سترده كنيم اين ماده را داريم آزمايش ميكنيم. ايكاش خداوند خود امتحاني ميفرمودند.
خداوند دستي به شارب مردانه اش كشيد و فرمود: حالا ديگه ميخواهي پرده از اسرار ما برگشايي؟ اين گهي است كه در استخبارات ميخوريد؟ درسته كه در رحمت الهي بازه اما بايد روزي نسبت به بودجه استفاده شده حساب پس بديدها! عجيب نيست كه دارم بوي انقلاب را ميشنوم.
: قربان شما استفاده از اين ماده را براي ما در مواقع تحقيق و تجسس واجب گردانيد ما در دم نطفه شوم هر انقلابي را خفه ميكنيم.
: گفتي اسمش چيست؟
: موقتا اسمش را نوره گذاشته ايم. بسكه نوراني ميكند موضع ماليده شده را. منتها واجب است كه نام نهايي اش را خود بفرمائيد.
خداوند كه حال و حوصله غوص به بحر تفكر را نداشت اولين كلامي كه به نوك زبانش رسيد بيان كرد: واجب؟ اگر واقعا براي كارتان آنقدر كه ميگويي لازم و واجب باشد اسمش را واجبي گذاشتيم.
خداوند با ديدن من منتظر گويي بياد علت فراخواندن خبرائيل افتاده باشد گفت: زن و بچه اين كجا هستند؟ تو ليست مقيمان شرزخ نديدمشان.
خبرائيل به تته پته افتاد.
نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط shay tan1

٭ پاره هشتم
خبرائيل به تته پته افتاد. قادر متعادل نهيب زد: بنال كه پريد اين چهار نخودي كه كشيدم!
: به جبروت مباركتان قسم كه ما مقصر نيستيم. دنياي دستپروده شما هزار و اندي بخش و دايره و قسمت و غيره و ذالك دارد. انبوه پرونده هاي گوناگون در انبارهاي پر و پيمان در حال زوال هستند. سيستم نداريم. آدمي كه چار كلاس سوات حاليش گردد نداريم.
: گه زيادي موقوف. لب مطلب را جان بكن!
: در يك كلام معروض ميدارم آن ساعت مباركي كه فرمان تبعيد زنك و توله اش را به شرزخ صادر كرديد ماموران هرچه گشتند اثري از نشاني محل مذكور نيافتند.
: ما كون خود پاره كرده ايم و مكاني به نام شرزخ آفريده ايم حالا ميگوئيد آدرسش را گم كرده ايد؟ شرزخ تا آنجا كه ياد دارم اقلا سيزده برابر بهشت و دو برابر دوزخ وسعت داشت.
خبرائيل با صدايي رسا گفت:
والله من قسم جلاله ميخورم كه ما خودمان يك زماني شرزخ را از كف دستمان بهتر ميشناختيم. منتها از بس متروكه مانده بود كسي ديگر راه آنجا را به خاطر ندارد. قربان قدم كبريايي ات بروم بسكه شما اين كون و مكان را بزرگ آفريديد ما حساب و كتاب از دستمان در رفته.
: خوب من حالا جواب اين شيطان بدبخت را چي بدهم كه زن و بچه از من طلب ميكند؟ زودباش راه حلي براي اين معضل نظام بياب والا همين كيسه واجبي دست ساز خودت را تا ذره آخر به حلقت ميريزم. به تو هم ميگويند ملك اطلاعات و استخبارات؟
: عرضم به حضور پرودگار يگانه كه راستش آنزماني كه ما خودسرانه تصميم به خواباندن سر و صداي مربوط به گم شدن تبعيدگاه ضعيفه و شكمچه اش را گرفتيم با ديگر اركان نظام كبريايي مشاوره كرديم و خواستيم مصدع استراحت شما نشويم. قرار بر اين شد به نوعي از شر آنان خلاص شويم. از آنجا كه شما عصاره استحكام كلام و نادوگانگي گفتار هستيد هرگز به مغز عليلمان خطور نكرد كه ممكن است خداوند باريتعالي زير حرف خود بزند و ابراز ندامت...
: گه زيادي موقوف. بنال ببينم با همسر محترمه اين مقرب ترين مخلوقم چه كرديد؟
: به زباله دان انداختيمشان.
خداوند آهي سوزانتر از كوره هاي توفنده جهنم از دهان بيرون داد.
: اي واي بر همگي ما! آنها را به زمين فرستاديد؟ آنجا كه مملو است از بقاياي بلااستفاده كارخانه آفرينش ما؟ ما كه خود خالق همه چيز هستيم ميخواهيم به نوعي دامن عصمتمان را از لوث اتهام خلق آنمكان نفرين شده دور بداريم آنوقت شما ما را درگير اين مساله كرده ايد؟ اگر دانسته كرده ايد كه واي بر شما و اگر ندانسته كرده ايد واي بر من.
: ولي فداي حكمتت بشوم اي بارلاها! درست است كه جرات نزديك شدن به زباله دان زمين را نداريم منتهاچون شما حكم ارتداد آنها را صادر ننموده بوديد سپرديم با استفاده از رشته هاي هنوز نپوسيده پل مخروبه صراط طنابي درست كنند تا بتوان قوت و غذايي به تبعيديان رساند. باديه باديه از مطبخ بندگان است كه ميفرستيم به داخل مزبله. به يقين هنوز زنده هستند چراكه نه تنها از محتوي باديه خبري نيست بلكه جاي دندانهاي كوچك و بزرگي بروي قابلمه ها وجود دارد كه زبانم لال چيزي نيست جز نشانه سبعيت آن موجودات مغضوب درگاه رحمانيت.
خداوند كه ديگر كاملا اثرات دود و مي از رخسارش رخت بربسته بود خمارانه خميازه اي كشيد.
: من حاليم نيست. بايد به نحوي آنها را برگردانيد.
: جسارت ميكنم خدا! منتها غير ممكن است برگرداندن آنها حتي اگر خود خدا هم اراده نمايد. دريچه آن مزبله همانند شير يكطرفه است كه رفت دارد و آمد ندارد. حكمتش هم اينست كه آنقدر آنجا مشمئزكننده و عفونت بار است كه كافي است چسكي از انفاس آنجا به اينسو راه بيابد تا كون و مكان زير و زبر شود. اين هم از حكمات شما است قادر متعال.
: ماموري كارآزموده در بساط نداري كه برود آنها را خلاص كند؟ اينست نتيجه آن هم مخارج مادي و معنوي كه روي دستم گذاشته ايد؟ آخر ميشود به شما هم گفت سربازان گمنام خداي زمان؟! بابا نوزده تا نوزده تا ميرن ميشينن توي طياره سرنوشت تا خودشون رو بكوبند به ديواره بهشت. اونوقت يكمشت مفتخور دور من را گرفته اند هي شعار توخالي ميدهند كه حزب فقط حزب خدا رهبر فقط خود خدا. آخه گه بگيرند به اون غيرت و حميت شما. تقصر خودم است كه از روز اول براي شما خايه نيافريدم. بشكند اين يدالله بي نمكم. فعلا برو گم شو اي نمك به حرام.
من كه با مظلوميت ذاتي خود ناظر اين رويداد بودم خدا درمانده را به گوشه اي كشيدم.
: ربنا! از حرص و جوش زيادي نتيجه اي حاصل نميشود. اگر قرار باشد براي اينها خايه تعبيه كني تا شهامت بيابند بايد براي بقيه هم فكري كني تا انگ تبعيض بر دامن مطهرت ننشانند. حالا كه خوب فكر ميكنم در اين بينهايت موجودات گوناگوني كه آفريدي خايه دارشان تنها منم. در شهر كورها يكچشمي پادشاه است. من خودم ميرم به مزبله زمين. اگر قرار است تا بنا به سناريوي ناتماممان همگان مرا مظهر شر و نكبت و كثافت بدانند بگذار تا براي بهانه هم كه شده از نظر بصري نيز به نكبت مزبله آغشته شوم.
خداوند كه گويا به شوق آمده با دهاني تف فشان دنباله كلامم را گرفت:
آره ميتونيم بگيم تو فرمان شكني كردي و سر خود به سراغ زباله دان ملكوتي ما رفتي.
خداوند پايكوبانه عربده اي كشيد و قلم و دوات خواست تا نقشه اي را كه در سر ميپروراند ثبت كند.
نوشته شده در ساعت 9:44 AM توسط shay tan1

December 30, 2001
٭ پاره نهم
خداوند تمامي قدرت بي پايانش را بكار گرفت و كوتاهتر از آنچه ميپنداشتم به جاي طرح ونقشه كتابي قطور در فرارويم قرار داد كه با حروفي زركوب جلدش مزين شده بود.)كتاب آفرينش(.
خداوند متعال بادي در غبغب انداخت و گفت: اينست طرح و نقشه من براي كل خلقت.
: اما بهتر نبود قبل انجام عمل آفرينش كليه مخلوقات اين كتاب را مينگاشتيد؟ در ضمن شما كه ديگر دم و دستگاه خلقتتان را نيز جمع آوري نموده ايد. اين مجموعه دستورالعمل كه ديگر دردي را دوا نميكند.
: گرچه نامم اكمل الكاملين است اما گل بي خار كجاست؟ بهر حال ميتوان از اين كتاب براي توجيه مختصر ناهماهنگي هاي جهان خلقت استفاده كرد. راستي در مورد فرزند حوا...
: منظورتان هوا است؟
: بلي همان هوايي كه تو ميگويي. اگر يادت باشد لاي پاي آن طفل دمي كوچك وجود داشت
: دقيقا يادم است. حتي هوا بمن گفت از دم من بهتر است.
: بلي بر سر دم پوستي بي مورد بود كه در اين دستورالعمل امر فرموده ام كه پيروانم مخلصم آنرا بچينند. راستش مدتها از آن دم كوچك خوف وافر داشتم. آنرا به نوعي رقيب خود ميپنداشتم. ميخواستم امر به از بيخ بريدنش دهم اما از آنجا كه ديگر اعتماد به نفس لازمه را ندارم و ميترسم دوباره همگان سرزنشم كنند به بريدن نيمي اش قناعت كردم. بدينوسيله اميدوارم تا ابد الآباد همگان حضور مرا حتي در خصوصي ترين اعمال خويش از ياد نخواهند برد.
:ولي بعدها كساني شايد پيدا شوند كه بپرسند اگر پوست مورد نظر بيمورد و اضافه بوده چراخداوند آنرا از اول خلق كرده است. اينكار مباين با حكمت حكيم الحكمايي مثل شماست.
خداوند كتاب قطور آفرينش را در هوا چرخاند و گفت: طبق اين كتاب من هزار ويك دليل پزشكي و غير پزشكي براي اينكار تراشيده ام. اين تكه پوست روزي خواهد رسيد كه بود يا نبودش بشود مقياسي براي سنجش اعتقاد خلق به خالق يكتا. شوخي نداريم كه! براي تقرب به خدا بايد قرباني داد. تازه يك چسك پوست كه اين حرفها را ندارد يا ذبيح الله! تو كه خود عزيزترين دارايي يعني آبرويت را براه ما فدا كرده اي.
خداوند كه به نوعي قرباني بودن مرا نيز به خاطرم آورده بود به سكوت وادارم كرد. سكوتي كه رضايت به بريدن يك تكه پوست به ظاهر كوچك آغاز شد. بعدها فهميدم كه ايكاش از همان ابتدا زبان به كام نميگرفتم و مخالفت ميكردم.
: ساكتي ابليسكم؟ در مورد نام ان طفل چه كنيم.
: هر چه شما فرمان دهيد.
: طبق روايت مستنداين كتاب ما خالق آن طفلك شده ايم ولي براي اينكه صداقتم را به تو نشان بدهم ميخواهم خودت نام دستپروده ات را انتخاب كني. زيادي فكر نكن! ببين كه چه رابطه اي است بين تو و او. او چه چيز تو بوده است؟
: آبم. يعني در واقع عصاره اين دمم.
: همان آبم خوب است. طبق سنت الهي خودمان اولين چيزي كه به ذهن متبادر ميشود صحيح ترين است. با موافقت من كه مخالفت نداري؟
خداوند متعال سكوت مرا به رضايت مطلق برداشت كرد و ادامه داد: قبل از رفتن به زباله گاه زمين بايد شكمي از عزا در بياوري. در ضمن اين آخرين باري است كه من و تو باهم ملاقات خواهيم كرد. لز فزدا چو خواهم انداخت كه تو سر به نافرماني برداشته اي. البته برنامه اي چيده ام كه بتواني با كمك جبرئيل كه محرم اسرار و پيكم است با هم مرتبط باشيم.
به فرمان هستي بخش عالمين بساط صفا و عيش و نوش و منقل و انبر دوباره براه افتاد و دمي نگذشت كه در عالم بيخبري آنچنان غرق شديم كه نفهميديم كداممان خداست و كداممان شيطان.
چند روزي گذشت. من منتظر رسيدن فرمان عزيمت بودم كه جبرئيل با كيسه اي سياه به سراپرده ام وارد شد.
: اينها را خداوند تبارك و تعالي به عنوان بدرقه برايت فرستاده است.
كيسه را باز نموديم. خلعت بود و تخم مرغ پخته براي سفرم و چند خرت و پرت ديگر. خوب كه نگاه كردم آنچه كه خلعت الهي ميپنداشتم چيزي نبود جز ردايي سرخ رنگ كه نقشي از شراره هاي دوزخ بر آن ديده ميشد. شاخي تيز و دندانهاي بدلي كه به نيش گرگ ميمانست در ميان هديه الهي بود كه به كار بستم. خود را در آينه ديدم. از چهره خويش ترسيدم و دمي از حال رفتم كه جبرئيل به حالم آورد.
: خداوند فرموده از آنجا كه عقل خلق در چشمش است بايد وقتي عازم سفري با اين لباس از عرش خارج شوي تا فرشتگان ماهيت دوزخي ترا به خوبي ببينند.
: ماهيت دوزخي من بدبخت؟
جبرئيل كپي كتاب آفرينش را از زير يكي از بالهايش بيرون آورد و به نشان داد و گفت: طبق اين كتاب ذات تو از آتش دوزخ سرشته شده است. من كه تازه بياد مكالمه قبل از مستي آنشب خود با خدا افتاده بودم سكوت را بر خلف عهد ترجيح دادم. ايكاش خداوند متعال نيز مانند من امانتدار عهدش ميبود.
قبل از عزيمتم در يافتم كه بولتنهاي ديوان استخبارات مملو است از بد گويي نسبت به من. مرا روزيونيست و كجراهه اي خوانده بودند كه الطاف بي پايان خداوند را از ياد برده و قصد رفتن به مزبله زمين بدون اذن مقام معظم الوهيت را دارد. مدعي العموم برزخ نيز برايم به نمايندگي از كليه مخلوقات در حال تشكيل پرونده بود. افرادي كه ريختشان مشابه يكديگر بود اما يونيفرم مشخصي نداشتند مثل سايه تعقيبم ميكردند و قصد جانم را داشتند. به جبرئيل پيغام دادم گويا اينها مساله را جدي گرفته اند. در جوابم خبر آورد براي اينكه بوي تباني استشمام نشود خداوند يگانه خود اينگونه مقرر كرده است. صبر پيشه كن. آبرو برايم باقي نمانده بود. بر سر هر منبر و معبري نامم به پلشتي برده ميشد. ياران قديم همه رو از من گردانده بودند. تنها بعضي از نيمه شبها بود كه شبنامه اي به خلوتگاهم ميافتاد به اين مضون كه ما دلزدگان بساط الوهيت مطلقه هستيم و ايكاش تو رهبر انقلابمان ميشدي. كم كم از تعداد نامه هايي كه در خفا بدستم ميرسيد ناباورانه در يافتم جمع ناراضيان دستگاه الوهيت مطلقه ممكن است از مجموع مخلوقات عالمين بيشتر باشد. به عقل خود اعتماد نكرده و بواسطه جبرئيل موضوع رابه اطلاع خداوند رساندم. جوابش را جبرئيل بي كم و كاست آورد كه: گه زيادي موقوف. طبق برنامه عمل شود.
به اطلاع عصيانگران رساندم ممكن است تحت شرايطي خاص زعامت قيامشان را بپذيرم. بالاخره زمان موعود عزيمت رسيد. تخم مرغهاي مرحمتي را در انبانه اي نهاده و توشه راهم ساختمم. رداي سرخ را در بر كرده و شاخ و نيش را بر سر در دهان نشاندم. در حاليكه لعن و نفرين ماموران و مواجب بگيران ديوان استخبارات بدرقه راهم بود به سوي مزبله زمين براه افتادم . اي كاش پايم قلم ميشد. علتش؟
نوشته شده در ساعت 9:38 AM توسط shay tan1

January 2, 2002
٭ پاره دهم
به فرمان حقتعالي هيچ مركوبي اعم از چرخدار و بالدار حاضر نشد تا مرا به دروازه برساند. بلندگوها و پرده هاي نمايشگر آويخته از فلك با صدايي گوشخراش اعلاميه مقام معظم خداوندي را پخش ميكرد مبني براينكه اي اهالي كون و مكان! ببينيد ميزان آزادي اعطايي بيحد ما را در محدوده قانون اساسي خلقت. ما حتي به دوست ديرينه خود نيز آزادي داده ايم تا دشمن ما گردد. اين دليلي دندان شكن و بالگداز براي معدود مخالفيني است كه در خفانامه هايشان ما را متهم به ديكتاتوري آنهم از نوع مطلقه ميكنند. ما در عين اجبار مطلق به همه مخلوقلت اختيار نسبي داده ايم تا ما را مخالفت كنند هر چند كه نتيجه اش آتش دوزخ و يا سرماي زمهرير براي آن خاسرين باشد. لاكن مقام عز وجل ما اين كاسه مملو از زهر مار غاشيه را بردبارانه سرميكشد تا اثبات كند حقانيت و مظلوميت خود را.
وقتي با هزارن مشقت خود را به دروازه خروجي بهشت رساندم ماموران گمرك كه به يقين همگي از اصحاب دوزخ بودند جلويم را گرفتند و تا شرمناكترين ترين زواياي بدنم را با انگشتان جستجوگرشان واررسي كردند. آنهم مقابل چشم تعدادي خبرنگار دوربين بدست. چه دردناك لحظه اي بود. ناگهان يكي از گمركچيان در حاليكه تخم مرغهاي مرحمتي را در مقابل همگان گرفته بود با تغير گفت: رسيد خريد اين تخم مرغها را بده.
: اينها مرحمتي دوستم است.
: بنا به آيه شريفه السارق هو سرق بيضه المرغ في الشباب سرق الشتر في الپيري . تا رسيد خريد نياوري يا نام پيشكش كننده را نگويي اجازه نميدهم.
من كه عهدي محكم با پروردگار داشتم نتوانستم نام اهدا كننده را به زبان بياورم. آنها نيز تخم مرغها مصادره نمودند و مرا همانند دزدي رسوا به سوي مرز خروجي هدايت كردند. كم كم علت حضور خبرنگاراني كه در اطرافم بودند و مدام عكس ميگرفتند برايم روشن ميشد اما به خود نهيب زدم كه خداي متعال و پاپوش دوزي براي من؟ ماموري كه بنا بود مهر خروج بر مداركم بزند با سو ظني عميق به چهره ام نگاه كرد و بعد اينكه نامم را در ليست ممنوع الخروجها ديد با زهرخند به اتاقكي راهنمايي ام كرد.
: به جرم سرقت تخم مرغ ممنوع الخروجيد.
: اما من سرقتي مرتكب نشده ام. تخم مرغها مرحمتي است.
رئيسشان كه تسبيح بزرگي در دست ميچرخاند همگان او را حاجي خطاب ميكردند ورقه اي جلويم گذاشت.
: اين توبه نامه است. امضا كن كه تا رها شوي.
من كه ديدم انكار بيفايده است اوراق مربوطه را امضا كردم. البته به غير از سرقت در اين توبه نامه جرائم مختصر ديگري همچون لواط و اعتياد به مواد مخدر هم نگاشته شده بود كه مجبورا امضا گرديد.
از دروازه بهشت تازه قدمي به بيرون نگذاشته بودم كه تاريكي مطلق به همراه بادي بويناك به پيشوازم آمد. خوف بسيار كردم و تنها دلخوشيم عهدي بود كه با خداوند متعال بسته بودم مبني بر بازگشت سريع به بهشت. رفته رفته گنداي مسير آنچنان شدت يافت كه هوش و حواسي برايم باقي نماند.
نميدانم چه مدت سپري شد كه چشمانم را باز كردم. خود را ناباورانه در دنيايي ديگر يافتم. خورشيدي سوزان در آسمان آبي رنگ زمين را ميگداخت. موجوداتي كه نامشان را نميدانستم در آسمان پرواز ميكردند و جانوران بيشماري بروي زمين در تعقيب و گريز يكديگر بودند. زمين به نظرم باغ وحشي بي حصار آمد كه صاحبي نداشت. براه افتادم تا بلكه از سرنوشت آبم و هوا اثري بيابم. تلاشم بي نتيجه بود. گرسنه و تشنه و خسته به زير سايه درختچه اي غلتيدم و در يك آن به خواب فرو رفتم تا اينكه با ضربه اي خفيف بيدار شدم. چشمانم را ماليدم. نميتوانستم باور كنم آنچه را كه ميبينم. پيرزني خميده قامت لخت و عور در مقابلم ايستاده بود. خوب كه نگاه كردم ديدم تنها لباسش برگي است كه شرمگاهش را پوشانده. پستانهاي آويزان پيرزن مانند دو جوراب چرك و كهنه بروي شكم ورم كرده اش افتاده بود.
: كه هستي اي زال؟
: خاك عالمين برسرت كه هواي خود را ديگر نميشناسي. منم هوا.
باورم نميشد كه عجوزه مقابلم آن نازك بدني باشد كه خداوند در كتاب آفرينش به خلقتش افتخار ميكرد.
: چيه؟ انتظار ديدن ملكه زيبايي را داشتي؟
: حجابت كو؟ چادر بافته از تارعنكبويت چه شده؟
: از سنگ و سنگستان رو بگيرم يا از خاك و خاكروبه؟ به غير جانوران وحشي كه مصاحبي نيست تا رو بگيرم.
: بچه كو؟ آبم كجاست.
: اگر منظورت از آبم آن جاكشي است كه حاصل خفتن با توست نميدانم كجاست. سالها است كه تركمان كرده و گم شده. خبر مرگش نه خرجي ميفرستد و نه پيغام. انگار نه انگار مسئوليتي در قبال خانواده سرش ميشود.
: خانواده؟! چه خانواده اي؟
حوا دستي به شكم برامده اش كشيد و در كنارم نشست. آشكارا از سنگيني بارش در عذاب بود. بعد از آنكه مشتي خاك را مانند فوتينا به دهان ريخت گفت: از كجاي كار بگويم؟ رويم سياه است.
بر اثر الهامي ناشناخته بخوبي دريافته بودم تورم شكم هوا چيزي جز حاملگي نيست و خوردن خاك براي اطفا آتش ويارش است.
: پدرش كيست؟
: درست نميدانم. يكي از پسرانم.
درمانده شده بودم. هوا ادامه داد: راستش ماجرا آنقدر بغرنج است كه از گفتنش شرم دارم. ايكاش همانموقع واسطه شده بودي و نميگذاشتي ما را از بهشت برين برانند. بعد از آنكه دو مامور قلچماغ ما را همانند آشغالي بي ارزش به اين خاكروبه انداختند نميدانستم چه كنم. نه غذايي و نه لباس و سرپناهي. طفلي شيرخوار كه سينه خشكيده ام نميتوانست او را سير كند. حيوانات اطرافم را ديدم كه در حال چريدن دشت و دمن هستند. من نيز چريدم تا آنكه از مرگ نجات يافتم.
: اما در آن بالا ميگفتند كه باديه باديه از مائده هاي آسماني است كه برايتان فرستاده ميشود.
: ما كه نديدم. حتما خودشان ميخورند و به اسم ما حساب ميكنند. بهرحال ايام يتيم داري با خوردن علف ميگذشت تا آنكه بچه رفته رفته بزرگتر شد و ديد حتي وحوش نيز پدري دلسوز دارند مدام سئوال ميكرد كه بابايم كجاست. من كه جوابي درخور نداشتم ميگفتم نسل ما با همه فرق ميكند و لزومي به وجود پدر نيست. چه جوابي داشتم؟ بگم پدر جاكشت در آن بالا ما را از ياد برده؟
هوا بعد از سكوتي طولاني ادامه داد: بالاخره پسرك پا به سنين بلوغ گذاشت. سر و سبيلي مخملين به هم زد و صدايش و بعضي از اندامش كلفت شد. تا اينكه نيمه شبي به سراغم آمد و اتفاق افتاد آنچه كه نبايد اتفاق بيافتد.
من كه شاخهاي عاريتي را از ياد برده بودم بر سر خود كوفتم: اي خاك بر سرم. آخه مگه پسر با مادر ميخوابد؟ اين بي ناموسي را به كه بگويم.
در ميان هر دو دستم سوراخهايي بزرگ و پديد آمده بود كه دردش با آلام دل سوخته ام برابري نميكرد. هوا طلبكارانه صورتش را جلو آورد و با فرياد گفت: جاكش بعد از عمري يللي تللي آمده اي و از ما ايراد ميگيري؟ تازه قضيه به همين ختم نميشود. حاصل آن پيوند دوقلوهايي بودند كه نامشان را حابيل و غابيل نهاديم و اين بچه اي را كه در شكم دارم نميدانم حاصل كدامشان است.
من هرچند كه شيطانم و بسياري از رموز بهشت و دوزخ را از استادم خداوند منان آموخته اما از هضم گفته هاي هوا عاجز بودم. هوا كه سكوت مرگبار مرا ديد گفت: ما نسلي حرام اندر حراميم. تنها دلم خوش است كه كل گيتي بنا به قضا و قدر الهي ميچرخد ما مقصر واقعي نيستيم.
: گه خوردي زنيكه. رفتي جنده شده اي و حالا داري توجيهش ميكني؟ آخه من با چه رويي برگردم به عالم ملكوت. بگم پسرم هووي مذكرم شده؟ بگم نوههايم هووي نخراشيده پدربزرگشان هستند؟
: خبه خبه نميخواد اينجوري جلوي من يكي جانماز آب بكشي! اولا جنده هفت جد و آبادته. دوما اگه توي جاكش و اون خداي ديوث به وظايفشون عمل كرده بودند ما رو چه به اين سرنوشت؟ يه زن جوون و يك طفل معصوم رو دربه در اين گهدوني كرديد و حالا طلبكار شديد؟ خواستيد از اون روز ازل هزار و يك غريزه بيخودي توي وجودمون جاسازي نكنيد. انتظار داشتي در لجنزار زمين با خانواده عصمت و طهارت روبرو شوي؟
هوا شروع به گريه كرد و من به فكر فرورفتم كه چگونه با اين ننگ عظيم كنار بيايم. از طرفي دلم براي هوا ميسوخت ميديدنم بيراه نميگويد و از طرفي ديگر پرواي بخشش را نداشتم. حس كردم سنگيي گناه تمام جندگان بر دوش اولين جاكشي است كه اين راه را بر آنان تحميل كرده. طاقت نياوردم و دلجويانه دستي به چهره خيس و پر چروك هوا كشيدم. ناگهان از پشت سر صداي زمخت و رعب آوري تمام وجودم را لرزاند.
: حالا ديگه با ناموس مردم ور ميري نسناس؟
رويم را برگرداندم و غرق بهت شدم.
نوشته شده در ساعت 4:53 AM توسط shay tan1

٭ .
نوشته شده در ساعت 10:00 AM توسط shay tan1

٭ پاره يازدهم
آنچه در مقابل ديدگانم قد برافراشته بود و ادعاي ناموسش را ميكرد نيمچه ديوي بود پر پشم و نخراشيده كه مشتي علف تر و خشك را بروي شانه حمل ميكرد. قبل از آنكه جوابي بدهم هوا ميانه دعواي احتمالي را گرفت: اين همان حابيل نوه و يا به زبان ديگر هووي مذكرت است. ناگهان اخمهاي حابيل همچون غنچه اي شكافت و خود را در بغل من انداخت.
: ساليان سال بود كه ميخواستم گرمي آغوش پدري را را بيازمايم. كچا بودي نامرد؟
: چه بگويم كه دروغ نباشد. مادرت گفت شما دوتائيد. برادرت كجاست؟
هوا مشتي علوفه را چنگ زد و درحاليكه نشخوار ميكرد گفت: اينها گرچه دوقلو هستند اما سرشتشان با هم نميخواند. غابيل علاقه وافر به گوشت داردو اين يكي علفخوار است. او پي شكار است و اين بدنبال چرا. هنوز سرگرم ورانداز حابيل بودم كه غابيل نيز از راه رسيد. هيكل او بزر:تر از حابيل بود و موهايش به سرخي ميزد. شكاري خونچكان را كه بروي دوش داشت به ميان انداخت و با اشاره به من پرسيد: اين چه چونوريه؟
: من جانور نيستم. شيطانم و براي ديدارتان آمده ام.
غابيل كه بر خلاف حابيل از ديدن من ذوقي نكرد و با تكه سنگهاي تيز مشغول پاره كردن رهاوردش شد. دقايقي نگذشت كه هر سه را ديدم بر سر سفرهاي ناهمگون نشسته اند. حابيل تنها علف ميخورد و غابيل تنها گوشت و مادرشان هر آنچه را كه در سفره ميافت. دلم بحال مظلوميتشان كباب شد. پرسيدم:آتش نداريد كه اينجوري داريد خام خام همه چيز رو ميخوريد؟
همگي هاج و واج نگاهي به من انداختند. فهميدم كه هنوز آتش را كشف نكرده اند. مشتي خار و خسك خشكيده را جمع كرده و با سرانگشت سوزنده ام آتشي روشن كردم و راه و رسم كباب ساختن را به آنان آموختم. غابيل كه از خوشخدمتي من چندان شاد نگشته بود گفت: حالا كه چي؟ يه آتيش روشن كردن يادمان دادي ميخواهي تمام گناهانت را ببخشيم؟ آخه مرتيكه بيغيرت نگفتي اين زن بدبخت تو اين خرابه چيكار ميكنه؟ حقا كه پدر جاكشم به تو رفته.
: من نميخواهم بهانه بياورم منتها مشيت خداي عز و جل اينگونه بوده است. راستش من ميخواستم به نحوي موجب بازگشت آبم و هوا بشوم منتها با وضعيت بوجود آمده مشكل بتوان همدردي اهل بهشت را فراهم كرد.
غابيل با قلدري گفت: مگر چه خطايي از ما سرزده؟
: همينكه با مام خود خفته ايد گناهي است نابخشودني.
: ببين داداش من كه غابيل باشم اهل گنده گوزي هاي قلمبه سلمبه نيستم. ما از صبح سحر پا ميشيم ميريم دنبال فعلگي بلكه بتونيم شكم خانواده رو سير كنيم. تا حالا هم كه هيچ قانون مدوني از عرش برامون نرسيده كه بدونيم چي خوبه چي بد. الحمدالله پيغمبري هم هنوز ظهور نكرده تا يادمون بده سوراخ كي حلاله سوراخ كي حروم. آخه الاغ! من غير از اين هوا موجود سوراخدار كه دور و برم نيست. والله همه جونورها هنوز وحشي هستند و نميشه به مرده شون نزديك شد. زنده شون كه جاي خود داره. اينا ببين اين تخم چپم كه قر شده بر اثر لغد يه گرازه. خب براي من چاره اي نميمونه. برم يقه برادرم حابيل رو بگيرم كه بيا كونكونك بازي كنيم؟ حالا فرضا ما خطاكار. شماهاي ديوثي كه اون بالا نشستيد نبايد قبل از خلقت ما يه فكر اساسي برامون بكنيد. خوب من اين دمب جلوم حتما يه حكمتي توش بود كه انقدر سرخود نشست و برخاست ميكنه. حوا! براش بگو مساله لونه زنبور و باباي جاكشمون رو.
: والله من چي بگم؟ اين حرفا كه گفتن نداره. راستش آبم تازه بالغ شده بود كه يه روز ديدم راست كرده و دنبال سوراخ ميگرده. تنها سوراخي كه دم دست بود سوراخ توي تنه يك درخت بود. فرو كرد اون تو و ناگهان فريادش به عرش اعلا رسيد. بعله توي تنه درخت كندوي زنبورها بود و به هزار جاش نيش زده بودند.
غابيل دنباله حرفهاي مادر-زنش را گرفت: حالا ما يه مشت خاكروبه نشين طبقه سه. شما كه خودت مهندس اين جور حرفايي بگو بينم با اين غريزه وحشي ما امكان ديگه اي جز اين بود.
حابيل كه برخلاف برادرش با طمانينه صحبت ميكرد گفت: پدر بزرگ گرامي! حالا فرض سرنوشت ما اين نبود. فرض ميكنيم خداوند متعالي كه شما ميگوئيد ابتدا آبم را از خاك يا لجن خلق كرده بود و بعدش هوا را از دنده چپ يا راست او خلق ميكرد. فرض كنيم كه بنا به دلايلي آبم و هوا مجبور بودند بهشت برين را ترك كنند. خوب اينها با اين غريزه و احساسات بايد نسلي تسبيح گو و ركوع سجود كن پس بياندازند يا نه؟ گيرم كه اينها دو فرزند پسر داشتند و يكي دو دختر. خب ما نه شما كه علامه دهريد و حلال و حرام سرتان ميشود نحوه جفتگيري را طوري برايمان تشريح كنيد كه كي با كي همبستر شود تا نطفه حرام منعقد نگردد. نه تنها تو بلكه خداوند متعال نيز نميتواند به اين پارادوكس پاسخ منطقي دهد. ما هنوز مانند هر جانور ديگري روابطمان ساده است و مقيد به هيچ حلال و حرامي نيستيم در ضمن ما كه ادعايي مبني بر برتر بودن نسبت به ديگر موجودات نداريم.
من كه جوابي قانع كننده نداشتم مدتي سكوت كردم تا آنكه بالاخره طاقت نياورده و از پسران احوال پدر را پرسيدم. حابيل با چشمان نيمه تر گفت: ما يتيم و يتيم زاده ايم.
هوا گفت: اينها تازه بدنيا آمده بودند كه اخلاق آبم عوض شد. نميدانم از حسادت بود يا از به علت ديگر بود كه چشم ديدن اين اطفال را نداشت. تن به كار هم كه نميداد. روزها ميرفت بروي تپه اي و به آسمان ذل ميزد و آه ميكشيد. بالاخره من اعتراض كردم كه اين اطفال هم پسرت هستند و هم برادرانت. خرجي بده! اما او اهل كار و كاسبي نبود. ميگفت الهامات آسماني بر من نازل گشته و من پيغمبر خدا هستم. منم ميپرسيدم تو اگه پيغمبر بودي كه وضع و حالت اين نبود. تازه ميخواهي كي رو هدايت كني؟ اين دو سه تا آدم كه ارزش اين حرفا رو ندارند. اما به خرجش نميرفت كه نميرفت. ميگفت بايد از اعمالمون توبه كنيم. شباي جمعه ميرفت يه گوشه اي و گريه كنان فرياد العفو العفو سرميداد. ظهراي جمعه هم كه به رديفمون ميكرد و نماز جمعه داشتيم. اين اطفال معصوم رو هم ميگفت بايد نماز بخونن. هر چي ميگفتم اينا قنداقي هستند و سرتاپاشون پر از عن و گهه به خرجش نميرفت. ما هم براي اينكه دلش خوش بشه يك دولا و راست ظاهري ميشديم اما مرديم اين مرد يه قرون خرجي نداد كه نداد. دست آخر هم گفت تا ترك دنيا نكنم به حقيقت الهي دست پيدا نميكنم. گذاشت و رفت.
: كجا؟
: نميدون خبر مرگش كجا رفت. منتها از اونطرف رفت كه شوره زاره. درياچه نمك هم داره. اسمش فكر كنم غم ( به ضم غ) بود. هرچه التماس كرديم كه اونجا كه جاي آدميزاد نيست به خرجش نرفت كه نرفت.
نميدانستم چه بايد بكنم. آرزو كردم كه ايكاش جبرئيل كه بنا بود به عنوان پيك خداوندي به سراغم بيايد زودتر در مقابلم ظاهر شود تا خود را از اين نكبتگاه زمين برهانم. چند روزي در كنار هوا و مردانش بودم. ديگر حوصله ام داشت سر ميرفت. بيشتر از آنان كه روابطي ساده داشتند نگاهم معطوف شده بود به جانوران وحشي دور و بر. مثلا موجوداتي هوشمند ديدم كه از درختان بالا ميروند موز ميخورند و رئيس و مرئوس سرشان ميشود. به فكرم رسيد كه آنها نتيجه تركيب خودسرانه ضايعات عالم بالا هستند كه حاصلش بهرحال ميمون مينمود. آيا خداوند حكيم ميتوانست مدعي آفرينش موجودات از ياد رفته اين مزبله باشد؟ با همين افكار خود را سرگرم كرده بودم نا آنكه بالاخره در غروبي غم انگيز جبرئيل را ديدم كه به سراغم ميايد. خوشحال و خندان به سراغش رفتم اما در چهره اش تشويشي ديدم كه دلم را لرزاند.
نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط shay tan1

٭ پاره دوازدهم
وقتي جبرئيل را در آغوش گرفتم از بوي زننده اش دريافتم او نيز از راه آبي كه من آمده ام آمده است. آشكارا خسته مينمود.
:چه خبر در عرش بي شيطان؟
: اخبار يكي دو تا نيست. عنداللزوم رقعه يوميه دستگاه احديت را آورده ام كه نامش < كهانت> است و هيات تحريه اش منصوب ذات حقتعالي است. نسخه اي از يوميه را گرفتم و ديدم نيمي مطالبش مربوط به خائن بالفطره اي است كه ننگ دستگاه خلقت لقب يافته. خوب كه به عكسها نگاه كردم خويشتن را ديدم در هنگام خروج از دروازه بهشت. در كنار عكس به عنوان توضيح نوشته بود ( اين عكس دزد بيت المال مومنين است كه تخم مرغهايي را بدون اذن مقام معظم الوهيت ربوده). در تما م صفحات نيز مطالب بيشمار ديگري نوشته شده بود از جمله مصاحبه اي با دادئيل نامي به منصبت غاضي القضاه اعظم مبني بر تشكيك در ماهيت بهشتي من. يوميه را به گوشه اي انداختم. جبرئيل به ارامي گفت: قادر يكتا سلام و درود فرستاد.
: اينه سلام و درود؟ چيه اين مزخرفات؟
: خداوند پيغام داده كه اي ذبيح الله! هيچگاه اين ايثار تو را در استحكام پايه هاي ولايت مطلقه ام را از ياد نخواهم برد. بعد از رفتن تو اخبار نگران كننده اي به سمع سميعمان رسيد كه دارند توطئه ميكنند براي تشكيل مجلسي به نام عدالتخانه. ما كه خود عدل مطلقيم در كار خلق مانديم. به پيشنهاد مستشاران ديوان استخبارات سعي كرديم كه پيش دستي نموده و خود عدالتخانه اي راه انداختيم. هنوز گل و گچ ساختمان تمام نشده بود كه در همه جا چو افتاد كه اين دستگاه عدل ما ويرانه اي بيش نيست. براي سرپرستي دستگاه مربوطه به بهشتيان اعتماد لازمه را نداشتم و مجبورا از جهنم آوردم و رسما اعلام كرديم دادئيل پشت در پشت بهشتي است و مادرش را خودمان گائيده ايم. بدبختانه از روز بعد لقب دادئيل بيچاره شد جهنمي مادرقحبه. كسي از بهشت خايه همكاري با دادئيل اجنبي را نيافت. به اجبار خداوند متعال امر نمود نفراتي از دوزخ حاضر گردند و دستگاه عدليه را معاونت و مشاورت كنند. براي بستن دهان خلق اعلام گرديد اينها خبره كارند. اعتراض شد اينها از اشقيا جهنمند چگونه بر ما بهشتيان رحم روا ميدارند؟ خداوند فرمود اينها به علم خود واقفند و در مدرسه شقاني دوزخ با بزرگان تصبيح گو محشور بوده اند و به يقين مصباح راه بهشتيان خواهند بود.
جبرئيل لحظه اي سكوت كرد و در حاليكه مواظب اطراف بود سرش را جلو آورد و به آرامي گفت: راستش مشكلات عالم كبريا بيشتر از اين حرفهاست به همين دليل به نظر ميرسد كه احكام قاطعه خداوند حتي در مورد بهشت و جهنم ديگر كارساز نباشد. روي همين مطلب خداوند رحمان نام كتاب آفرينش را به صحيفه نوراني تغيير داده تا بتواند با برهان حكيمانه اش دهان مخالفان از هرنوع كه باشند را ببندد.
جبرئيل نسخه اي از صحيفه نوراني را نشانم داد. هر ورق ناقض اوراق پيشين و پسين بود و هر از هر سطرش ميشد هزار و يك تفسير مخالف و موافق را برداشت.
جبرئيل امان اعتراض نداد و گفت تو خود حديث مفصل بخوان از معضلات نظام الهي. بر اساس شدت مخالت مخالفان تعدادي تغيير در ماموريت تو داده شده.
من كه رفته رفته در دل احساسي ناخوشايند مبني بر بازيچه بودن را حس كرده بودم زبان به اعتراض گشودم.
: من كه حاضر نيستم در اين مزبله بماتم. سرنوشت آبم و هوا نيز به من ارتباطي ندارد.
: صبر كن شيطان عزير كه الله مع الصابرين! گويا دوزاريت كج است؟ ! الان تنها ملجا و پناه دستگاه خلقت وجود تو به عنوان عاصي و دشمن است . حكومت بي دشمن يعني پشم. حالا گيرم مقداري به ظاهر زياده روي شده نبايد كه تو به دوست و يار غارت پشت كني. خداوند حالش خوش نيست. روانش پريشان شده و يكهو ديدي همه عالمين را نابود خواهد كرد ها. بيا و مردانگي كن و نقشت را خوب بازي كن كه به يقين پاداش نيكو خواهي يافت. بيا و به دل بيمار او رحم كن و ببين آيا دردي عميقتر از برادركشي متصور است يا نه. الان خداوند نصبت به تو اين احساس را دارد.
: برنامه چه تغييراتي كرده؟ كي بايد برگردم به عالم بالا؟
: برنامه تغييراتي زياد يافته. اصلا خداوند داستان خلقت را به صورت دگرگون در صحيفه نوراني اش نگاشته است. طبق آخرين تفاسير خداوند آدم را گل سرشته است.
:آدم؟ آدم ديگر چه گهي است؟
: طبق حكمت خداوند وقتي بنا به كتمان حقايق باشد بايد دروغگويي به اعلا درجه برسد تا خلق باور كنند آنرا. آدم در واقع برگرفته از نام فرزندت آبم است.
: خب باقيش؟
: سرشت آدم از گل است و حوا كه كمي ديرتر از او خلق گرديده در واقع دنده ايست از دنده هاي مفقوده او.
: اسم هواي ما را نيز عوض كرديد؟
: دندان به جگر بگذار اي شيطان عزيز. در داستان تخيلي خداوند متعال بهشتيان با خلقت اين دو موجود خاكي در ابتدا مخالفت ميكنند اما بعد از توضيحات خالق يكتا كه گه زيادي موقوف! همگان سكوت اختيار كرده و به سجده گل پخته تنور خلقت ميافتاند الا تو كه شيطاني.
: من؟!!
: بعله. طبق تفاسير جديد تو اصلا سرشتت از آتش است.
: صبر كن ببينم. من دارم بوي توطئه استشمام ميكنم. من فكر كنم اين يك طرح بلند مدت بوده تا شخصيت مرا به لجن بكشيد.
: والله بعد از رفتن تو بود كه اين حقايق بر ما آشكار شد.
: چه حقيقتي؟ يادت ميايد آن پيشكشي هاي خدا را؟ آن تخم مرغهاي مرحمتي كه موجب آن فضاحت شد و اينم از سرنوشت رداي مرحمتي كه من الاغ تازه معني يكي يكي آنها را در ميابم . چقدر ساده دلم من.
: دندان به جگر صبر بگذار. تنها فرشته اي كه در مقابل آدم و حوا كرنش نميكند تو بودي كه آنان را درخور نميپنداشتي. بعد مقام احديت فرمان ميدهد كه آدم و حوا تا قيام قيامت در بهشت بچرند و از نعمات استفاده برند و تنها تبصره اين فرمان حذر داشتن آنها از دسترسي به ميوه ممنوعه بود يا غله ممنوعه كه الان به خاطر نياورم كدامش صحيح است.
: ما كه در بهشت ميوه نداريم. غله نداريم. آنجا همه چيز حاضر و آماده برايمان در طبق اخلاص قرار داده شده.
: طبق فرمايشات باريتعالي هم سيب داريم و هم گندم. كه هر دو هم ممنوعه اند.
: حالا ماشيطان و حرامزاده. شما كه مقرب درگاه هستيد مقداري تذكر بدهيد كه كمتر كس شعر بگويد. اين بابا فكر نميكند دو روز ديگر ميپرسند چرا اين همه تناقض؟ اگر ممنوع بوده چرا در دسترس؟ و اگر در دسترس چرا ممنوع؟ اگر تواما ممنوع و در دسترس بوده چرا حس نياز نسبت به آنها در آدم و حوا وجود داشته؟ اينها كه اين حسشان را از كس عمه شان نياورده اند. حاصل دستگاه خلقت خالق يكتايند. با سرنوشت اين بيچارگان نميشود كه بازي كرد! اينها سفال پخته ظريفي هستند كه طاقت تلنگر دست بازيگر او را ندارند. حالا اگر هم براي خود بازيچه خلق كرده چرا پاي ديگران را به ميان ميكشد؟
: شيطان عزيز حالا داري از اين مخلوقات دفاع ميكني؟ وظيفه تو تاختن بر آنهاست نه پرخاش به خداوند. حالا كاري است كه شده. خايه دارمان تو بودي كه حالا دستت از عرش كوتاه است. ما كه ياراي مخالفت با خدا را نداريم. يكمشت مجيز گوي گوش به فرمانيم و نان به دريوزگي ميخوريم. از گرفتن يقه من كه ترا حاصلي نيست. خداوند مانند كودكي است نادان كه بايد مدارايش نمود به اميد آنكه روزي بالغ شود و حرف حساب حاليش.
: خب من بايد چه كنم؟
نوشته شده در ساعت 10:27 PM توسط shay tan1

January 4, 2002
٭ پاره سيزدهم
جبرئيل در پاسخ گفت: قرار بر انجام كار خاصي نيست. همينكه سر و كله تو در عرش پيدا نباشد مواجب بگيران ذات اقدسش ميتوانند داستانهايي در مورد خباثت تو به خورد بيكارگان عرش بدهند مبني بر اينكه تو ذاتا پليدي و براي گمراه كردن گلهاي سرسبد آفرينش از هيچ دنائتي فروگذار نخواهي بود. لازم است تا بر اثر تبليغات شرايطي ايجاد شود كه عرشيان به جاي سرنوشت خود و تكاپو براي انقلاب بشينند و دائم در تشويش سرنوشت اين مزبله نشينان باشند.
: نميداني اين بازي مضحك تا كي ادامه خواهد داشت؟
: نگران نباش! همينكه چند صباحي گذشت و جفتك اندازيشان فرو كشيد به يقين خداوند متعال ترا دوباره به عرش باز خواهد گرداند.
جبرئيل از توبره سفرش دوربيني را بيرون كشيد و ادامه داد: از آنجا كه قوه تخيل عرشيان ناقص است مجبوريم شواهدي بصري برايشان تهيه بكنيم. كجا هستند آدم و حوا؟ ميخواهم عكسهايي از شما بگيرم تا در آنجا مواجب بگيران ذات اقدسش بتوانند داستانهاي پر آب و تاب تري از خباثت تو و مظلوميت انسان سرگشته نقل كنند.
: حوا در همين حوالي با دو شوهر خود زندگي ميكند و در انتظار تولد فرزندي است كه در عين حال نوه اش نيز ميباشد.
: خداوند منان كاري به معقولات ندارد و من از واژه هاي فرزند و نوه چيزي نميفهمم. آدم كجاست؟
: ميگويند مدتهاست سر به بيابان گذاشته و بدنبال خالقش به شوره زار غُم رفته است.
: نزديك است؟ بايد از تو در حاليكه او را وسوسه ميكني عكسي داشته باشم.
: نكنه انتظار داري پاشم برم غُم دنبالش.
: مگر چه اشكالي دارد اي شيطان عزيز؟ من هم همراهت ميايم تا اين ماموريت الهي را به انجام رسانم. منتها قبل از رفتم بايد مطلبي را بگويم.راستش من براي اينها قابل روئيت نيستم.
: نامرئي هستي؟
: به نوعي بلي. راستش تنها به اين وسيله است كه امكان بازگشت به عالم عرش را دوباره ميابم. جسم نميتوند از شير يكطرفه اي كه بر سر اين مزبله قرار گرفته عبور كند. چيزي به لطافت و سبكي و باريكي روح لازم است تا از معدود منافذ ناديدني گذشته و خود را به عالم روحاني برساند. ميبيني كه من بر خلاف ديگر موجودات مرئي سايه ندارم.
خوب كه دقت كردم ديدم راست ميگويد و در آن غروبي كه سايه هرچيز دراز است جبرئيل فاقد سايه ميباشد.
: حتما بايد عكسها خانوادگي باشد؟ جان مادرت بيا و به همين حوا و حابيل و غابيل رضايت بده. من دلم بدجوري شور ميزند. راستش خايه رفتن به غُم را ندارم.
: تشويش به دل راه مده من با توام.
انكارهاي من به اصرارهاي جبرئيل كارگر نيفتاد و شبانه به راه افتاديم. نزديكهاي صبح بود كه به درياچه اي سفيد و كم عمق رسيديم. آمديم تا رفع تشنگي كنيم اما آب شورتر از آن بود كه بتوان حتي لمسش كرد. جبرئيل كه از لحظه حركت مداوما از اينجا و آنجا عكس ميگرفت دوربينش را به داخل توبره نهاد شيشه اي كوچك بيرون آورده و مانند محققي كارآزموده مشغول نمونه برداري از درياچه نمك شد.
: اين آب غير قابل شرب جالب است. ميتوانم به عنوان سوغات هديه درگاه خداوند سبحان نمايم.
: به چه كار خدا ميايد اين شورآبه؟
: راستش نميدانم. اما براي خداوند كه ديگر دم و دستگاه آفرينشش را جمع كرده ارمغان خوبي است. مثلا ميتواند اينگونه آب را در نهرهاي هميشه خشك جهنم جاري سازد .
نزديكهاي ظهر شده بود و آفتاب امانمان را بريده بود. از دور تپه اي كم ارتفاع يافتيم كه دور و برش چند درختچه نيمه خشك ديده ميشد. خوب كه نگاه كرديم سايه چيزي نامشخص را ديديم كه در حال دولا و راست شدن ظهرانه است. بر سرعت خود افزوديم . ابتدا گمان برديم كپه اي پشم و پوشال چرك است كه بر اثر وزش باد جنبشي ركوع و سجود وار يافته است. وقتي نزديكتر شديم توانستيم چهره مردي ميانسال را در ميان انبوه ريش و پشم چرك و خاكستري تشخيص بدهيم. ناگهان براي لحظه اي من از هيبت مرد و مرد از ديدن من وحشت كرديم. مرد تكه سنگي كه بر آن سجود ميكرد را به سويم پرتاب كرد.
: چخ! چخ!
: من سگ نيستم.
:چه ميخواهي؟ چرا بي اذن و وضو وارد اين مكان مقدس شده اي؟
نزديكتر رفتم. جبرئيل آسوده خاطر از ديده نشدن خوشحال و خندان مشغول عكسبرداري از ما بود.
: مرا به جا نمياوري؟ من شيطانم. پدرت.
نزديكتر شدم و سعي كردم او را در آغوش بگيرم. پيكري استخواني داشت و ناتوانتر از آن بود كه بتواند در برابرم مقاومت كند اما اكراهش را به خوبي دريافتم.
نوشته شده در ساعت 12:48 AM توسط shay tan1

January 6, 2002
٭ پاره چهاردهم
بعد از اينكه آبم خودش را از دست بوسه هاي من خلاص كرد. دوباره به سر جاي اولش برگشت و در مقابل حجمي سياهرنگ شروع به اداي كلماتي نامفهوم كرد. كلماتي كه نميدانستم فحش خوارمادر است يا مناجات عارفانه انساني بدوي. به آنچه كه در مقابلش به خاك افتاده بود نزديكتر شدم. بويي نامطبوع دماغم را آزرد.
: اين چيه كه جلوش اينجوري به خاك افتاده اي پسر؟
: معبودم است.
جبرئيل كه از نامرئيت خود خوشحال به نظر ميرسيد لب در گوشم كرد و گفت: جل الخالق. اينها فطرتا خداپرستند حتي اگر زنا زاده شيطان باشند.
دهان تف آلود و نفس بد بوي جبرئيل را از صورت دور كردم و كنار آبم در مقابل بت خود ساخته اش نشستم.
: چه سياهه؟ از چي ساختيش؟
: همونطور كه ميبيني اينجا شوره زار لم يزرعي است كه هيچ تنابنده اي جرات نزديك شدن بهش رو نداره. يك روز كه از خواب بلند شدم ديدم هيولايي غول پيكر داره از اينجا رد ميشه. خوب كه نگاهش كردم ديدم يه بچه ماموت راه گم كرده است كه داره با خرطومش شيپور ميكشه. من كه جلال و جبروتش رو ديدم گفتم شايد اين همون گم شده منه. خصوصا كه از دور شباهتي بين اين خرطومك لاي پايم و خرطوم دراز توي صورت اون جانور ديده بودم. زانو زدم و حمد و ثنا گفتم. اونم محلم نذاشت و هي دور خودش ميچرخيد و جيغ ميكشد و تاپاله تاپاله ميريد. يك مدت كه گذشت گله اي ماموت عظيم الجثه بدنبالش آمدند و بردندش. فرداش خيلي دلم گرفت. مثل اينكه چيز مهمي رو از دست داده باشم زانوي غم تو بغل گرفتم و زار زار گريه كردم. تنها چيزي كه از اون باقي مانده بود كپه كپه گهش بود كه رفتم سروقتشون. هنوز نرم بودند و شكل پذير. نشستم و براي دل خودم معبود گمشده ام رو ساختم.
: يعني اينكه داري ميپرستي گهه؟
آبم با دليري سينه را جلو داد و گفت: بله. اعتراض داشتي؟
جبرئيل بر سر خود كوفت و فريادي بلند كشيد. فريادي كه تنها شنونده اش من بودم
: خاك توي سرم. منو بگو كه گفتم براي خداوند قادر متعال خبرخوش ميبرم. حالا برم چي بگم؟ بگم تبعيديان مزبله زمين نشسته اند و سنده ميپرستند؟ من يكي كه خايه و شهامتش را ندارم.
نهيبي به جبرئيل زدم و رو به آبم گفتم: حالا چه لزومي به پرستش معبود است؟ چرا تكاليفت را در مقابل مادر بدبخت به جا نياوردي؟
: مادرم؟ آن روسپي با هر كس بخواب بي چشم و رو؟ آنقدر از رفتار او شرمسارم كه مجبور شده ام رياضت پيشه كرده و خود را به اين غُم نفرين شده تبعيد كنم. مجبور شدم بزرگترين تنبيهي كه براي يك مرد امكان دارذ در حق خود به جا بياورم.
آبم انبوه پشمهاي ميانگاهش را كناري زد و فرياد برآورد: ببين من آن دم اعطايي تو را نابود كرده ام. آن روده بيرون آمده از شكم را بروي سنگي سندان گونه گذاشتم . گوشتكوب نبود و به ناچار با تكه سنگي ديگر آنقدر كوبيدم تا له شد. شد مثل ناف بريده طفلي شير خوار و بعد از چند روز افتاد.
من ناباورانه چشمانم را ماليدم. جبرئيل با صداي لرزان در گوشم نجوا كرد: واي از اين مخلوقات! خداوند عزوجل را هزار مرتبه شكر كه اينها را تا قيام قيامت به عرش راه نخواهد داد. اينا حتي به خودشون هم ترحم نميكنند. بارلاها ! شكرت كه من از چشم اين وحوش ناپيدايم.
: خفه شو جبرئيل! تو كه چيزي نداري كه اينا بخوان ببرن يا لهش كنند.
جبرئيل لب و لوچه را درهم كشيد و دور تر از ما مشغول عكسبرداري از محيط اطراف شد.
: پسر جان چرا با بدن نازنينت آن كار را كردي؟
:خيلي به بدبختي و فلاكت خودم و هوا فكر كردم. هر چه بيشتر فكر كردم كمتر دليلي براي تبعيد شدنمان يافتم. تا اينكه روزي بشدت گرم و آفتابي كه به شدت گرسنه بودم براي فرار از واقعيتها داشتم با آن عضوكم بازي ميكردم . طبق معمول منتظر خلسه اي ناپايدار در پس عملم بودم. اما گرماي سايه سوز آنروز و گرسنگي ام مزيد بر علت شد و خلسه ام عمق و حدت گرفت. در عالم بيخودي خود را در حالي يافتم كه دارم از سوي موجودي ناشناخته اما بزرگتر از هر چيز مورد مواخذه قرار ميگيرم. صداي زمخت كه ارتعاشي روحاني داشت نهيبم زد: آن عمل شنيع را با خود و خويشانت مكن!. از خواب و خلسه بيرون آمدم. به گمانم رسيد علت تبعيدمان از بهشت همان غريزه همخوابگي بالقوه اي بوده كه در اين عضو تمركز يافته. بنظرم رسيد خالق يگانه از اين عضو كه سركش است و با تمامي حقارتش ادعاي خلق موجودات ديگر را دارد از روز اول متنفر بوده است. ديده بودم كه چگونه اين عضو رام نشدني حرمت مادرم هوا را ميدرد. ديده بودم حاصل طغيان سيلابگونه اين ياغي به ظاهر خفته را كه بعد از نه ماه به صورت طفلاني خونالود در دستانم آرام نميگرفتند.
آبم به گريه افتاد . چهره خود را لحظه اي در ميان دستها پنهان كرد و بعد از لحظاتي كه دستهايش را از صورت خود برداشت به ناگهان ديدم ابروهاي سفيد و بسيار بلندش جلوي چشمهايش را گرفته. وحشت كردم. شده بود مانند پيرمرد نودساله خبيثي كه ابروهاي خيس چشمانش پوشانده. آبم كه در اثر گريه به سكسكه افتاده بود مانند كودكي بيخبر ادامه داد: الهامي رباني بر من نهيب ميزد كه خالقت ترا به دليل داشتن اين دم از خود رانده است. به خود گفتم كه بايد بريد اين اندام شيطاني را . اين مار خطرناك را نميتوان كشت الا به سنگ شهامت .
: به سنگ حماقت اي بدبخت! تنها نشانه دخالت من در خلقت شما همان عضو بيچاره است. تو مگر چه بدي از من ديده بودي كه با يادگارم آنكار را كردي؟ خب كونت رو بهم ميكشيدي و توي سايه ميخوابيدي تا آفتاب مخت را نپزد. خواستي برگ و ريشه گياهان را بخوري تا اسيد معده ات سلولهاي مغزت را آب نكند. بشكند اين دستي كه آن خوشخوشكگاه را مفت و مسلم در ميان پاي شما تعبيه كرد.
بعد از لحظه اي سكوت سعي كردم به خود مسلط شوم.
: آبم جان! البته من قبول ميكنم كه شرايط زمانه طوري بوده كه نتوانستم حق پدري را به جا بياورم تو كه براي خودت يك پا عارف صاحب ضمير شده اي چرا محدوديتهاي مرا درك نكردي؟ همان خداي كس كشي كه شما را بيرون انداخت مرا هم در خانه محبوس كرده بود. تنها كاري كه از دستم برميامد نوشتن يك جلد خاطرات هزار و ششصد صفحه اي بود به ياد ايامي كه با خداوند حشر و نشر داشتم كه نميدانم سرنوشتش نسخ معدودش چه شد.
جبرئيل در حاليكه بروي كپه اي نمك نشسته بود فرياد زد: بابا كمتر به خداي بدبخت فحش بده. اين آفتاب به مغزش خورده و هزيان گفته و سرخود فكر كرده يكي ديگر در گوشش وحي تلاوت كرده آنوقت تو به خداي بيخبر از همه جا بد و بيراه ميگى؟! بابا ماهم كه بهشتي و عرشي هستيم يك روز كه بهمون غذا دير برسه ميزنه به سرمون و فكر ميكنيم اين لختي ناشي از كمبود قند مغزمون ربطي به حالات روحاني روزه اجباريمون داره. ما هم از زور گشنگي ادعاي پيغمبري ميكنيم.
: خفه! ميذاري به درد بچه برسم يا نه؟
: تو به اين اين خرس گنده كه يك موي سياه به تن نداره ميگي بچه؟
: خفه شو جبرئيل. بذار به كار اين برسم.
: جبرئيل كيه؟ داري با كي حرف ميزني؟ اسم اون كپه نمك جبرئيله؟ جبرئيل يكي از القاب معبودم است؟
آبم بي آنكه منتظر جوابم بماند توده سياه گهش را رها كرد و به سوي تل سفيد نمك شتافته و در مقابلش به خاك افتاد.
: خالقا! معبودا! هميشه بدنبالت ميگشتم. من غرق در درياي نمكين تو بودم و بدنبال نمكداني حقير ميگشتم. اي واي كه چقدر كور بودم من غافل كه مشتي گه خشكيده را خداوندگار خود ساختم....
آبم در مقابل تل نمك به زاري افتاده بود و مناجاتش ادامه داشت. من جبرئيل را به كناري كشيدم.
: جان مادرت منو از اين ديوونه خونه نجات بده. عكساتم كه گرفتي. بيا برگرديم كه ديگه طاقت ديدن اين وضعيت رو ندارم.
: همينجوري كه نميشه دست خالي برگردم. بايد عكس خانوادگي هم از همه بگيرم. عكس رو كه گرفتم تو ديگه لازم نيست بچسبي به اينا. اونطرف اين مزبله جزايري خوش آب و هواست كه كم از بهشت خودمون ندارند. وقت اومدن ديدمشون و وقت برگشتن ترا هم اونجا پياده ميكنم. در ضمن اسم رسمي اين موجود آدم است و چيز ديگر خطابش نكن.
: اسم اسمه مگه خداوند خودش با آبم موافقت نكرده بود؟
: چرا. قبلا هم كه شرح دادم توي صحيفه نورانيش اينطوري نوشته ديگه.
در مقابل وسوسه جبرئيل خام شدم و به طرف آدم كه در مقابل خداوندگار جديدش لابه ميكرد رفتم.
: آدم جان!
......
: آدم جانكم!
: چيه؟ مگه نميبيني دارم با معبودم راز و نياز ميكنم؟
: پاشو بايد بريم سراغ مادرت و برادرات.
: زنم و پسرانم؟
: پاشو بريم پيش اهل و عيال. خدا آدم عزب رو دوست نداره.
آدم شانه اي بالا انداخت و گفت: اگر قيمه قيمه هم بشم نميرم پيش اون زنا زاده هاي مادر جنده.
نگاهي به جبرئيل انداختم كه داشت در هوا ريش خياليش را گرو ميگذاشت و از من ميخواست كه اصرار بيشتري كنم. به ناچار در كنار آدم نشستم و دستي به موهاي بلندش كشيدم . موهاي رنگ آب نديده اش مانند سيم خاردار دستم را آزرد. دل به دريا زده و گفتم:

نوشته شده در ساعت 12:25 PM توسط shay tan1

January 10, 2002
٭ پاره پانزدهم
: من به تو قول ميدهم چنانچه با من بيايي ترا به وصال معبود واقعيت برسانم.
: معبود واقعيم؟
: بلي. معبودي كه نه مثل آن كپه گه خشكيده ماموت بو بدهد و نه مثل اين كپه نمك شور باشد.
: نميتواني از معبودم از گمشده ام برايم بگويي؟
: معبودت تعريف نشدني است. مثل عدد صفر در رياضيات ميماند. نيست اما خيلي ها قسم ميخورند هست. به نقطه در هندسه ميماند. نيست اما ميگويند هست.
از چهره آبم معلوم بود كه از مثالهاي من سر درنياورده اما همين نفهميدن معنا خود برايش به عنوان بزرگترين دليل بر صحت گفتارم كارگر افتاد. كيسه اي ساخته شده از شكمبه حيواني مرده را آورد و مقداري نمك محرابش را در آن ريخت.
: آبم جان چرا نمك در كيسه ميريزي؟
: در طول راه احتياج است عبادات پنجگانه را به جا بياورم. تا وقتي دستم را در دست معبودي كه ميگويي نگذاري اين خداي من است. من بي ذكر خدا نتوان زيست!
جبرئيل ناديدني از جلو و ما پدر و پسر از عقب مانند قافله اي هزار مقصد به راه افتاديم. جبرئيل گفت: ازش بپرس تو اين بيابون لم يزرع غُم كه جاي آدميزاذ نيست از كجا ميخورده. البته آدم خطابش كني ها.
: آدم! تو اين مدت قوت و غذايت چه بوده؟
: مومن در قيد و بند شكم نيست. اگر به حقتعالي معتقد باشي اين خار و خاشاك شتر گريز بيابان برايت از هفت پرس چلوكباب سلطاني هم لذيذتر است.
: چرا هيچوقت به سراغ زن و بچه ات نرفتي؟
: يكبار از شدت پرخوري گونهاي بهاري هواي نفس بر من غلبه يافت و به سراغشان رفتم. منتها از دور وضعيت شنيعي را بين هر سه ديدم كه جرات نزديك شدن نيافتم. راستش ترسيدم اگر منهم قاطي آنها شوم بر تعداد سوراخهايم اضافه خواهد شد و يا سوراخهاي موجود انبساط يشتري خواهند يافت. برگشتم و در دعاهايم مرگ و نيستي را براي آنها حواستار شدم. زمانه بدي است اي شيطان. جوونها آدم بشو نيستند كه نيستند.
بقيه راه طولاني به سكوت طي شد و من در فكر آن بودم كه معضل بيعاري جوانان قدمتش گويا به قبل از خلقت ميرسد.
بالاخره سواد مقصد از دور پيدا شد. زانوهاي آدم به لرزه افتاد.
: اينجا كه نفرينگاه آن هرزگان است.
: اگر رستگاري و ديدن معبودت را ميخواهي بايد از اين جهنم مجسم به عشق ديدار دوست عبور كني.
وقتي نزديكتر شديم ديدم حابيل و غابيل به گرد مادر خفته اشان نشسته اند و زاري ميكنند. به سرعت خودمان را به آنها رسانديم. ديدم كه هوا با شكم اماسيده بروي بستري از يونجه خشكيده افتاده و پسران بيخبر از فن قابلگي به جاي كمك بر سر و روي خود ميزنند. با ديدن آدم، هوا درد زايمان را لحظه اي از يادبرد و فرياد زد: اي بيغيرت حالا وقت برگشتنه؟
درد امانش نداد و دوباره به ناله افتاد.
: جبرئيل جان كاري بكن. اين زن بيچاره پيرتر از آنست كه درد زايمان را تحمل كند.
: من همه كاري كرده ام الا قابلگي. خودت ميداني و زن و بچه ات.
هرچه بود گذشت و بالاخره هوا با هزار مكافات زائيد. وقتي كه شكاف ميان دو پاي بچه مانند غنچه اي نشكفته در مقابل ديدگان حابيل و غابيل قرار گرفت آنها با شعف بسيار شروع به جست و خيزي رقص گونه نمودند. بر خلاف آنها آدم ضجه اي كشيد و بر سر كوفت.
: اي واي كه بدبختي بشر تمامي ندارد.
جبرئيل كه درتمام مدت در حال عكسبرداري از صحنه بود نزديك گوشم زمزمه كرد: آفرين كه ماموريت الهيت را به خوبي انجام دادي! با نشان دادن اين عكس ميتوان وانمود كرد كه تو خود يكپا خالق شده اي و افساد ميكني در زمين.
از ناف نوزاد هنوز خون ميچكيد كه ديدم بر سر بغل كردنش بين و برادر كشمكشي رخ داده است. بچه را به بغل آدم دادم. او با كراهت طفل را مانند لته اي آلوده كرفت.
: تو پدر بزرگش هستي. تو شوهر ننه اش هستش. نامش را انتخاب كن.
آدم مبهوت عرعر بي پايان نوزاد او را به سوي من پرتاب كرد.
: تميخواهم ببينم ريخت اين جنده بالقوه را. اگر اسمش را از من ميخواهي بگذار شيما كه برازنده اوست.
مادر و دو پدر طفل، كه در عين حال برادرانش نيز بودند، به اعتراض درآمدند كه ما اسم بد بروي نوزاد خجسته امان نميگذاريم. جلسه خاتوادگي براي اسم گذاري به درازا كشيد و طفل معصوم در گوشه اي از گرسنگي ميخروشيد. پستان خشكيده و آويزان حوا را اميد جوشش شيري نبود. با مشورت جبرئيل باديه اي گلين برداشتم به سوي جانوراني كه از درختان بالا و پائين ميپردند رفتم. سردسته اشان سينه كوبان و فرياد زنان به سويم هجوم آورد كه با ديدن شاخ بدلي من عقب نشست. با هزار ادا و اشاره به فهماندم كه به محتويات پستان يكي از اهالي حرمش احتياج است. خيلي زود منظورم را فهميده و كارم را راه انداختند در دل به خود گفتم ايكاش خداوند تبارك و تعالي به جاي اين خانواده ناساز واجبي خبرائيل را به كار ميگرفت و پشم و پوشال ميمونها را ميسترد و آنها را مينشاند بر قله رفيع آدميت.
بعد از نوشاندن شيربه طفل، آدم گوشه رداي قرمزم را گرفت.
: من ديگر تحمل ماندن در اينجا را ندارم. عمل كن به قولت كه گفته بودي مرا به وصال معبودم ميرساني.
درمانده از دادن پاسخ به جبرئيل نگاهي كردم. او با بيخيالي در حال گذاشتن حلقه هاي فيلم در درون توبره اش بود و به ما كاري نداشت. از سويي دلم به حال آدم ميسوخت كه با هزار اميد و آرزو بدنبلم امده بود و از سويي ديگر به خودم ناسزا ميگفتم كه چرا خود را درگير مسائل اين مزبله كرده ام.
: آدم جان تو در وسط اين مكافاتي كه گريبانم را گرفته از من طلب چه ميكني؟ خدا وند گرچه ادعايي بر خلقت اين مزبله ندارد اما به يقين از دور الطافش شامل حالت خواهد بود اگر...
: اگر چه؟
: اگر قدري با مخلوقاتش يعني خانواده ات مدارا مني. كسي كه قدر مخلوق را پاس ندارد چگونه ميخواهد حمد خالق را بگويد؟
: من ميترسم از اين خانواده. ببين ان دو نره خر را كه آب از لب و لوچه ميچكانند. به يقين از مونث بودن طفل خوشنودند و هزار نقشه شوم در سر ميپروند.
: خوب تو كه اين مصائب را با پوست و گوشت خود حس كرده ا و با مام خود خفته اي بيا و اين روابط ناهنجار را قانونمند كن.
: آخه چطوري؟ مني كه خودم از روز اول ريده ام به هرچي قانونه؟ اونا اونم دو تا نره خر حاصل قانونشكني من. تازه براي پاسداشت قانون ابزار ميخواهم.
: پليس و كميته چي و قاضي شرع؟
: نه . چند فقره خانوم تا اينها چشم به ناموس خود نداشته باشند. اينطور كه من دارم ميبينم ما نسلي حرام اندر حرام خواهيم شد كه اگر خداوند صد و بيست و سه هزار نبي اكرم هم برايمان بفرستد طيب و طاهر نخواهيم شد.
جبرئيل كه ناظر درددل آدم بود سري تكان داد و گفت: خداوند و خلقت مجدد؟!! حاشا و كلا. امكان ندارد. كارخانه آفرينش مدتها تعطيل است و جلوي همه عرشيان به هفت جد و آبائش قسم خورده كه ديگر مرتكب خلقت جديدي نشود. به اين ترتيب نميتوان انتظار آفرينش خانوم براي نره خران آدم را داشت.
نااميد از همكاري عرش رو به آدم كرده و گفتم: به نظرم اينها همه مشيت الهي است كه شما را به اين كار وا ميدارد.
غابيل كه يا هيزي مشغول وارسي ميانگاه دخترك شيرخوار بود با خوشحالي گفت: و چه مشيت الهي نيكويي!
: خفه! مگر اختلاط دو بزرگتر را نميبيني؟ بعله آدم جان! تا حدي كه بقاي نسل ايجاب كند خداوند چشم بخشش بر اعمالتان ميبندد.
جبرئيل به تائيد گفت:هو الچادرالفاحشين. حال كه داري خامش ميكني وعده نبوت را نيز بده تا خفه شود.
: آدم جان همين الان به من الهامي آسماني رسيد كه تو به پيامبري اين قوم منصوب گشتي. بيا بعله بگو و ما را خلاص كن.
: اين وعده مرتبت نبوت كه به من ميدهي چه توفيري با مرتبت جاكشي دارد؟
: ممكن است فعلا از نظر صوري يكسان باشند اما هدف مهم است اي نبي الله!
ميدانستم دادن القاب افراد را خام ميكند. همانطور كه خداوند با خطاب كردن من به ذبيح الله مرا در رودروايسي قرار داده بود. آشكارا خوشنودي زيرجلدي آدم را حس كردم. او سرفه اي كرد و مانند واعظي تشنه منبر بروي تكه سنگي جلوس كرد تا همگان را مورد خطاب قرار دهد.
نوشته شده در ساعت 6:00 AM توسط shay tan1

٭ .
نوشته شده در ساعت 6:01 AM توسط shay tan1

March 16, 2002
٭ درود بر بندگان و دوستانی که با پيغام و پسغام از مردن يا زنده بودن ما جويا بودند. به کوری چشم خداوند متعال ما زنده و سرزنده ايم و محرم و عاشورا و ماشورا حاليمان نيست.
راستش خداوند عز و وجل از نحوه نگارش ما خوشش نيامده بود و به اطرافيانش گفته بوده " فلانی کم خايه ما را ميمالد". خوشبختانه اصل مطلب هنوز دست خداوند نيامده ( اگر آمده بود که ميسوخت!). بايد بگویم شورای نگهبان برزخ که وظيفه تفسير نوشته جات معمولی را نيز استصوابا منحصر به خود کرده گويا از ادبيات فرامدرن ما سر در نياورده و به خوبی برای خداوند مسلائل را تبين نکرده است. حالا کو تا آنها بروند شش عضو جديد بياورند برای شورای کپک زده اشان؟! ما هم به صلاحديد رفقا از فرصت استفاده کرده و به زودی بسم الشيطانی گفته و دنباله درد دل را پی ميگيرم.
خداوندا! بارلاها! ربنا! همگان را از شر وجود و کردارت ايمن بدار. آمـــيـــن يا رب العالمين.

نوشته شده در ساعت 3:08 AM توسط shay tan1

September 15, 2002
٭ ------ مومنانه 1--------
خداوندا! بارلاها! گـــــــــــه خوردم.
....
خداوند متعال من هميشه گمراه را به راه راست هدايت نمود. مغناطيس رحمتش تمامی زنگار خاطرات گمراه کننده را از حافظه ام پاک کرد. حال من نيز طیب و طاهرم، درست مانند پرودگار مهرباني که همه ما را به شايستگي خلق نمود.
در اين مدت در یکی از سلولهاي پر عطوفت الهي ميهمان سخاوتش بودم و هر روز درس ايمان را به تازيانه منطق مستحکم مياموختم. منطقي که هيچکس یاراي مقابله با ضربات آن را نيست.
حال، در گوشه اي از کاسه سرم، آنجا که روزگاري اوهام و حقايق دروغين بستر گزیده بودند به لطف طبابت پرودگارم که حکيم الحکماست حفره اي از هواي تازه قدّوسي نشسته است. به خوبي به ياد مياورم لحظه‌اي را که خدمتگزاران مقامش مغز عليلم را قاشق قاشق بيرون میکشيدند تا عشق بي زوال به «او» را در آن تعبیه کنند . خود نيز از عفونت مغزم شرمسار بودم، درست مانند دخترک تازه بالغي که رختخواب گرانقدر ميزباني جليل را به اولين خون زنانگی اش آلوده است.
وقتي با کاسه سر دوخته شده به پيشگاه معبودم برده ميشدم شوق وصلش مانع از آن بود که سنگيني زنجير را بر دست و پايم حس کنم. نميدانم چرا بزرگاني گرانقدر در تالار وحدت‌زاي الهي در دو صف طويل به انتظار نشسته بودند. به من گفته شد که به يقين بعد از من قرار است سردار شکست خورده لشکر ظلالت به درگاهش براي ابراز توبه وارد شود و خداوند منان خواسته که در حين انتظار برای آن کافر دگرانديش، دست مرحمتي به سر من بيمقدار کشیده باشد. نمیدانم خواص منتظر در تالار چه در کاسه دوخته شده سرم و زنجيرهای وزين دور دست و پايم ديده بودند که پچ‌پچ کنان الله‌اکبر ميگفتند و دايم بر قدرت خداوند متعال اذعان ميکردند.

به مقابل جايگاه وحدانيت رسيدم. نور مطلق بود و بس. يکي از خادمان دستور خاموش کردن نورافکن اصلي را صادر کرد. همزمان با خاموش شدن نورافکن چهره ذات متعالش نمايان شد. خلق مدعو در تالار جل الخالق گويان به سجده افتادند. من نیز خم شدم و این تعظيم به يقين از سنگيني زنجيري که به گردن داشتم نبود.
خداوند مرا به سوي خود خواند. دست پرعطوفتش را بر چهره ام کشيد و مانند استاد خياط دانه دانه کوکهاي سرم را شمرد. آنگاه با عطوفتي بيمثال فرمود: مرا به ياد داري؟
گناهکارانه اقرار کردم: تنها چيزي که به ياد دارم ذات مقدس شما است و بس.
بند کيسه سخاوت خداوند به شادماني شل شد و مشت مشت گوهر بي بديل بهشتي را به سوي همگان پرتاب کرد و فرمود به طبيب عمل کننده سرم بيش از هر کس خلعت و نعمت بدهند. خداوند متعال بعد از فراغت از دهش بيشمارش با دستهاي مبارکش کليد هفت سرش را بر هفت سوراخ قفلم نهاد و در دم از سنگيني دوست داشتني زنجيرها رهايم کرد. سپس فرمود: نام تو از امروز شيطان نيست. تو مانند پسرکي ده دوازده ساله خواهي بود که از زندگي عادي در محيطي آکنده از ايمان لذت ببري. ترا به ام‌القرايم خواهم فرستاد تا در آنجا تک تک باقيمانده سلولهاي مغزت به نور ايمان و قدسيت ما آميخته شود. برو که تو ديگر پاکي.
هنوز از حضورش دور نشده بودم که خداوند متعال برگه اي را به دستم داد. بروي برگه با خطي زرين اعداد و حروفي رمز گونه نقش بسته بود.
: این رموز چيست خداوندا؟
: تو قبلا قلب و روحت بيمار بود. هذيانها گفته و نوشته و افکار خلق را آشفته کرده بودي. این رمز برای بازگشايي آن صفحه‌اي است که نزد کفار به وبلاگ مشهور شده است. برو به آنجا و با نوشتن رخدادهاي ميمون پيش رويت، زشتي مکتوبات گذشته را بزدا.
.....
روزها گذشت و هزاران مجاهدت کردم، مع الاسف نتوانستم خزعبلات شرم آوري که در اين صفحه پلشت منسوب به من گرديده را پاک کنم. ايکاش نبود فرمان الهي مبني بر حرمت اسراف، تا میتوانستم صفحه‌ای جدید بگشایم و از ايمانم بنويسم. ولی چه کنم که بنا به اعتقادات راسخم مجبورم از همين صفحه استفاده کنم تا مبادا به گناه نابخشودنی تبذير آلوده شوم.
....
نوشته شده در ساعت 11:31 AM توسط shay tan1

September 16, 2002
٭ ------ مومنانه 2--------
هر هفت روز هفته در بهشت جمعه است و هر روز ظهر همگي به خداوند متعال اقتدا کرده و نماز پرصلابت و دشمن شکن جمعه به جاي مياورند. هميشه بوده وهستند عده اي تازه وارد به بهشت که غرميزدند :اينجا بنا بود هر روز تعطيل واقعي باشد حال اين نماز جمعه هزار رکعت خودش از هر کاري شاق تر است. حالا اگه مثل اونجا بهمون جيره مواجب ميدادند يک حرفي.
مسلما این حرف و حدیثهاي پنهاني به گوش سميع خداوند ميرسيد. خداوند متعال هميشه خنده اي نمکين ميکرد و ميفرمود:ولشان کنید که تازه واردند.
شوراي نگهبان نيز کاري به کار جماعت ناخشنود نداشته و تنها به تحويل دادن آنها به سپاه پاسداران جهنم قناعت ميکرد. دلم گرفته بود از ناشکري آدميزادگاني که بر خالق مهربان خود خرده ميگيرند. حاشا و کلا که من نیز مثل آنان شوم. بياد آوردم که خداوند به من معصومیتي کودکانه بخشیده است. براي آنکه به حق ناشناسي ابوالبشر آلوده نشوم تصميم به سفري رباني گرفتم.

وقتي از درگاه احديت بيرون آمدم بدل به طفلي دوازده ساله شده بودم. هنوز از دروازه‌هاي نوراني بهشت فاصله نگرفته بودم که به شک دچار شدم که آيا تمامي رکعتهاي آخرين نمازم را به درستي خوانده‌ام يا نه. در برهوت عدم آبي براي وضو در کار نبود. تالاپ تالاپ کنان در خاک تيمم کردم و با سر و رويي به غبار آلوده رو به قبله حاجاتم شروع به نماز کردم. نمازم آنقدر طولاني شد که به ضعف افتادم. به يقين بخاطر زبان روزه ام بود. راستش نذر روزه هزار ساله کرده بودم. آخرين سجودم بر خاک منجر به رخوتي ملکوتي شد. رخوتي که کم از هشياری نداشت. خود را مسلماني مومن يافتم که جد اندر جد مسلمان زاده است. خود را مسلمان‌تر از هر مسلمان دیگري يافتم که افتخار شيعه بودن داشتم. دلشاد به ايمانم بودم که ناگهان حس کردم ته مانده مغزم شروع به تراوش آیاتي زهرآگين نمود. زهري که جاي نيشتر جمجمه‌ عمل شده‌ام را به درد آورد. چيزهايي موهوم به صورتي مبهم به يادم آمد. گناهان نابخشودني بيشماري که در حق خالقم و مومنين روا داشته بودم کم کم در مقابل چشمانم ظاهر شد. از خوف عملم به لرزه افتادم و عرق شرم مانند گردابي سهمگين مرا در خود گرفت. مانند سرگشتگان کابوس ديده از جاي برخاستم. همه جا در تاریکي گناهم غرق بود. مانند کودکی گمگشته بودم که در نیمه شبي در محله اي غريب ، در کوچه اي ناشناخته از دست سگهاي وحشي گرگپوزه ميگريزد. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. بی اختيار با تضرع ناليدم: يا فاطمه زهرا! کمکم کن.
از ميان ظلمت غريب کوچه بي‌انتها دري چوبين غژغژ کنان بروي پاشنه چرخيد. دستي لطيف و نوراني از در بيرون آمد و به آرامي مرا به سوي خود خواند.
: بيا بره گمگشته ام.
وارد دالان خانه شدم. چهره نوراني زني در مقابلم قرار داشت که پرتواش تمامي تاریکي و ترس را از دلم زدود.
: ای بانوي گرامي شما که هستيد؟
بانو لبخندي به چهره پر عطوفتش نشاند و زمزمه کرد: آنکس که به یاري فراخواندي، زهرايم.... زهرا سلام‌الله علیها
از شادي به لرزه افتادم. در مقابلم زني ايستاده بود که به شهادت تاريخ خونبار هنوز نانوشته شيعه مظهر پاکي بود و ايمان. گرچه در بيرون از بيت مطهر آنان تنها ظلمات و خوف حاکم بود اما درون خانه تنها نور بود و رايحه عطرهاي بهشتي که همه چيز را به تسخير درآورده بود. بوي لذيذترين امتعه از مطبخ ساده شان به مشام ميرسيد. حضرت زهرا(س) با مهربانی فرمود: با علم غيبی که دارم بخوبي ميدانم که روزه اي اما خوردن دستپخت دختر پيامبر اکرم هيچ روزه اي را باطل نميکند.
به زودی سفره اي سفيد که همانند جانماز بود در مقابلم گسترده شد. بعد از خوردن دستپخت لذيذ حضرتش که نان بود و خرما نشاني دستشويه را گرفتم تا از لوچي دست خرماييم خلاص شوم. حضرتش فرمود: ما دستشويه نداريم. ما اهل بيت همه از قبل از ولادت تا بعد از مرگ طيب و طاهريم.
در مقابل منطق مستحکم حضرت زهرا (س) بعد از لحظه اي سکوت گفتم: پس اگر ميشود آفتابه را بدهيد تا آبي بروي دستم بريزم.
: حاشا و کلا که در اين خانه آفتابه باشد. مگر مدفوع ما کثيف و نجس است که احتياج به طهارت داشته باشيم؟ ما اندرون و انبرونمان طاهر است. تنها توبره اي سنگ استنجاء داريم که خاندان هاشمی گهگاه برايمان ميفرستند. آنهم براي مواقع اسهال حسنين (ع) است و يا وقتي که ميهمانان سني مذهب مثل باجناق مولاي متقيان(ع) يا پدرزنهاي رسول اکرم(ص) ميايند.
بالاجبار با سنگ استنجا دستهايم را پاک نمودم. هنگامي که از پاکيزگي خود اطمينان يافتم عرض کردم: قربان بروم اي مادر شيعيان! در آرزوی ديدن حسنين (ع) ميسوزم. کجايند آن دو نورچشم پيغمبر اکرم (ص)؟
دخت گرامی خاتم الانبيا (ص) دري چوبين که در انتهاي دالاني نسبتا دراز قرار داشت را باز نمود و حياط را به من نشان داد. حياط خانه مثل روز روشن بود. مبهوت شدم. مطمئن بودم که بيرون از خانه شبي قيرگون و بي پايان در جريان است. دو کودک خردسال در ميان نخلهاي کوتاه و بي خرما با وقاري بي مثال در حال بازي بودند. يکي از کودکان که کمي بزرگتر به نظر ميرسيد لباس سبزي به تن داشت و ديگری لباسي سرخ رنگ به تن کرده و دايم مف مطهرش را با آستين مطهرترش پاک ميکرد. بي اختيار خواستم به حياط بروم که دست پرعطوفت فاطمه زهرا(س) مانعم شد.
: کاري به عبادت آنها نداشته باش!
: اما آنها که در حال بازيند اي دخت گرامي خاتم الانبيا(ص)!
: صورت عمل آنها براي اغيار بازي به نظر ميرسد. ما اهل بيت تمام حرکات و سکناتمان عبادت است. نمازمان‌ خوابمان بيداريمان خوردمان و حتي ريدنمان چيزی جز عبادت به درگاه ذات اقدسش نيست.
شرمنده از عمق ناداني ام خواستم زحمت را کم کنم. حضرت زهرا (س) فرمود: سنت ديرينه خانه مولاي متقيان رها کردن ميهمان در سياهي شب نيست. بيرون از اين خانه هنوز در ذهن تو شب جريان دارد. تا رسيدن صبح صادق مهمان ما هستي.
به مهمانخانه هدايت شدم. تعدادي پشتي ساده در اطراف به چشم ميخورد. روي طاقچه کنار قران و مفاتيح الجنان تعداد بيشماري جانماز روي هم تلنبار شده بود. بروي ديوار عبايي بزرگ با شکلي بديع و ناديده به پنج ميخ آويزان شده بود. حضرت فاطمه زهرا (س) که گويي با علم غيبش از تعجبم آگاهي يافته بود در جواب سئوال ناپرسيده ام فرمود: آن جانمازها برای شبهاي جمعه است که هيئت داريم آن عباي پنج سر هم به دستور پدر بزرگوارم دوخته شده تا گاهگاه با خانواده دردانه ترين دخترش به زير آن رفته و خلوت کند. ما همان پنج تن آل عبائيم.
: آن سوراخي که بروي عبا قرار دارد چيست؟
حضرت زهرا (س) خنده مليح و مقدسي فرمودند و گفتند: راستش حسن (ع) فرزند بزرگم به زبان عامه مردم چسو است. شايد به خاطر اين ضعف و سستي است که هميشه رسول اکرم ميفرمايند :چشمم آب نميخورد که اين پسر بتواند خليفه مسلمين شود. کسي که توان صيانت از بند مقعد خود را ندارد در بزرگي زير هر صلحنامه خفت باری را به يقيين جام زهر نوشان امضا ميکند.
غمي جانکاه در چهره نوراني حضرت زهرا (س) موج زد. صلاح را در سکوت ديدم.
...
نوشته شده در ساعت 6:39 PM توسط shay tan1

September 17, 2002
٭ ----- مومنانه 3-------
از غمي که در چهره دخت رسول اکرم(ص) ديده ميشد دچار افسردگي عميقي شدم. ديدم که دلواپسي براي آينده فرزندان حتي در خانواده اوليا و اوصيا نيز ديده ميشود. حضرت فاطمه (س) با لحني که گويي داشت به من دلداري ميداد فرمود: اما قربانش بروم بر خلاف حسن (ع) پسر ديگرمان حسين بن علي (ع) سيد الشهدا از آبروي خانواده ما حفاظت خواهد کرد. او داري غروري معصومانه است که حتي نصيحت هاي خيرخواهانه پدربزگ گرامي اش را نيز به روشي که خود صلاح ميداند بکار ميگيرد. واقعه اي را ميخواهم شرح دهم تا موضوع برايت روشن تر شود. راستش اسم محله ما حقانيه است. روزي به اتفاق دو نفر از ديگر همبازيانش براي بازي کودکانه به محله مجاور که سفنانيه است رفته بود. عده کودکان آن محله بسيار زيادبود و گفته بودند برويد با بچه محل هاي خودتان بازي کنيد. خلاصه سيد الشهدا (ع) را با کمال گستاخي بازي نميدهند. ايشان نيز با آنکه کودکي بيش نيستند شکايت به کسي نبردند که ميدانستند علي(ع) در صورت ابراز عکس العمل به اين واقعه عظمي ذالفقارشان را به خون بزرگ و کوچک آنان خواهد شست. بالاخره با درايت ذاتي خود حسين(ع) تصميم به آن گرفتند که بدون کمک از بزرگترها حتما بايد نه تنها در بازي آنان شرکت کنند بلکه مايل هستند سردسته کودکان آن محله نيز گردند. القصه سرت را درد نياورم اي ميهمان شبانه! حسين (ع) اقدام به لشکرکشي کودکانه به محله آنها مينمايند. اما متاسفانه هر يک از بچه هاي محله ما در طول راه به طمع خريدن و خوردن تنقلات و اسباب بازي هاي گوناگون از صف مبارک ايشان جدا ميشوند و تنها يکي دو نفر باقي ميمانند. کودکم حسين(ع) که با قوه عقل سرشارش تشخيص ميدهد هوا پس است ميخواهد از بين راه برگردد که اطفال دژخيم محله سفنانيه راه را بر ايشان ميبندند. حضرتش که ميبيند بي يار و ياور مانده بنا به سفارش اکيد آيين محمد مصطفي(ص) تقيه مينمايد. به خاک افتاده و تقاضاي راه برگشت ميکند. راه به ايشان داده نميشود و ايشان به ناچار درکمال ناجوانمردي کتک مفصلي ميخورند و لخت و عور در حاليکه از فرق مبارکشان خون ميچکيد به خانه برميگردند. اتفاقا آنروز خاتم الانبيا (ص) نيز در خانه بودند. گويا دوباره در حرم مبارکشان زنها که قريب به همه آنها سني مذهبند طبق معمول بر سر نوبت شبانه به جان يکديگر افتاده بودند و ايشان براي استراحت جايي ديگر الا اين خانه را پيدا نکرده بودند. خلاصه وقتي پدر بزرگوارم نوه شان را با آن سرو صورت خونالود ديدند در جا حديثي نبوي را براي ثبت در تاريخ خونبار شيعه با صدايي رسا صادر فرمودند که :اين پسر به يقين در آينده سرور شهداي عالم خواهد شد. در نبردها ملاک بردن و باختن نيست براي حق جنگيدن از اهم واجبات است.
آنگاه حضرتش نوه گرامي را بروي زانو نشاندند و با دستمالي حرير که رايحه گلمحمدي داشت خون از چهره مبارک حسين (ع) پاک نمودند و در گوشش همچون سروشي آسماني نجوا نمودند : اين نيز امتحان الهي براي تو بوده است. خداوند متعال شايد ميخواسته با اين حادثه به تو آموخته باشد حريم هر کس حتي اگر بر مدار حق نچرخد براي وي محترم است. اي نوه گرامي! کودکان محله سفنانيه مانند بزرگانشان هستند. تا پا بروي دمشان نگذاري با تو کاري ندارند. من خون دلها خورده ام تا اينکه با هزار حيله رحماني توانسته ام سکوت آنان را به اين دين آسماني جلب کنم. حتي مجبور شده ام دوباره بت خانه مورد علاقه شان را مرکز عالم قرار دهم تا کسب و کار سالانه شان کساد نشود که البته انشاالله در بيست و چهارمين سال مبعوث شدنم که رسالتم را ديگر ياراي مخالفت نيست قبله را به جايي مثل قم يا مشهدمقدس که لايقش باشد منتقل ميکنم . بنا بر اين پند مرا به گوش بسپار مبادا در دوراني که بزرگ شده اي و سني از تو گذشته به صورت رودررو با اينان نبرد کني. خداوند متعال خودش خيرالماکرين است و از مکر اهل بيت ناخرسند نخواهد گرديد. خوف آن دارم که روزي برسد و دست زن و بچه و اهل بيتت را بگيري و در بيابان همه را به کشتن بدهي و خود از مقام و منسب مورد نظرت بازبماني. پيامبراکرم بعد رو به من کرده و گفتند که ظهرانه را در خانه شما تناول خواهم نمود و ناهار حتما بايد به عشق اين نوه گرامي ام قيمه پلو باشد. عرض کردم اي پدر گرامي قيمه پلو ديگر چه چه طعامي است؟ در خانه ما که به امر مولاي متقيان(ع) تمامي وعده هاي سه گانه نان و خرما است. حضرت محمد مصطفي(ص) فورا حالي به حالي گرديدند و دستور ساختن اين غذاي مقدس به صورت کوچکترين سوره قران مجيدبر ايشان فرود آمد [الف قاف پ. اکل قيمة البادنجان في اليوم الضرب الصدور .ذبح الفربة الگوسفند مع الذکر بسم الله. طبخ هو الخم في الديگ العظيم مع اللپه والليمو و الزعفران. طبخ البرنج الصدري الدخانية في الماء الکثيرة مع الملح قليلة. صبرالله ا لساعتة او ساعتين. هوالاصبر الصابرين.(سورة المبارکة الزعفران)]
ترجمه الهي غمشه اي:[ الف قاف په. بخوريد قيمه بادنجان را همانا در روز سينه زني. قرباني نمائيد بره اي در پيشگاهم همراه با بردن نام الله. آنگاه فرا رسد زماني که آن گوشت را با لپه و ليمو و زعفران در ديگي بپزيد. فراهم آورديد برنج صدري دودي را و طبخ نمائيد آنرا در آب زياد و نمک کم. يکي دو ساعت به ياد خداوند صبر را پيشه خود سازيد که خداوند عزوجل صابر تر از تمامي صبرپيشه کنندگان است.(سوره مبارکه زعفران)*]

حضرت زهرا(س) در ادامه فرمودند: بعله آنروز جاي تمام مومنان دوعالم خالي قيمه پلو داشتيم. از حدت رايحه بهشتي طعام آماده شده تمامي محله قابلمه بدست به مقابل درب پربرکت اين خانه جمع شده بودند و رسم پرشکوه نذري دادن از همانجا آغاز گرديد. مولاي متقيان که خسته و کوفته از غزوه اي کوچک با ته مانده کفار برگشته بودند تا نان و خرماي هميشگي اشان را تناول فرمايند با اخم و تخم فرمودند که: اين بساط تبذير چيست که پهن کرده ايد؟ مگر کاخ نشين مرفهيد که فقر امت اسلام را از ياد برده ايد؟ حاشا و کلا اگر به اين غذاي لايق اغنيا لب بزنم. ابوذر غفاري نيز که در رکاب حضرتش بود شميري خونچکان را در هوا چرخاند و الله اکبر گويان بسوي ديگ حمله ور شد. رسول اکرم(ص) پادرمياني نموده و اعلام کردند اين وحي منزل است چاره اي جز اطاعت نيست. القصه آنروز مائده اي آسماني داشتيم و آن از برکت سر شکافته فرزندم حسين(ع) بود. البته مولاي متقيان(ع) همان نان و خرماي هميشگي را تناول فرمودند و حتي قيلوله مستحبي بعد از ظهرشان را به جا نياورده و دوباره به ميدان کارزار با جندالشيطان بازگشتند.
شنيدن واژه شيطان از زبان مبارک فاطمه (س) همان و تير کشيدن زخمهاي هنوز کاملا التيام نيافته سرم همان. خود علت اين درد بيحد و مرز را نميشناختم. دخت گرامي رسول اکرم(ص) که آثار الم را در چهره ام مشاهده فرمود دست تفقدي بر چهره ام کشيد که بند بند وجودم را لرزاند. کودکي بيش نبودم اما احساسي بيان نشدني نسبت به فاطمه(س) در خود حس کردم. سر در دامن پرعطوفتش نهادم. رايحه عطرهايي از دامن مطهرش به مشامم خورد که حال خود را نفهميدم و در حاليکه هنوز سر در ميان دو ران نرمش داشتم به خواب فرورفتم.
------------------------------------------------------------------------------------
*- در مکي بودن يا مدني بودن سوره مبارکه زعفران اختلافي عظيم بين شيعه و سني است . شيعيان بنا به استنادات بي بديل شيخين رضي(ر) و مرتضي(ر) معتقدند که اين سوره در حين معراج رسول اکرم(ص) در هنگامي که بر بال جبرئيل چنگ انداخته بودند در حوالي بين النهرين جايي که بعدها به کربلا مشهور شده است نازل گرديده که در کنه مغز مبارک پيغمبر عظيم الشان جاي گرفته تا در موقع مقتضي به زبان مطهرشان جاري شود. حديث متقن نبوي که دلالت بر برابري يک وعده قيمه پلو با هزارسال روزه واجبه دارد نيز به عنوان برهان ديگر بر اثبات ادعاي شيعيان و رد دلايل سست سنيان کافر عنوان گرديده است. البته سالها نحويان عرب در تلفظ صحيح حرف رمزآلود - پ - در ابتداي مبارکه سوره دچار اشکال عظيمه بوده اند و عدم فهم آنرا يکي ديگر از دلايل متقن معجزه بودن کلام الله مجيد برميشمرده اند. البته عده اي ديگر از فضلا عنوان کرده اند که شايد از آنجا که اين قرآن تحريف شده را سني مذهبي بنام عثمان (لعنت الله عليه) که در عين حال داماد رسول اکرم (ص) نيز بوده گردآوري کرده است. در حين نوشتن - ب - هواي نفس برعثمان (ل) چيره شده دو نقطه ديگر به آن افزوده است و - پ - را اختراع نموده است. براي اهل منطق طبق برهان سلبيه واضح است - پ - يکي از اجزاي کلمه مبارکه - پــروردگار- ميباشد که از ازل به گوهر وجود آراسته است و چنانچه - پ - وجود نميداشت نعوذبالله - پرودگار - نيز وجود نداشت چرا که - رودگار - باقيمانده از حذف حرف - پ - ، درهيچ قاموسي از جمله انندراج هم مندرج نيست و - رودگار - قادر به خلق هيچ مخلوقي نيست مگر آنکه - پ - به آن چسبيده باشد. به عنوان برهان مستحکم بايد نظر قريب به اتفاق علماي شيعه را ابراز نمود که- ق- به قيمه و- پ- به پلو و يا حداقل به لپــه خورشت در این سوره مبارکه اشاره ميکند.
مع الاسف بواسطه اختلاف عظيمي که بين شيعه و سني در اين مورد است گاه در بعضي از چاپ هاي قران مجيد اين سوره حذف گردیده و ميگردد. (تفسير علامه طباطبايي(ر))
نوشته شده در ساعت 2:43 PM توسط shay tan1

September 23, 2002
٭ ----- مومنانه4-----
حضرت زهرا(س) در حاليکه سر کچل و بخيه خورده ام را نوازش ميکردند زمزمه وار آوايي غريب را سر دادند. در ميان خواب و بيداري بودم. نميدانستم آنچه ميخوانند ترانه اي است آسماني يا دعايي زميني . شايد لالايي مادرانه بود تا سنگيني خواب را بر تن نحيفم سبک کند. جامه مبارکي که به تن داشتند گرچه ارزانقيمت و درشت بافت بود و حکايت از پرهيز از تجمل گرايي ايشان داشت ولي ميشد از وراي نرماي حرير گونه اش گرماي تن دختر رسول اکرم(ص) را حس نمود. گرماي تن فاطمه زهرا(س) که به يقيين از عشق سوزانش به پروردگار متعال ناشي ميشد گونه هايم را به طرزي شرم آور سرخ کرده بود. گويي من نيز با سوختنم در ايمان بيمرز زهرا (س) شريک شده بودم. همانطور که سر به ران مطهرش داشتم بوسه اي به شوق وصل يار نثار کردم. حضرت فاطمه زهرا(س) ناگهان لرزشي خفيف کردند و دامن مطهرشان را جمع و جور نمودند. در حين جمع کردن دامنشان بودند که چشمان خوابناکم لحظه اي به جمال سفيدي ران ايشان مسخر گرديد. به يقيين خواب بودم ولي قسم جلاله ميخوردم که در داغي ناشي از ايمان بدن دخت گرامي خاتم الانبيا (ص) شريک بودم. مانند زائري مشتاق ضريح بوسه اي ديگر از روي دامن روانه ران مطهرشان کردم. حضرت زهرا(س) استغفرالله گويان پايشان را طوري تکان دادند تا از سنگيني سرم خلاص شوند اما گويي مشيت الهي بر آن بود که پاي مبارکشان خواب رفته و توان هيچ حرکتي نداشته باشند. سرم به ميان رانهاي مطهر فاطمه زهرا(س) افتاده بود. گويي از دريچه اي کوچک تمامي عطر و آرامش بهشت به سوي صورتم وزيدن گرفته بود. مانند تشنه اي بودم که بعد از روزها جستجو چشمه جوشاني را در صحراي سوزان يافته باشد. آيا خداوند متعال بهشت را به سويم روانه کرده بود؟ خود را بيشتر به دروازه بسته بهشت فشردم. حضرتش نيز با رافتي معصومانه به ياريم آمد و دروازه فردوس را به سويم راند. همه جا در مهي غليظ و نمناک غوطه ور بود. ضخامت هواي اثيري اطرافم به پرده اي از حرير خوشبو ميمانست که بازيچه جريان هوا بود. خوب که دقت کردم گلهاي ساده قباي دختر پيامبر اکرم(ص) بر آن پرده نقش بسته بود.
ديوانه عطر دامن پر عصمت فاطمه زهرا(س) شده بودم. حضرتش که گويي ميخواستند مرا از سرچشمه عطوفت بي پايانش بي نصيب نگذارند کاملا سرم را به ميان دو ران مبارکش فشرده بودند و با حرکاتي که به عبادت شبيه بود در رسيدن به خانه مقصود استعانتم مينموند. رفته رفته آواي لالايي گونه حضرتش بدل به دعايي ناشناخته همراه با نفس نفس زدنهايي مقطع شد. درست مانند صوفيان حل شده در عشق الله(ج) من با صورت و ايشان با ميانگاه مبارکشان به هم فشاري ملکوتي مياورديم. ناگهان حس کردم از وراي معصوميت دخت گرامي رسول اکرم(ص) چشمه اي جوشان از عسل داغ و شيرين بهشتي به سويم روانه است. حمد خداوند متعال را گفته مشغول نوشيدن شدم. حضرتش نيز همراه با ناله هاي پر شعفشان شکر باريتعالي ميگفتند و بخيه هاي هنوز التيام نيافته سرم را نوازش مينموند.
وقتي از خواب بيدار شدم کسي در اطرافم نبود و متکا آغشته به آب دهان شوره بسته ام بود. هنوز گرم و آتشين بودم. نميدانستم آنچه بر من گذشته بود خواب بود يا بيداري. پرده اتاق کنار رفت و دخترکي با باديه اي کوچک به بالينم آمد. دستش را بروي پيشانيم گذاشت.دستش سرد بود ولي کلامش گرماي خاصي داشت: ساعتهاست که تب داري. بيا از اين شير بز بخور تا جاني بگيري.
با صدايي لرزان پرسيدم: شما که هستيد؟ بانوي گرامي کجا هستند؟
: من ام البنين هستم. هميشه در کارهاي خانه به بنت الرسول(ص) کمک ميکنم. ايشان در حال حاضر مشغول استحمام و انجام غسل مستحبي هستند.
شير بز اگرچه گوارا مينمود اما شيريني آنچه که در خواب يا بيداري نوشيده بودم هنوز در دهانم جاري بود. هنوز تمامي پياله را تمام نکرده بودم که صداي چند مرد را از دالان خانه شنيدم که هن و هن کنان در حال زور ورزي بودند. از ام البنين جريان را پرسيدم و ايشان گفتند: چلنگراني هستند که توليد انگشترميکنند.
مردي ياالله گويان پرده اتاق را کنار زد و گفت: آبجي بيزحمت به امير اکرم(ع) بگوئيد ذخيره شيشه رنگي در حال پايان است و مجبوريم از اين به بعد تنها انگشتري بيرنگ الماس را تحويل دهيم مگر آنکه دوباره به لشکري از کاروان کفار فنيقي شيشه فروش حمله اي دفاعي صورت گيرد. در ضمن تو انبار ديگه جا نيست اين گوني آخري رو کجا بذاريم؟
ام البنين به گوشه اي از اتاق اشاره کرد. مرد گوني سنگيني را کشان کشان بداخل اتاق آورد و در کنجي نهاد. بعد ورقه اي از پوست آهو را به عنوان رسيد به اثرانگشت دخترک مزين کرد و رفت. ام البنين که از چهره ام متوجه کنجکاوي بي پايانم شده بود به داخل گوني چنگي انداخت و مشتي انگشتر بيرون آورد و گفت: اينها مال مولاي متقيان(ع) است که هر شب بين مستمندان مشت مشت تقسيم ميفرمايند تا سخاوتمنيشان درسي براي همه تاريخ باشد.
از درخشش نگينها چشمانم آزرده شد. خواستم يکي را به انگشت بکنم که ام البنين مانع شد و گفت: مواظب باش که نکشکني. اينها بايستي در نيمه شب تاريک بين ايتام شهر تقسم شود. امير مومنان (ع) اکيدا دستور داده اند افراد خانه از اين زيور آلات استفاده نکنند. هنوز خيره به انگشترها و شيشه هاي سبز و قرمز و کهربايي آنها بودم که حضرت فاطمه زهرا وارد اتاق شدند. لباسشان را عوض کرده بودند و هنوز موهاي مبارکشان خيس بود. با نگاهي که پر از عصمت و عطوفت بود به چهره ام خيره شدند و لبخند مليحي بر لب نشاندند. لبخندي که تن تبدارم را به عشق خانواده ولايت بيشتر شعله ور گرداند و آرزو کردم تا ابد در اين بيت عظمي سکني گزينم.
نوشته شده در ساعت 12:30 PM توسط shay tan1

September 24, 2002
٭ ------- مومنانه 5 -------
گويي نيروي لايزال الهي در خنده دخت گرامي پيغمبر اکرم(ص) نهفته احساس کردم از کسالت رهايي پيدا کرده ام. ام البنين از خانم خانه در حال پرسيدن نوع غذاي شب بود که قنبر غلام با وفاي مولاي متقيان (ع) به همراه جواني رعنا به خانه وارد شدند. قنبر در حاليکه هميان بزرگ مملو از آرد که آورده بود را به زمين ميگذاشت گفت: يا بنت الرسول(ص)! در بازار پدر بزرگوارتان را ديدم و ايشان فرمودند امشب به اينجا قدم رنجه خواهند فرمود گويا مساله مهمي در کار است و چندين ميهمان والامقام نيز خواهند آمد. زيد بن محمد (ص) را نيز به همراه من روانه کرده اند تا در کارها معاونت نمايد.
من که تازه به هويت زيد بن محمد(ص) پي برده بودم از حالت خوابيده در آمده و به احترام نشستم. سنگيني غمي جانکاه در چهره زيد مشهود بود و چشمانش به رنگ قرمز در آمده بود. حضرت زهرا (س) که متوجه اين امر شده بودند رو به زيد فرمودند: يا اخي! ترا چه شده که اينچنين درهمي؟ زيد لحظه اي به ام البنين و قنبر نگاهي معنادار کرد. هر دو به اشاره فاطمه زهرا (س) از اتاق بيرون رفتند. نگاه زيد متوجه من بود که خواهر گراميش فرمود: اين طفل را به حال خود بگذار که بيمار است. حال بگو يا اخي!
زيد بن محمد(ص) آهي بلند کشيد و بغضش ترکيد: از کجا بگويم خواهر گرامي؟ چند روزي است که افکار پريشان تمامي فکرم را اشغال کرده است. اين افکار آنقدر غير منطقي و کفرآميز و شنيع است که ياراي بازگويي براي هيچکس را ندارم. بايد در دلم بريزم و صبر کنم.
حضرت فاطمه(س) فرمودند: خب چرا با پدرگراميمان مشکلت را در ميان نميگذاري؟
: خواهر گرامي بدبختي من آنست که پاره اي اين افکار شنيع به سلوک اب گراميمان باز ميگردد. حتي شهامت بيانش براي تو که خواهر عزيزم هستي را ندارم.
حضرت زهرا(س) دقايقي مشغول اصرار به برادرش شد تا بلکه او را از غم جانکاهش برهاند. بالاخره زيد طاقت نياورد و گفت: چند روزي است که دريافته ام پدر گراميمان با نگاه خاصي به زنم مينگرد. اين نوع نگاه کردن برايم عجيب است. نوعي تمايل نسبت به زنم در آن نگاه مقدس ميبينم.
حضرت زهرا(س) لعنت بر شيطان رجيم گويان فرمودند: اي زيد! به يقيين از فرط به جا آوردن نمازهاي شب مغزت تکان خورده است. مگر با قوانين خداوند متعال سازگار است که پدرشوهري هوس همبستري با عروسش را داشته باشد؟. من نيز ميدانم رسول اکرم (ص) بنا به مصالح مسلمين مجبور هستند هر شب را با برخي خوبرويان اعم از پير و جوان سپري نمايند و هميشه در حرمشان بر سر نوبت دعوا و مرافعه است. اما اينکه ايشان به عروس خويشتن نظر خاصي داشته باشند برايم قابل قبول نيست. نه عقل نه عرف و نه شرع مقدس اجازه به اين همبستري نميدهد. حتي در ميان حيوانات نيز اين رسم شنيع وجود ندارد.
: اما خواهر گرامي به خوبي ميداني که پدرعزيزمان هميشه سوره و آيه ناخوانده در آستين دارند تا با آن به هر شک و شبهه اي پاسخ دهند. ميترسم نسبت به همسر من نيز چنين آيه اي را نيز در چنته داشته باشند.
: اشتباه ميکني اي برادر عزيزم! يعني ميگويي رسول اکرم (ص) ميايد و مسائل مبتلابه جامعه بشري مانند برده داري و مساوات بين تمامي مخلوقات خداوند اعم از مرد و زن را رها کرده و مثلا در مورد روابط خاص بين تو و زنت و رسول اکرم(ص) آيه مياورند؟ آنهم براي اينکه زبانم لال با عروس خود بخوابند؟! حاشا و کلا که حضرتش در جهت گرمي رختخواب خويش سوره بياورند. خوب است که خودت در بيت ايشاني و ميبيني خانه شان از حدت وجود نسوان مختلف کم از گرمابه زنانه ندارد. برو. برو که هنوز تزکيه ات کامل نيست. مگر نميداني محمد مصطفي(ص) رحمة العالمين است؟ چگونه بيايد و به اين عمل شنيع دست بزند. برو اي زيد و به نزد قادر متعال طلب استغفار کن که هوالغفار و الستار.
زيد بن محمد(ص) در حاليکه به آرامش رسيده بود با خنده گفت: راحتم کردي اي خواهر گرامي! حال بگو چه کمکي از من براي ميهماني امشب ساخته است؟
فاطمه زهرا(س) فرمودند: والله نميدانم. اگر بزرگان قريشند و خواص رسول اکرم(ص) که بايد تدارک رقم به رقم غذا ديد. خرماي نارس داريم. دو رقم هم رطب سياه و قهوه اي داريم. براي ميوه هم که خارک جلويشان ميگذاريم. اگر بيش از اين تدارک ببينم مولاي متقيان (ع) به سرم غرولند بفرمايند و بگويند جايز نيست در اين خانه بريز و بپاش شاهانه آنهم براي يک مشت سني کافر که گرد رسول اکرم حلقه زده اند.
زيد براي کمک به قنبر و ام البنين از اتاق خارج شد. حضرت فاطمه(س) دستي به پيشانيم کشيد و بعد از اطمينلان خاطر از قطع شدن تبم فرمود: نميدانم در چهره تو چه ديده ام که افکاري تا به امروز نا آشنا به مغزم هجوم آورده اند. استغفرالله. نميدانم مرا چه شده. شايد اين از اثرات کم بودن مولاي متقيان(ع) در اين خانه است. هميشه يا در حال جهاد و غزوه اند و يا در حال فعلگي بروي محدود نخلستانهايي که داريم. شبها نيز که در انتظار قدوم مقدسشان چشم بر هم نميگذارم در کوچه پسکوچه ها مشغول دادن خرما و انگشتر به مفلوکان عالمند. ايکاش لااقل ماهي يک بار دست نوازشي به سر من هم ميکشيدند. ايکاش من هم بيوه زني يتيمدار بودم تا بلکه از مردانگي بي مثال ايشان در نيمه هاي شب بهره ميبرم. ايکاش درد من تنها همين بود. به تازگيها دريافته ام اين ام البنين ورپريده که به عنوان دختر يتيمي براي خدمت به اين خانه آمده سعي در خوشخدمتي و دلربايي دارد.
قطره اي اشک در سه جاف چشمان زهرا(س) جمع شده بود. از درد جانکاهي که در چهره دختر رسول اکرم(ص) ديدم به گريه افتادم و گفتم: شما که ماشاالله هنوز جوانيد و آب و رنگتان فخر عالمين است.
هر دو به گريه افتاده بوديم. حضرت فاطمه(س) براي آنکه مرا مورد تفقد قرار دهند سرم را در سينه مبارکشان گرفته و به آرامي نوازش کردند. نرمي و گرمي سينه مطهرشان با اشکها و آب بيني ام آلوده شد. خواستم با دستهايم آلودگي را از قبايشان بزدايم. ناگهان همراه با حرکت دستانم بر ناحيه سينه ايشان حضرتش تکاني موزون خوردند و با نگاهي پر عطوفت مرا مورد تفقد قرار دادند. من که خوف آنرا داشتم که مبادا آلودگيها به دامن عصمت ايشان خللي وارد کند سعي کردم کارم را بهتر انجام دهم. ايشان نيز سينه هاي نرم و مقدسشان را جلوتر آورده و مرا در کارم ياري دادند. بعد از دقايقي مطمئن بودم که از آلودگي بر ساحت مقدسش اثري نيست اما ايشان همچنان سينه هايشان را با عشقي مادرانه در اختيار پنجه هاي خردسالم قرار داده بودند و نسبت به کردارم ابراز احساسات عميق ميکردند. تاب نياورده و يقه مبارکشان را باز کرده و بوسه اي بر جمال بي مثال سينه شان گذاشتم. همراه با زدن بوسه بر نوک تيز شده پستان مطهرشان بوي خوش نهرهاي روان شير در فردوس برين تمام وجودم را در برگرفت. در دم از شدت شيريني بيهوش شدم.
من روزي شيطان مطرود بارگاه الهي بوده ام. مرا مادري نيست و مستقيما توسط خداوند منان خلق شده ام. حال بعد از آن عمل جراحي مقدس بر مغزم ديگر مغضوب خداوند متعال نيستم. بدل به پسرکي يازده- دوازده ساله بيگناه و منزه شده که ميخواستم عشق و علاقه نسبت به مادر هرگز نداشته ام را بيازمايم. آيا حضرت زهرا(س) با علم غيب مبارکشان از اين درد جانکاه من مطلع بودند؟ سرنوشت من در اين خانه عفاف و عصمت چگونه رقم خواهد خورد؟
نوشته شده در ساعت 11:42 AM توسط shay tan1

September 25, 2002
٭ ----- مومنانه 6------
به خوبي ميدانستم با اين مغز نصفه نيمه ام جوابي براي سئوالات بيشمارم نخواهم يافت. از خود به درآمدم. فاطمه زهرا(س) براي نظارت بر کار قنبر و زيد بن محمد(ص) به مطبخ رفته بودند. صداي بازي کردن حسنين(ع) از حياط بيت اميرمومنان(ع) به گوش ميرسيد. اين اطفال مطهر کاري جز بازي نداشتند؟ احساسات کودکانه مرا به سوي آنها ميکشاند اما از آنجا که شنيده بودم بازي کردن ائمه هدي (ع) هم عبادت است صبر پيشه کردم. براي آنکه قدري جواب محبتهاي بي دريغ دخت گرامي رسول اکرم(ص) را داده باشم تصميم گرفتم براي کمک به مطبخ بروم . هنوز وارد راهرو نشده بودم که ناگهان صداي جيغ بلندي را شنيدم و متعاقب آن صداي ناله و نفرينهاي فاطمه زهرا(س) که با فرياد ميفرمودند: ايشاالله ذليل بميري دختر! ايشالله بچه تو دلت بميره! معلوم نيست رفته کجا خيگش رو بالا آوردند حالا انداخته گردن مولاي متقيان(ع).
به درگاه مطبخ رسيدم. ديدم فاطمه زهرا (س) کفگير بدست بالاي سر ام البنين ايستاده و دخترک روي زمين نشسته در حال عق زدن است. زيد ميانه دعوا را گرفته بود و قنبر مش قاسم وار گفت: حالا خانوم چرا خونتون رو کثيف ميکنيد؟ يکي دو ساعت ديگه امير المومنين(ع) از نخلستون برميگردند و خودشون مساله بچه توي شکم اينرا با بلاغت حل ميکنند.
حضرت فاطمه(س) با شنيدن کلمه بچه جري تر شده و کفگير مطهر را بر فرق ام البنين کوبيدند: آخه من مگه چه بدي به تو کرده ام سليطه که اينطور با کانون گرم خانوادگيم بازي ميکني؟ يالا راستش رو بگو پدر بچه کدوم حرامزاده اي هست؟
: والله خانوم من که عرض کردم. همون شبي که شما براي پرستاري از پيغمبر اکرم (ص) رفته بوديد و من براي درست کردن سحري مولاي متقيان(ع) اومده بودم اين اتفاق افتاد. من که نميتونستم به علي بن ابيطالب(ع) نه بگم. خودشون هم صيغه رو قبل از عمل نزديکي تلاوت کردند. بچه توي شکمم هم طيب و طاهره. اسمشم ميخوام بذارم ابوالفضل عباس(ع).
فاطمه زهرا(س) کفگير ديگري به سر ام البنين کوبيدند و با غيظ و بغض بسيار از مطبخ خارج شدند. قنبر در حاليکه استفراغ ام البنين را با پارچه اي پاک ميکرد گفت: من که بهت گفتم دم سحر دم پر و پاي آقا نرو ايشون تو اون مواقع يه حالات ديگه اي دارن. نگفتم نرو؟
زيد به آرامي گفت: ايکاش اميرالمومنين(س) هم مثل رسول اکرم(ص) حرمسرا ميداشتند تا کسي نتواند به ايشان خرده بگيرد. ابرمردي که از صبح تا عصر شمشير در راه اسلام ميزند و از عصر تا شب در نخلستانها فعلگي اين و آن را ميکند بالاخره وقتي به خانه بر ميگردد دل ندارد که دختر جواني به استقبالش بيايد؟
قنبر نگاهي آنچناني به زيد انداخت و گفت: حالا ديگه چون روزي سي چل نفر کافر ميکشه بايد بره سر دختر رسول اکرم(س) هوو بياره؟ بابا دستخوش! همين افکار رو داري که مردم هزارتا حرف پشت سرت در ميارن.
زيد با ناراحتي پرسيد: مردم مگه چي ميگن؟ حتما از حسادتشونه.حسود هرگز نياسود.
: حالا دهنم رو وا کنم ها! بابا حالا ما به کنار همه ميگن زيد بچه خوشگله و ابنه داره. ميگن نميتونه زنش رو ارضا کنه زنش هم به خاتم الانبيا(ص) نخ ميده. تو اگه عرضه داشتي زن خودت رو ضبط و ربط ميکردي.
خون صورت زيد را گرفته بود. خواست به سوي قنبر يورش ببرد که با ديدن سينه سپر شده و مردانه قنبر عقب نشست.
: اميدوارم قنبر وربپري! ايشالله در آتش جهنم کباب بشي! تو هم شايعات مردم جاهل رو تکرار ميکني؟ بخدا اگه رسول اکرم (ص) تا حالا يه ريزه بهم دست زده باشه. تازه دست بزنه ايشون خودشون خاتم الانبيا هستند و اختيار جان و مال همه مسلمين رو دارن.
مطبخ را ترک کرده و قنبر و زيد و ام البنين را به حال خود واگذاشتم. صداي هق هق زهرا (س) از جايي بگوشم ميخورد. دنباله صدا را گرفتم تا اينکه در انتهاي ميهمانخانه به در بسته اي رسيدم. بالاي در با خط کوفي نوشته بود [قبله]. در را به آرامي باز کردم. همه جا تقريبا سياه و تاريک بود. تنها پيه سوزي کم نور در گوشه اي در حال جان کندن بود. حضرت فاطمه(س) در مقابل حجمي سياهرنگ نشسته بودند و گريه ميکردند: اي الله! کمکم کن نذار اينجا بمونم تا بميرم! اي الله! مهر اين دختره رو از دل مولاي متقيان(ع) در بيار.
در حاليکه چشمانم هنوز به تاريکي عادت نکرده بود در کنار حضرت زهرا(س) نشستم. و مشغول لمس کردن شانه هاي لرزانش شدم. دلم به حال معصوميت ايشان ميسوخت. همانطور که در حال ماليدن شانه مقدسش بودم ديدم از شدت ناراحتي به سويي يله افتاد. نميدانستم چه کنم. سرش را بروي زانويم گذاشتم. از شدت گريه و غم به سکسکه افتاده بود. پيشاني مبارکش را به جهت تبرک بوسيدم. ناگهان دستانش را به گردنم آويخت و بوسه اي روحاني بر لبانم نشاند. بوسه اي که هم مزه شوري اشک و هم شيريني شهد را داشت. گويي بدنبال گمگشته اي باشد با زبان مطهرش داخل دهان و گوشهايم را گشت. مورمورم شد. به حالتي عرفاني رسيده بودم. اين بود آنچه ائمه هدي از ملکوت ميگفتند؟ همانطور که مشغول ابراز عنايت به من بودند دستي به ميانگاهم بردند و مشغول مالاندن قسمتي از اندامم شدند.آن عضو حقير از اندامم به عنايت دست معجزه گر دخت گرامي رسول الله(ص) در مدتي کوتاه رشدي باورنکردني يافت آنچنان که خود نيز از بزرگيش ترسيدم. زهرا (س) که متوجه هراسم شده بود با مهرباني تنبانم را پائين کشيد و بوسه اي بر عضوم زد. من بچه اي نابالغ بيش نبودم و نميدانستم چه بايد بکنم. حضرتش دستم را گرفت و به ميان پاهاي مطهرشان بردند و با ايما اشاره به من فهماندند که بايستي آن نقطه معصوم را به آرامي بمالم. به اوامر ايشان گردن نهادم تا بلکه از اجر دنيوي و اخروي برخوردار شوم. لحظاتي به مالش و کنش و واکنش گذشت تا حضرتش با شوقي بيمثال با ميانگاه مبارک بر زائده سفت شده ام نشست و مانند چابکسواري دلير نشسته بر ذوالجناح مشغول تاخت و تاز گرديد. در حال چشيدن لطف حضرتش به صورتي عميق بودم که ناگهان از خود بيخود شده و مانند تيري که از چله رها ميشود در ميانگاه مطهرشان رها گشتم. حضرتش جيغي کوچک و معصومانه کشيد و بروي چهره عرق کرده ام خم شد و مرا غرق بوسه رحماني نمودند. خوشحال از آنکه به اين فيض عظمي رسيده ام خود را از زير دست و پاي مبارکش بيرون کشيدم. در حاليکه تنبانم را به پا ميکردم پرسيدم: يا بنت الرسول (س)! اين چيست که در مقابلش گريه ميکرديد؟ اينجا تاريک است و به خوبي تشخيص نميدهمش.
فاطمه زهرا در حاليکه با دستي دامن مطهرشان را راست و ريس ميکردند با دست ديگر فتيله پيه سوز را قدري بيرون کشيدند. آنچه در مقابلم قرار داشت هيبت مجسمه چوبي نيمه پوسيده اي بود که صدايي از درون آن بگوش ميرسيد. گمان کردم مجسمه به سخن آمده است. گوشم را به آن چسباندم. صداي خش خش درون مجسمه کهنه طنيني شگرف در مغز نيمه خاليم يافت. دستي به روي پيکره چوبي کشيدم. مجسمه پوسيده بود و قسمتي از آن فرو ريخت. با کنجکاوي بسيار پرسيدم: ترا به آبروي رسول اکرم(ص) بگوئيد اين مجسمه پوسيده و کهنه چيست که در مقابلش آنچنان خاضعانه لابه ميکرديد؟ حضرت زهرا (س) با حالتي روحاني و مملو از تقدس فرمودند: اين همان الله است. لا اله الا الله.
نوشته شده در ساعت 10:37 AM توسط shay tan1

September 26, 2002
٭ --------- مومنانه 7-------
با شنيدن نام مقدس الله برخود لرزيدم. فاطمه زهرا(س) که متوجه لرزشم شد مرا از صندوقخانه تاريک بيرون کشيد و گفت: اين رازي بين من و تو است. هرگز ار وجود الله در خانه ما به کسي چيزي نگو که اگر بگويي از خاسرين خواهي بود.
من نيز به اطاعت سري تکان دادم پرسيدم: اما نميدانم چرا الله در بيت مطهر شما آنهم در اين صندوقخانه تاريک قرار داده شده است. علتش را بفرمائيد.
فاطمه زهرا در حاليکه دستم را به ميان دامن مطهرشان نهاده و تلويحا تشويق به مالاندن ميکردند گفتند: راستش از دست کفار و منافقين رسول الله(ص) مجبور شده اند الله را به اينجا بياورند. در واقع آن روز پرآشوب معروف به يوم الدادگاه، که به همراه امير المومنين(ع) براي شکستن بتهاي رقيب به داخل کعبه رفته بودند با هزار زحمت توانستند اين الله مقدس را به اينجا منتقل نمايند. هبل و لات و عزي و هزاران بت حقير ديگر در مقابل پتک سنگين پدر بزرگوارم و ذوالفقار آخته شوي مهربانم در کمتر از نيم روز بدل به تلي از خاک و خاکستر شدند تا حقانيت الله بر همگان روشن شود.
: اما يا بنت الرسول(ص)! الله که ناديدني است و مانند هيچ بتي نيست.
دخت گرامي خاتم الانبيا مانند نوزادي گرسنه که به پستان مادر دست يافته باشد شروع به مکيدن انگشت بيلاخم نمودند و همراه با خنده اي مليح فرمودند: الله فعلا از سر اجبار ناديدني است. از وقتي که اين بت بزرگوار دچار موريانه شدند پدر برنامه برملا ساختن الله را ناچارا به فراموشي سپردند. الله جد اندر جد بت مورد توجه خاندان بني هاشم بوده است. فزوني کراماتش بر همگان روشن است. منتها بنا به مصالح قومي و قبيله اي که مبتلابه جامعه بدويمان است ديگر بزرگان قريش از شناسايي قدرت بي مثال الله در مقابل هبل و لات سر باز زده اند.
: يعني ميفرمائيد اين الله، همان الله معروف بسم الله است؟
: بلي. حالا که انقدر جوياي مساله هستي برايت جريان را ميگويم. روزي رسول اکرم که مثل همه مردان چند سال ازدواج کرده از ديدن خديجه کبري(س) ديگر بيزار بوده اند و جايي براي گريز نداشته اند بالاجبار به درون خانه کعبه پناه ميبرند. همانطور که واضح و مبرهن است کليد دار کعبه فاميلمان ابوطالب بوده است. پدر بزرگوارم(ص) همانطور که در تنهايي خويشتن غوطه ور بوده اند به بتهاي عظيم الجثه پيرامونشان نگاهي ميکنند. همانطور که گفته ام خاندان ما جد اندر جد علاقه خاصي به الله داشته وليکن خاندان خديجه کبري(س) بت ديگري را بزرگ ميداشته اند. پدربزرگوارم که از مال دنيا بي بهره بوده و به اصطلاح داماد سرخانه آن پيرزن بوده است براي آنکه حداقل در امور ماوراطبيعه بر همسر خود برتري بجويند به ذهنشان ميرسد که بگويند الله از همه بزرگتر است.
من انگشتان قرمز شده ام را از ميان لبهاي خواهنده و مطهر زهرا(س) بيرون کشيدم و گفتم: همان عبارت معروف الــــلـــــه اکبــــــر؟
بنت الرسول دوباره انگشتم را مانند پستانکي خوشگوار به دهان گذاشتند و فرمودند: بلي . محمد مصطفي(ص) ناگهان از کعبه بيرون پريده و با صدايي بلند بر سر چارسوق بزرگ فرياد برآوردند الـــلـــه اکـبــــــر!. فرياد زدن اين نغمه توحيدي همان و مخالفت تمامي اهل قريش همان. اما پدر بزرگوارم يک قدم پا پس نگذاشته و همچنان بر بزرگتر بودن الله ابرام ورزيدند. کار به شکايت و قاضي کشيد. قرار شد اندازه بتها را بگيرند و ببيند که کداميک بزرگتر است. راستش از آنجا که علم هندسه در ميان اين بيابان نشينان يک لا قبا هنوز ناشناخته بود متخصصين امر را از سرزمين روميان و از سرزمين مجوسان آورديم. اندازه گرفتند و گفتند که بلي الله به يقيين به اندازه نيم بند انگشت از هبل بزرگتر است و هبل خود نيم چارک از لات بزرگتر و لات هم هماندازه منات. بزرگان قريش همگي ادعا کردند که در اين شاخي که به سر الله موجود است تقلب صورت گرفته و اگر بواسطه نفوذي که کليددار کعبه دارد به صورت پنهاني آنرا تعبيه نميکردند به يقين نه تنها از هبل کوچکتر بود حتي از لات و منات نيز کوچکتر بود. اصلا در بتهاي عرب وجود شاخ مذموم است و شما آشکارا سنت شکني کرده ايد و جر زده ايد. اکابر قريش اصرار کردند که بايستي شاخ الله مورد کارشناسي نجاران خبره قرار بگيرد و شايسته است که بريده شود. رسول اکرم زير بار نرفته و گفتند ما در عرب دادگاه استيناف نداريم و بايستي به حکم اوليه متخصصان و قاضي گردن نهاده شود تازه شغل شاخبري نه در عرب مرسوم است و نه در عجم. خلاصه صحنه دادگاه بدل به آشوبخانه اي شد که هيچکس حرف ديگري را قبول نميکرد. در همين احوال بود که پدربزرگوارم(ص) به همراه علي بن ابي طالب(ع) که کودکي همسن خودت بود به داخل کعبه رفتند و براي پايان دادن به قائله شروع به شکستن همه بتها الا الله کردند. از آنروز همين کلمه الـلـه اکــبـــر و لا اله الا الله شعار جاودانه همه مومنين گرديد.
: بانوي گرامي بفرمائيد چرا اين الله را به اينجا آورده ايد؟ رقباي ديگر که به دست تواناي رسول اکرم(ص) نابود شده است.
: خود نيز درست نميدانم. پدربزرگوارم گويا تلاش بسيار دارند تا افکار منور روحانيشان را با واقعيات جسماني جامعه فعلي تطبيق بدهند تا بلکه بتوانند پيام رسالتشان را به نوعي به مردم جاهل و ظاهربين تفهيم کنند. ايشان چگونه ميتوانند الله موريانه زده و پوسيده را به عنوان تنها خداي قابل پرستش به مردم عرضه کنند در حاليکه تنها جاي سالم اين الله همان شاخ بحث انگیزش است و بس. رسول اکرم(ص) سالها قبل تصميم داشتند که بدهند به روميان يا مجوسان يک الله نپوسيدني از جنس مفرغ با شاخ طلايي بريزند منتها مساله حمل و نقل و هزينه هاي مختلف ايشان را از اين امر منصرف گردانيد. حالا هم به خاطر خوف از حرف مردم ناپرهيزگار ميترسيم که الله را در ملا عام به نمايش بگذاريم و منتظريم تا ببينيم پيغمبر اکرم(ص) با حکمت و بلاغتشان چه کيدي ميانديشند.
انگشتم را با زحمت بسيار از ميان لبهاي مکنده و پرهوس حضرت زهرا(س) بيرون کشيدم. انگشتم متورم، پير و خونمرده شده بود. حضرتش با نوعي حجب دخترانه فرمودند: راستش نميدانم مرا چه ميشود. در همين مدت کوتاهي که به اين بيت آمده اي حس ميکنم نيروي الهي قدرتمندي تمامي جسم و روحم را به حرکت درآورده و بعضي از نقاط حساس بدنم دچار خارش غريبي شده است. تنها دلخوشيم اينست که ما از خاندان عصمت و طهارتيم و با انجام هيچ عملي غبار گناه بر دامن عفيفمان نمي نشيند.
صداي همهمه مرداني بزرگوار از بيرون به گوش رسيد. حضرت زهرا خاک بر سرم گويان چادر مبارکشان را به سرکرده و به پيشواز ميهمانان رفتند. من نيز از مهمانخانه خارج شده و به دالان رفتم. قبل از هر کس چشمم به جمال بيمثال رسول اکرم(ص) روشن شد. بدنبال ايشان ابوبکر در حاليکه دخترکي عروسک بدست را به بغل داشتند وارد شد. در پس آنان عمر خطاب و عثمان و ابي لهب و طلحه و زبير و ابوسفيان و تني چند ريش سفيد يا ريش سياه وارد شده و با هدايت حضرت زهرا (س) همه داخل مهمانخانه شدند. حضرت خاتم الانبيا(ص) در بالاي مجلس جلوس فرموده و بقيه ياران و نزديکان نيز يک به يک در گرد اتاق جاي گرفتند. با ورود قنبر که سيني چاي و قهوه را حمل مينمود گل از گل چهره خسته رسول اکرم(ص) شکفته شد و همگان به تبعيت حضرتش خنده اي بر لب نشاندند. رحمة العالمين(ص) پياله قهوه را برداشته و با صداي بلندي که به تلاوت قرآن ميمانست فرمودند: نوه هايم کجايند؟ حسنم کو؟ حسينم کجاست؟
نوشته شده در ساعت 1:58 PM توسط shay tan1

September 29, 2002
٭
سرورقي: دوستي با حُسن بسيار پيام داده و گفتن نکته‌اي در وصف هاکران را طلبيده. من بيچاره، شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام و قاصر از وصف اينگونه اشقيا. تنها به آوردن حديث صحيحه نبوي اکتفاميکنم که ايشان فرموده اند هرکس ولو به دستور مقامات ذيصلاح حکومت، ديگران را هک نمايد مانند آنست که خوارمادر خويشتن را هتک کرده باشد با آلتي آتشين*.
--------------------------------------------------
--- مومنانه 8 ------
رحمة العالمين(ص) پياله قهوه را برداشته و با صداي بلندي که به تلاوت قرآن ميمانست فرمودند: نوه هايم کجايند؟ حسنم کو؟ حسينم کجاست؟
معاويه فرزند تازه جوان ابوسفيان به حياط رفته مانند برادري بزرگوار حسنين(ع) را به مهمانخانه آورد. دو طفل بعد بوسيدن دست پدربزرگ جليل القدرشان در گوشه اي کز کرده و نشستند. رسول اکرم(ص) علت گوشه نشيني را از دوطفل جويا شدند. حسين (ع) اجازه صحبت به حسن(ع) نداده و خود فرمودند: جد گرامي! چگونه بيائيم داخل جمعي که همه يا سني مذهبند يا از ناکثينند يا از مارقين؟
جمع از سخنان کودکانه حسين (ع) به خنده افتاد طوري که ابو لهب از شدت خنده در بغل ملجم بن مراد غلتيد. پيامبر اکرم(ص) با همان لبخند مليح هميشگي اشان رو به جمع فرمودند: بر مزاح اطفال حرجي نيست. قبل از ايکه وارد بحث و شور و مشورت امشب شويم بهتر است چيزي تناول کنيم که خوردن شام قبل از غروب کامل از سجاياي مومنين حقيقي است.
قنبر در حال پهن کردن سفره بود که پيامبر اکرم چشمش به من افتاده و پرسيدند: تو که هستي اي پسرک بخيه بر سر؟
خواستم خود را معرفي کرده و بگويم شيطانم و از لطف خداوند منان به راه راست هدايت شده ام اما قنبر امان نداده و گفت: دخترتون فاطمه زهرا بهش پناه داده. يتيمه و بيکس.
قنبر به سرعت سيني مملو از نان خانه‌پخت و خرما را به ميان سفره پهن شده گذاشت. پيامبر اکرم(ص) که گويي انتظار مائده ديگري را داشتند ابروان مبارکشان را در هم کشيدند و مرشد گونه از عمر بن خطاب(ل) پرسيدند: اي عمر! امروز چه روزي است؟
عمر(ل) گفت : يا پيامبر! امروز جمعه است و شب شنبه. فردا هم روز تعطيل ميباشد.
پيامبر اکرم(ص) در حاليکه با پشت دست مبارکشان نان بيات و خرماي نيمه خشکيده را از جلوي خود ميرانندند فرمودند: بخدا درب بهشت بروي مومنين گشوده نخواهد شد مگر آنکه در شب مقدس شنبه دو کار انجام دهند. اول خوردن نان و کباب کوبيده و دوم جماع با دختري باکره.
بيرون آمدن حديث نبوي از دهان مطهر پيغمبر اکرم(ص) همان و تائيد جمع همان. ابوبکر(ل) قنبر را به سوي خود خواند و فرمان خريد کباب را داد. قنبر گفت: اي يار غار رسول اکرم(ص)! ميدانم که کبابي سر سوق که صاحبش مسلماني پاک سرشت بوده دکانش را بسته و در خانه دق مرگ شده است علتش هم آنست که مسلمين قناعت پيشه اند و با نان و خرما ميسازند و خوردن کباب را کار سلاطين و کفار ميدانند. باقي کباب فروشان بازار همه هنوز اسلام نياورده و کافرند. حکم چيست؟
همه جمع که ميدانستند منبع صدور حکم چيزي جز دهان مبارک محمد مصطفي(ص) نيست چشمها را به حضرتش دوختند. رسول اکرم هنوز دهان به صدور حديث نبوي ديگري نکرده بودند که نوايي آسماني از شکم مبارک گرسنه‌شان به گوشش رسيد. بعد از فروکش کردن قار و قور معده فرمودند: مگر نشنيده‌ايد که حتي خوردن گوشت ميت در مواقع ضرورت اشکال ندارد؟ ما نيز در شرايط اضطرار هستيم. برو قنبرکباب را از هرجا که ميخواهي بخر اما به ما بگو از دکان مسلمان خريده‌ام تا گناهي به پايمان نوشته نشود. خودم هم در روز جزا بخاطر اين دروغ مصلحت‌آميز شفاعتت ميکنم.
: اما يا خاتم‌الانبيا(ص)! ميگويند در کبابي غيرمسلمان خوک و سگ را پشت به قبله مسلمين که قدس شريف باشد ذبح ميکنند.
رسول اکرم با طمانينه فرمودند: بـرو اي قنبر و زياده حرف نزن. چرا به ديگران تهمت ميزني؟ چرا بروي فرمان من سايه شک و ترديد را مي‌افکني؟ ما از تو کباب کوبيده خواسته ايم نه نظر. برو که سير کردن جمعي مومن در شب شنبه برابر است با تصاحب نيمي از حوض کوثر. راجع به قبله مسلمين هم بعدا فکري ميکنم.
: پول را چه کنم؟ اينها که به بهشت برين ما اعتقاد ندارند تا مثل ديگر کاسبها با وعده خانه‌اي در بهشت پرداخت را انجام بدهم.
عمر بن خطاب با چشماني خونگرفته در حاليکه قبضه شميرش را ميفشرد گفت: بگو به حساب مخصوص من بنويسد.
قنبر که ديگر تعلل را بي فايده ميدانست سيني و سفره را برداشته و عازم بازار گرديد. ابوسفيان که روبروي محمد(ص) نشسته بود گفت: يا پيامبر! موضوع بحث امشب ما چيست؟ اين مجمع، بايدتشخيص چه مصلحتي را بدهد؟
پيامبر با لحني که به وحي آسماني ميمانست فرمودند: ديشب جبرئيل بر من نازل شد. اين بار به جاي آوردن سوره و آيه براي من پيامي از جانب الله آورده بود. الله قصد آنرا دارند که براي هميشه جامه جسماني را ترک نمايند و از مقابل ديدگان بي بصيرت محو شوند. البته از آنجا که در دل مومنين خانه خواهند گزيد حضورشان براي همه قابل درک است.
حمزه (ع) در حاليکه گوش و دماغش را ميخاراند گفت: منظور چيست يا رسول الله؟ يعني ديگر چشممان به جمال الله روشن نخواهد شد؟ ما که فقط به سالي يکبار ديدن هيبتشان دلشاد بوديم.
محمد مصطفي(ص) سري به تائيد تکان داده و فرمودند: باور اين مطلب براي خودم هم ثقيل بود. بعد که جبرئيل مثالي از دين عيسي آورد قانع شدم. مگر ما چه چيزمان از دين نصارا کمتر است که خداي آنان ناديدني است و حتي پيامبرشان در موقع مرگ نامرئي ميشود.
ابي لهب با لحني طعنه دار گفت: يا رسول اکرم! قصد جسارت ندارم. اما اين امر بخاطر آن شايعه نيست که الــلـــه در حال پوسيدن و موريانه‌خور شدن است و عنقريب خودبخود محو ميشوند؟
حضرت محمد(ص) آزرده از سئوال، مشغول تفکر براي پاسخي دندان شکن بودند که بوي خوش کباب همه بيت مطهر را آکنده کرد. با وارد شدن قنبر به ميهمانخانه همگي صلواتي بلند ختم کردند و نان و خرماي حقير را به گوشه اي از سفره رانده و تا زانو بداخل سفره پيشروي کردند. سيني سنگين کباب و پياز و گوجه و ريحان در مقابل رسول اکرم(ص) قرار گرفت.ايشان با دقتي بيمثال مشغول تقسيم شدند. قنبر خود تقسيم نوشابه زمزم را بر عهده گرفت و فس فس گشودن بطري‌ها بدل به موسيقي خوشگوار اين مجلس روحاني شد. حضرت محمد(ص) چهار سيخ کباب براي خود منظور فرموده بودند و سهم بقيه سه سيخ بود بعلاوه گوجه. فاطمه زهرا(س) با چادري يک چشمي وارد مهمانخانه شدند و مستقيما وظيفه تقسيم براي حسنين(ع) را بر عهده گرفتند. بخاطر آنکه فرزندان مولاي متقيان را داراي تربيت مناسب کرده باشند يک سيخ کباب را از طول دو کپه کرده و هر نيمه را به يکي از اطفال دادند تا هم درس مساوات آموخته باشند و هم درس قناعت.
هنوز کسي دست به طعام نبرده بود که مولاي متقيان با سر و رويي خاک آلوده ناشي از جهاد و فعلگي به خانه باز گشتند. ميهمانان خواستند که به احترام ايشان برخيزند که با نوکرتم چاکرتم علي(ع) همه به نيم خيز قناعت نمودند. مولاي متقيان(ع) از رايحه کباب و سفره رنگين پهن شده تعجب کردند و خواستند دهان به شماتت باز نمايند که ديدند حضرت زهرا(س) دارد با ايما و اشاره ميگويد که اين ضيافت دستور رسول اکرم بوده است . علي بن ابيطالب بيل و ذوالفقارشان را به گوشه اي انداخته و با دلخوري پشت به همگان رو به ديوار نشستند و در دستمالي کوچک قدري نان خشکيده و خرماي پادرختي ريخته و حسابشان را از حساب ديگران جدا نمودند.
حضرت محمد(ص) براي اينکه جو سنگين حاکم بر مجلس را بشکنند به ابوبکر که بچه به بغل در کنارش نشسته بود رو کرده و پرسيد: اين طفل معصوم کيست؟ چرا با خود به اينجا آورده اي؟
: اين دخترک عايشه است. امشب در خانه محفلي زنانه بر پا بود و همه از دستش عاصي هستند. از آنجا که اين کودک قدري لجباز و بهانه گير است اهل بيت گفتند به نزد رسول اکرم(ص) ببرش تا بلکه اگر صلاح دانستند دعايي بخوانند تا داراي خصايل نيکو شود.
محمد مصطفي(ص) دخترک را گرفته و بر دامن خود نشاند. دخترک خنده‌اي کرد. دندانهاي شيري جلويش ريخته بود. پيامبر با عطوفتي رحماني مقداري نان و کباب را در ميان پنجه چلاند و آغشته به آب گوجه کرده و به دهان طفل گذاشت. در موقع گذاشتن لقمه، دهان طفل باز تر از حد معمول بوده و انگشتان مبارک رسول الله را با لثه هايش گاز ميگيرد. رسول اکرم ناگهان دچار مورموري خفيف شده و پرسيدند: يا ابوبکر صديق! اين دخترک چند سالش است.
: کنيز شماست و هفت سال دارد.
جمال بيمثال محمد مصطفي(ص) به حالتي روحاني دگرگون شده و فرمودند: پس ديگه وقت شوهرشه. نه؟
ابوبکر که چاره اي جز تائيد نداشت سرش را جنباند. حضرت محمد(ص) سر در گوش عايشه نهاده و چيزي را زمزمه فرمودند. عايشه که قلقلکش شده بود خنده‌اي پرنمک نمود که ميتوانست به تائيد هر سخني نيز تعبير شود. خنده طفل همان و برخاستن به يکباره رسول اکرم(ص) همان. سکوتي سنگين بر جمع حاکم شد. پيغمبر بعد از صاف کردن سينه فرمودند: همانا که من لحظه اي پيش خطبه عقد را بين خود و عايشه جاري ساختم و ايشان نيز با خنده پاسخ مثبت فرمودند. ابوبکر صديق هم که ميدانيم راضي به اين وصلت فرخنده است. براي لحظاي به اتاق مجاور ميرويم و باز ميگرديم. مبادا که به کباب من دست بزنيدها!
رسول اکرم در حاليکه نوعروسشان را به بغل داشتند از مهمانخانه خارج شدند. فاطمه زهرا(س) به سرعت مرا به سوي خود فراخوانده و کاسه اي کوچک از چربي ماسيده بدستم داده و فرمودند: برو بدنبال پدر بزرگوارم! به يقيين اين روغن بکارشان ميايد.
من به گمان آنکه پيامبر براي تعويض کهنه و جلوگيري از عرقسوز شدن پاهاي طفل به اين روغن احتياج دارند با سرعت به اتاق مجاور رفتم. از آنچه که ديدم ناگهان در دل با صداي بلند فرياد زدم: الله اکبر!
نوشته شده در ساعت 2:19 AM توسط shay tan1

October 1, 2002
٭ ------ مومنانه 9 ------
وقتي وارد اتاق شدم حضرت ختمي مرتبت(ص) را ديدم که در گوشه اي به حالت سجده بر زمين افتاده‌اند و به نظر ميرسيد که با صدايي نامفهوم با معبود خود در حال راز و نياز هستند. قدري جلوتر رفتم تا بلکه از ادعيه پر شور و شوق نبوي من ره‌ گم‌کرده نيز فيضي برده باشم. وقتي به کنار حضرتش رسيدم ديدم آنچه را که جانماز پنداشته بودم چيزي نيست جز اندام نحيف عايشه که مانند بچه‌آهويي صيد شده نگاهش را براي يافتن ملجا و فريادرس به هر سويي ميدواند. حضرت محمد(ص) که با مهرباني ذاتي خود متوجه هراس طفل معصوم شده بودند لحظه‌اي با عنايات قادر متعال بر نفس اماره لجام زده و سعي در خنداندن عايشه نمودند. عروسک بچه را که آنسوتر افتاده بود به دستش دادند و قباي او را بالا زده و با دهان مبارک و خيسشان بروي شکم دخترک گوزيدند. عايشه که گويي به يمن الطاف بي پايان نبوي ترسش فروريخته بود قهقه‌اي شيرين نمود. پيامبر اکرم(ص) محسور خنده نمکين و لثه‌هاي صورتي رنگ دخترک شده بودند و به مالش و ليسش همسر گرامي خود جهد فراواني مينمودند آنچنان که عرق از چهره مبارکشان بر رخ يار جاري بود. ناگهان دانه اي عرق بداخل چشمان عايشه افتاد. حضرتش دامنه بوسه هاي ملکوتي خود را توسعه داده و چشمان و صورت محبوب را آکنده از عطوفت نبوي کردند. بعد بسم الله الرحمن الرحيم تخم چشم حسود بترکد گويان لباس از تن دخترک به‌در آورده و او را در ميان دو پاي مبارک خويشتن نشاندند. دخترک هنوز به عروسک پارچه‌اي اش چنگ زده بود. حضرت محمد(ص) سعي نمودند عروسک را با طمانينه از دست دخترک دربياورند اما طفل راضي به اين امر نبود. حضرت خاتم الانبيا(ص) به ناچار تنبان مبارک خود را همانطور که نشسته بودند پائين کشيده و عروسک گوشتي يک چشم را بجاي عروسک پارچه اي دو چشم در اختيار همسر خويشتنن قرار دادند. عايشه خشنود از لعبتک جديد شروع به چنگمالي و وارسي تحفه نبوي نمودند. پوست مبارک و ختنه نکرده حضرت ختمي مرتبت(ص) را مانند کلاف در حال رنگ شدن صباغان به بالا ميکشيد و بعد با شادي کودکانه رها ميساخت. حضرت رسول اکرم(ص) نيز به همراه خنده هاي شيرين عايشه به وجد آمده و قاه‌قاه ميخنديدند. در اثر بازي دخترک و عون الهي آلت مبارک ارشد النبيا(ص) لحظه به لحظه مانند دل مومن حقيقي بسط مي‌يافت و بزرگتر ميشد آنچنان که ديگر معلوم نبود آيا آلت تناسلي است يا آلت قتاله. من نيز براي آنکه شاهد اين واقعه معجزه گونه باشم، همچنان که پياله کوچک روغن را در دست داشتم به ايشان نزديکتر شده و براي ديدن ماوقع گردن کشيدم. رسول اکرم(ص) که متوجه حضور من شده بودند با مهرباني خاص خويشتن نهيب زدند: توله سگ بخيه بر سر اينجا چي ميخوايي؟
پياله روغن را بالاتر آورده و گفتم: روغن ضد عرقسوز آورده‌ام براي بچه.
حضرت خاتم الانبيا(ص) که با پنجه‌هاي مبارکشان در ميانگاه دخترک در حال تجسس بودند با صدايي هيجان زده فرمودند: خيله خب! يه کم برو عقب تر معصيت داره!
قدمي عقب نشستم. حضرتش که گويا ديگر طاقتشان به پايان رسيده بود ناگهان کودک را بر سر آلت مطهرشان نشاندند. ناگهان خنده دخترک بدل به بهت شد. به نظرم آمد بيجهت نيست که يکي از مدارج چندگانه عروج عرفاي عظام را مرحله بهت نام نهاده اند. حضرت رسول اکرم مانند بزرگسالي که عجله دارد و مجبور است اولين جوراب يافته شده، ولو متعلق به کودکان باشد را به پا کند، سعي وافر داشتند تا آلت نازنينشان را به زفافگاه دخترک وارد نمايند. وه که چه مجاهدت دشواري در پيش رو داشتند!
دخترک بيخبر از امر مهمي که در جريان است دچار واهمه‌اي ملکوتي شده بود و سرش بروي گردن باريک سنگين جلوه مينمود و بي اختيار لق لق ميزد. پيامبر اکرم(ص) که نفسهاي مبارک و پر‌هيجانشان به شماره افتاده بود تمام قواي جسماني و روحاني خود را جمع نموده و زوري شايسته مقام نبوت زدند. چشمان دخترک ناگهان گرد شد و تمام چهره‌اش بدل به حفره‌ سکوتي بنفش رنگ شد. مطمئن بودم اگر انفاس پر رحمت پيامبر خدا(ص) نبود جيغ دخترک گوش تمامي جن و انس را کر کرده بود. پيامبر اکرم که ديدند همسر محترمشان قدري احتياج به راحتي دارند روي برگردانده و با تحکم فرمودند: روغنو بيارجلو! بچه داره هلاک ميشه.
پياله روغن را جلو بردم و ايشان چنگي به روغن زده و عضو مقدسشان و ميانگاه دردمند دخترک را چرب نمودند. بعد با اشاره به من فهماندند که گم شوم. هنوز از مقامش فاصله نگرفته بودم که ديدم ايشان با حرکتي که بيش از نزديکي به استمنا ميماند دخترک نيمه جان را با دست مبارکشان بالا و پائين ميبرند و سينه هاي همسرشان را که تنها پوستي کشيده شده بر استخوان بود را ميمکيدند و ميليسيدند. بعد از آنکه بالاخره امر مقدسشان انجام يافت دخترک را مانند انار آب‌لمبوي مکيده شده به گوشه اي انداخته و ذکر کنان به کنجي از اتاق خزيدند. حضرتش به آرامي بال زيلوي مندرس اتاق را بالا زده و بر غبار نشسته بروي کف زمين تالاپ تالاپ کنان مشغول فريضه‌اي مقدس شدند و با دلي پاک و بي آلايش فرمودند: تيمم ميکنم بدل الغسل الجنابت قربة الي الله!
رسول اکرم(ص) بعد از فراغت از فريضه واجب در حاليکه هنوز از آلت مطهرشان آب مذي يا آب لذي جاري بود با دهاني که آشکارا گرسنه مينمود اتاق را ترک گفته تا به ميهمانخانه و باقيمانده کباب کوبيده‌شان برگردند.
من نميتوانستم دخترک معصوم را به همان حالت رها کنم. پاهاي عايشه مانند پرانتزي مملو از مجهولات ناديدني به صورت باز شده باقيمانده بود. سعي کردم بلندش کنم اما گويي در تمامي بدن او استخواني نيست تا به کمک آن قامتش راست شود. داشتم کشان کشان پيکر نيمه جانش را به سوي در اتاق ميکشيدم که ناگهان فريادي بلند از مهمانخانه بگوش رسيد. آنچه تمام کائنات را ميلرزاند کلام مبارک رسول اکرم(ص) بود که با قاطعيت بسيار فحش خوار و مادر را به جان کسي کشيده بود. هراسان شدم. جنازه نيمه جان عايشه را رها کرده و به سوي مهمانخانه دويدم.
نوشته شده در ساعت 3:01 PM توسط shay tan1

October 3, 2002
٭ ----- مومنانه 10 ------
وقتي وارد ميهمانخانه شدم حضرت ختمي مرتبت(ص) را ديدم که در محاصره عده‌اي از ياران خود در حال فرياد و عربده رباني بودند و دايم ابي لهب را مفتخر به فحش و صب مينمودند. ابي لهب با چهره‌اي مملو از گناه در گوشه‌اي ايستاده و ملجم بن مراد را سنگر خود ساخته بود. حسنين(ع) بعلت صغر سن خود را داخل ماجرا نکرده و مانند يتيمان بي پناه در گوشه اي نشسته بودند و گريه مينمودند. حضرت علي(ع) در حاليکه داشتند با مصقلي فولادين ذوالفقار مبارکشان را صيقل ميدادند به ابي لهب نزديک شده و فرمودند: حالا ديگه بدون اذن رسول اکرم به کباب ايشون دست درازي ميکني؟
کلام نافذ مولاي متقيان مانند بنزين روي آتش، موجب فزوني خروش خاتم‌الانبيا(ص) گرديد: پدر سگ! يک دقيقه براي امر واجب از اتاق بيرون رفتم و توي نمک ناشناس به کبابهاي من دست درازي کردي؟ آنهم هر سه سيخ؟ ايکاش نون چربش را برايم به عنوان نمونه باقي گذاشته بودي. بشکند دست کجت. بريده باد دستت. تبت يدا ابي لهب!
مولاي متقيان که از کار صيقل دادن ذوالفقار خلاص شده بودند با چشماني تشنه خون به سوي ابي لهب حمله کرده و با صداي بلند کلام وحي گونه محمد مصطفي(ص) را تکرار کردند: تبت يدا ابي‌لهب!
عمر و عثمان و ابوبکر و چند نفر ديگر بدور خاتم الانبيا(ص) حلقه زده بودند و هر يک با گفتن چيزي سعي در آرام کردن ايشان را داشتند. ابوسفيان و معاويه و حمزه به دست و پاي امير اکرم(ع) افتاده و ميکوشيدند تا به هر نحوي که شده ذوالفقار بران را از دست ايشان بدر آورند. در حين همين کشمکش بود که دست معاويه با تيزي ذوالفقار آشنا گشته و خون سرتا پايش را فرا گرفت. بالاخره حمزه سيد الشهدا با جهد فراوان ذوالفقار را از دست علي (ع) گرفت. ايشان به ناچار بيل فعلگي‌اشان که در گوشه اتاق افتاده بود را برداشته و به سوي خصم اسلام و مسلمين يورش بردند. از آنجا که ابي لهب در پشت عده‌اي پنهان شده بود علي(ع) به ناچار بيل را مانند نيزه اي جنگي به سوي ابي لهب خيانت پيشه انداختند اما از قضاي روزگار بيل به ملجم بن مراد که او نيز از ميانجيان بود اصابت نموده و فرق او را شکافته و به زمين افکند. علي‌بن ابي‌طالب(ع) به ناچار با دست خالي به صيانت از دين مبين اسلام اقدام فرموده و گريبان ابي لهب را گرقته و چهار انگشت دست راست آن ملعون را جويدند و دانه دانه انگشتان را در مقابل قدوم حضرت محمد(ص) تف فرمودند. حضرت ختمي مرتبت(ص) همانطور که در محاصره اصحاب سني خود بودند از شدت هيجان و غيض تاب نياورده و در حاليکه از دهان مبارکشان کف فراوان ميجوشيد بروي زمين افتادند. عثمان چاقوي از جيب در آورده و بدور پدر زن غش کرده خود کشيد. عده اي از ياران ميگفتند به يقين بازهم جبرائيل بر رسول اکرم(ص) براي نزول آيات قران فرود آمده است و عده‌اي معتقد بودند ايشان دچار همان مرض صرع هميشگي شده‌اند اما ابوسفيان قسم جلاله ميخورد که اين ضعف به يقيين ناشي از گرسنگي و حصرت کبابهاي کوبيده است.
بالاخره با عون و مسئلت حضار پيکر نيمه جان و کاملا ضعيف شده رسول خدا(ص) در گوشه‌اي لاي پتو پيچيده شد و زيد و قنبر براي خريد مجدد کباب روانه بازار شدند. ابي لهب در حاليکه هنوز از دست بدون پنجه‌اش خون فوران ميزد با کمک ملجم بن مراد زخم خورده با خفت و خواري از خانه عفاف و عصمت بيرون رفتند. حضرت زهرا(س) با کاسه اي از شير بز وارد شدند و سعي کردند آنرا به حلقوم مبارک پدر بزرگوارشان سرازير کنند. عمر بن خطاب در حاليکه با تاثر بسيار سرش را تکان ميداد گفت: خانم چيکار ميکني؟ ايشان که بچه شيرخوار نيستند که ميخواهيد با جرعه اي شير سر و ته قضيه را بهم بياوريد. فعلا زمزمي خنک به ايشان بنوشانيد تا کباب برسد.
عثمان با تالم فراوان بطري زمزم را به دهان مبارک ختمي مرتبت (ص) گذاشت. حضرتش گويي به آب کوثر دست يافته باشند تماي بطري را لاجرعه فرو بردند. بالاخره قنبر و زيد با دست پر برگشتند و زيد مانند مادري مهربان نان و کباب و گوجه و ريحان و پياز را لقمه لقمه جويد و حاصل نرم شده‌اش را به آرامي بدهان رسول اکرم گذاشت. اشرف الانبيا(ص) رفته رفته جاني تازه گرفتند و آروغ زنان برخاستند. ابوبکر صديق (لعنت الله عليه) خشنود از سرحالي داماد خويشتن گفت: به يمن بهبودي ايشان بايد فريضه نماز شکر را به جاي بياوريم.
در دم جانمازهاي تلنبار شده بروي طاقچه بين حضار تقسيم شد. همگان مدعي به داشتن وضو بودند و کسي براي وضو از ميهمانخانه بيرون نرفت، حتي معاويه مجروح. همه چشمها معطوف به ختمي مرتبت بود که ايشان پيشنمازي جماعت را بر عهده بگيرند. خاتم‌الانبيا(ص) در حاليکه ماتحت مبارک را ميخاراندند رو به ابوبکر فرمودند: امروز حال و حوصله آنرا ندارم که در مقابل شمايان قمبل کنم. نميدانم کدام کافر پيشه‌اي در حين فريضه ظهر نسبت به نشيمنگاهم دست درازي نمود. يا ابابکر الصديق! خودت پيشنماز باش که از همه مسن تري و شايسته تري.
ابوبکر(ل) من و من کنان بهانه آورد. نوبت به عمر(ل) و عثمان(ل) و علي (ع)رسيد که هرکدام بهانه آورده و صيانت ماتحت خويش را بر امامت نمازگزاران ترجيح دادند. ديگر حضار هم راضي به امر امامت جماعت نشدند. قنبر قدمي جلو ذاشته و سعدي‌افشار گونه گفت: فضولي ميکنم يا پيامبر! ميگم زيد پسرتون رو بذاريد جلو به عنوان امام. ايشون بهرحال تجربه دارند.
زيد در حاليکه ميکوشيد عصبانيت خود را بروز ندهد گفت: ايشالله قنبر از ايني که هستي روسياهتر بشي! چرا به من تهمت ميزني؟
سکوتي سنگين بر محيط حاکم شده بود. کسي را ياراي امام جماعت شدن نبود. بالاخره علي (ع) با نبوغ ذاتي خود گفتند: چطوره که مثل زورخونه به صورت دايره دربيائيم.
رسول اکرم(ص) فرمودند: احسنت بر تو اي وصي من که ثمره هر روز زورخانه رفتنت به صورت اين پيشنهاد عالمانه مجلسمان را رونق بخشيد. اما باز هم مشکل مياندار خواهيم داشت. کسي حاضر به ايثار است تا مياندار شود؟
جماعت مسلمين مانند قبرستان کفار ساکت بود. ابوسفيان چشمش به من که در گوشه‌اي ناظر وقايع ايستاده بودم افتاد و گفت: يا رسول‌الله! اين پسرک بخيه بر سر را مياندار و امام کنيم. به يقين با کراهتي که از سر و روي او ميريزد کسي دست به سوي او دراز نخواهد کرد.
رسول اکرم مرا به نزد خود فراخوانده و پرسيدند: يا پسرک! آيا تا به حال محتلم شده اي؟
خواستم بگويم که من شيطاني به راه راست هدايت شده هستم و به نيروي لايزال خداوند به صورت کودکي يازده دوازده ساله درآمده ام و معني احتلام را نميدانم اما علي(ع) مهلتم نداد و مرا به ميان اتاق و مقابل جانماز پهن شده انداخت. خود را رو به در صندوقخانه‌اي که مخفي گاه الله بود يافتم. همان صندوقخانه اي که بالاي آن بروي لوحي کوچک با خط کوفي کج و معوج نوشته بودند [قــــبــــــلـــــه].
همه حضار از کوچک و بزرگ مانند مراسم شناي زورخانه گرداگرد من جانمازهايشان را پهن کرده و به من اقتدا نمودند در حاليکه خود به سوي در صندوقخانه اقتدا کرده بودم. بعد از مراسم پرشکوه نماز جماعت همگي طاعات و عبادات قبول باشد گويان دست نفرات مجاور خود را فشردند. بلافاصله چند تشکچي مانند منبر بروي هم قرار گرفته و حضرت ختمي مرتبت(ص) براي موعظه بروي آن جلوس فرمودند. هنوز ايشان شروع به سخنراني نفرموده بودند که حضرت علي(ع) ملتمسانه گفتند: ايکاش قبل ازموعظه مجلس را با خواندن روضه مزين و متبرک ميفرموديد.
نوشته شده در ساعت 4:31 PM توسط shay tan1

October 5, 2002
٭ --------- مومنانه 11 ---------
ديگران نيز گرچه همگي مشتي کافر و مارق و ناکث بودند به ياري ملاي متقيان(ع) آمده و بر روضه خواندن خاتم الانبيا(ص) اصرار ورزيدند. عثمان حتي پا فراتر گذاشت و گفت: يا ابوالقاسم(ص)! امروز فرخنده زاد روز شماست به ميمنت اينروز خججسته حضار را به روضه رضوان خود دعوت نمائيد.
حضرتش که هنوز خستگي ناشي از مجاهدت بروي عايشه و غزوه کباب کوبيده* را بر چهره مبارک داشتند در مقابل ابرام اهل مجلس تسليم شدند و بعد از آنکه استکاني چاي را با خرماي متبرک نوشيدند با لحني که ديدگان هر کسي را بدل به چشمه ميکند شروع به روضه خواني نمودند:{ با ملودي سوزناک دوطفلان مسلم خوانده شود}
نميدونم مسلمونا از کجا شروع کنم بيان اين مصيبت عظمي رو....نميدونم چطور بگم از اين درد جانفرسا رو.... برات بگم از ماجراي دشت سوزان کرب و بلا.... برات بگم از مظلوميت بچه يتيم... برات بگم از درد بيدرمون بيکسي و غريبي ميون يه مشت کافر حربي.... ميخــــــــــــــوام مـــســـلـــمونا بگم از واقعه دشت کرب و بلا و فاجعه اي که به سر پيغمبرتون اومده. هنوز يتيم سيزده چاره ساله بيشتر نبود پيغمبرتون! هنوز پشت لباش سبز نشده بود پيغمبرتون. يتيم بود پيغمبرتون. واي که مادرش رو تو کودکي از دست داده بود اين ذريه ابراهيم. واي که پدرش رو نديده بود اين نوجوان تا درس مرد بودن رو ازش ياد بگيره. اين نوجوان به سفارش پدربزرگش جزو خدمه قافله بوده. آي مـــســــلمونا! کاروانشون داشته از مکه ميرفته به شام براي تجارت. بارشم قهوه يمني بوده مسلمونا!. توي راه طوفان ميشه. شترها و آدما راهشون رو گم ميکنن آي نوکراي ابا عبدالله! سر از دشت سوزان کرب و بلا در ميارن! آخ قـــربون هرچي ناله کنه. آخ قربون هرچي گريه کنه. اجرت با ساقي کوثر! براتون بگم از ماجراي اونشب که به پيغمبرتون گذشت. براتون بگم از بيکسي و يتيمي نوجواني که تشنه بود و رفت دم خيمه کاروانسالار تا جرعه اي آب بگيره. حالا مومنا بهتون بگم قافله سالار مال کجاست؟ واي که مــــال کوفه‌س اون ملعون! پيغمبر مظلومتون رو کاروانسالار کشيدش تو خيمه تا آب دستش بده. همونجا کنار رختخواب پهن شده يه پياله آب رو جلوش گرفت و گفت اي يــــتـــيـــم! اي بـيــــکــــس! اي غــــريـــب! اگه ميخواي آبت بدم. اگه ميخواي تشنگيت رو رفع کنم بايد حاجتم رو همين امشب بي جولب نذاري! بايد بياي زيرم بخوابي و تسليمم بشي! اونوقت قافله سالار شمشير تيزش رو در مياره! خنجر و کلاهخودش رو در مياره! زرهش رو در مياره! تنبونش رو در مياره. آخ چــــي بگم از مظلوميت پيغمبرتون که يتيم بود تو اون دشت کرب و بلا. تنبون پيغمبرتون رو هم در مياره اون قافله سالار. پيغمبر مظلومتون رو پشت و رو ميخوابونه تو همون شنهاي تفتيده. با آلت قتاله سيخ شده‌ش ميافته رو پيغمبر نوجوونتون اون از خدا بيخبر! واي چطوري بگم از احوالات پيغمبر تشنه لبتون که زير اون خدانشناس چطوري دست و پا ميزده و فريادرس نداشته؟ چطوري بگم از غرقه به خون شنهاي داغ دشت کرب و بلا؟ چطوري بگم از چاک چاک شدن همه جاي بدن مطهـــرش؟ مســـــل مونــــا! چطو بگم از درد و سوز پيغمبرتون که زينبي** بالا سرش نبوده تا پرستاريش کنه. چطو بگم از ادامه اون صحنه تو شباي بعدي؟ چطو بگم از صف کشيدن کافراي قلچماغ پشت خيمه سبز پيغمبرتون؟ چطو بگم از اون جرينگ جرينگ ژتوناي قافله سالار که داشته دم خيمه به مشترياي کافر ميفروخته هرشب. واي از اون قصاوت که سهم بچه يتيم رو بهش ندادند. اون مبلغي رو که طي کرده بودند ..بميرم براي بيکسي تو اي مظلوم! همه بگيد يا مظلوم!........... اللــــــهم صل عـلا محــــــمد و آل محــــــــــمد. اينشالا اجر اشکايي که ريختيد تو ورقه اعمالتون با خط طلا ثبت بشه. ايشالله همتون تو بهشت رضوان با اون مظلوم محشور بشيد.
روضه پيامبر اکرم(ص) به اتمام رسيده بود اما همه حضار مانند ابر بهاري در حال گريستن بودند. حضرت ختمي مرتبت(ص) خشنود از اشکي که از مجلس گرفته رو به زينب که در راهرو با چشماني اشکبار ايستاده بود کرده و دستور آوردن چاي را دادند.
----------------------------------------------------
پاورقي:
* به نظر علماي شيعه غزوه [کباب الکوبيده] از کوچکترين غزوات رسول الله(ص) بوده و طي آن ابي لهب با دندان مبارک امير المومنين(ع) به جزاي اعمال سوء خود رسيده است. البته سنيان(ل) نيز طبق معمول روايت شيعيان را قبول نداشته و معتقدند که نام غزوه [ چلوکباب الکوبيده] بوده است و تا همين چند سال پيش علماي جامعة الازهر در قاهره خوردن کباب کوبيده را براي سنيان جايز نميشمرده اند. البته فرقه زيديه روايتهاي ديگري را از اين واقعه تاريخي ذکر ميکنند و معتقدند براي بار دوم تنها زيد بوده است که براي خريد عازم بازار شده است و با کباب برگ به نزد رسول اکرم(ص) بازگشته است و اين امر را دليل حقانيت مذهب خود ميشمارند. البته در اين ميان فرقه زيديه توجه نکرده اند که اصولا اين زيد همان زيد پسر امام ششم مورد نظر آنها نيست و خلط الزيدن کرده‌اند. فرقه ضاله بهايي روايت ديگري از اين واقعه دارد و خريد را به امــــر رسول الله ميداند اما امـــربر را روح اقدس حضرت باب(ل) دانسته که قبل از انعقاد نطفه متولد شده بوده است. اين فرقه استعمار ساخته جسارت را به اعلا درجه رسانده و مدعي شده است که کباب خريداري شده از نوع چنچه بوده است. علاقمندان براي مطالعه عميقتر در مورد اين مساله ميتوانند به کتاب ارزنده [ وحي وسيخ و منقل] استاد جعفر شحيدي چاپ دانشگاه علامه طباطبايي مراجعه نمايند.
** اين زينب به گفته اکثر علماي شيعه زينب کبرا نوه پيامبر اکرم نميباشد بلکه زينب همسر زيباروي زيدبن محمد(ص) است که پيامبر اکرم(ص) دل در گروي عشق آسمانيش داشت.
نوشته شده در ساعت 7:05 PM توسط shay tan1

October 7, 2002
٭ ------ مومنانه 12 --------
همراه با آمدن چاي داغ و شکرپنير شيرين توسط فاطمه زهرا(س) و ام‌البنين مجلس دوباره رونق يافته و کدورت روضه چند دقيقه قبل از دل همه زدوده شد. محمد مصطفي(ص) بعد از فراغت از نوشيدن چاي سرفه‌اي کرده و گفتند: و اما علت جمع کردن شما در اين خانه عفاف و عصمت تنها سورچراني نيست بلکه مصالح اسلام و مسلمين در کار است. خداوند متعال به من فرمان داده که در مسايل مهمه شورا به راه انداخته و بعد از شنيدن نظر اکثريت همه را به تبعيت از فرمان تغييرناپذيرالهي تشويق نمايم. ولاکن موضوع امشب اعلام اراده الله(ج) است مبني بر غيبت کامله. حضرت حقتعالي مايلند که ديگر مقابل چشمان آلوده و تزکيه‌نشده ما نباشند. بنا بر اين فردا من در نماز سياسي‌-عبادي و دشمن شکن شنبه همگان را به اين امر مهم بشارت خواهند داد.
ابوبکر صديق(ل) با نگراني گفت: جواب عامه مردم را چه بدهيم؟ همه دلمان قرص بود که همه بتها شکسته شده، الله بدون رقيب است و سالي يکبار در ايام حج سياحان و زوار بيشماري براي مراسم پر احتشام به مکه مشرف ميشوند.
ابوسفيان در تائيد ادامه داد: بلي يا رسول الله(ص)! اگر ما اکابر قريش فتيله جنگ را پائين کشيديم و صلح کرديم تنها بخاطر قول موثق شما بود که حفظ منافعمان را تضميين کرده بوديد حالا ما با چه ترفندي مردم را به مکه دعوت کنيم؟ دلشان به کدام آثار باستانيمان خوش باشد؟ بلاده‌الجديده را هم با تمامي خانه‌هاي عفافش که خراب کرديد و آب توبه بر سر کسبه محترمه محبت ريختيد. لااقل بگذاريد تجار بازار و اشراف و نجباي بينوا رزق و روزي مختصري داشته باشند.
علي(ع) به پشتيباني از پسر عم خود گفت: آقايان بجاي اينکه تنها به منافع فردي و طبقاتي خود فکر کنند بهتر است به عدالت و برابري بيانديشند. بگذاريد لااقل براي مدتي محدود هم که شده الگويي براي عدالت اجتماعي ساخته باشيم. اگر در زمان حکومت رسول اکرم(ص) هم از عدالت اجتماعي و مساوات خبري نباشد دو روز ديگر تنها لعن و نفرين است که نصيبمان شده و همه خواهند گفت بايد ريـــد به اين ديني که فاصله طبقاتي را نتوانست از بين ببرد.
عمربن‌الخطاب(ل) به ميان کلام مولاي متقيان پريده و گفت: اي آقـــــــا! شما هم که کشتيد مارا با اين افکار انقلابيتون! شما اگه بيل زنيد در خونه خودتون رو بيل بزنيد. ايناهاش اين قنبر بدبخت که غلام خونه زاد اينجاست رو ببينيد. اين بيچاره ميدونه معني مرخصي چيه؟ پيرمرد شده اما هنوز چشمش به جمال زني که مال خودش باشد روشن نشده. اين همه تو خونه شما جون کنده. کهنه گهي حسنين(ع) و لته حيض فاطمه زهرا(س) رو شسته، با سبد ميره خريد، با شمشير ميره غزوه، وقتي بلال مريضه با عمامه ميره بالاي مناره اذون ميگه، شراب خرماي رسول الله(ص) رو هم درست ميکنه. اما آخرش چي؟ دريغ از يک ذره مواجب. دريغ از يک حقوق بخور نمير. دريغ از حق بازنشستگي. بيا جلو ببينم قنبر! بگو ببينم تو اين خونه که صاحبش مدعي مساوات و عدالته تو هنوز پسري يا مرد هم شده‌اي؟ اصلا رنگ سوراخ زنها رو ديدي؟
عرق شرم تمام چهره سياه و ساکت قنبر را پوشانده بود.
عثمان(ل) که در کنار عمر(ل) نشسته بود تنه‌اي به او زد و گفت: چه سئوالاتي ميکني ها! اقلا از حضور نبي اکرم(ص) شرم کن. اگر غريبه بودي فکر ميکرديم داري به حضرت محمد(ص) طعنه ميزني و قصدت مقايسه کردن تعداد زنهاي ايشون با رختخواب سرد و خالي قنبره.
طلحه و زبير در اين ميان به پشتيباني مولاي‌متقيان(ع) در آمده و هر يک چيزي گفتند. ارشد‌الانبيا(ص)که ديدند شيرازه مجلس عنقريب از هم گسيخته خواهد شد با فريادي بلند گفتند: ميذاريد ببينم دارم چه گهي ميخورم يا نه؟ موضوع بحث امشب الله هست نه قنبر. دندم نرم فردا يه کنيزي چيزي بهش ميدم تا دو روز ديگه پشت سرمون صفحه نذارن و بگن بيعدالت بوده اين خوارکسه. خودم هم خطبه عقدش رو تلاوت ميکنم.
عمر(ل) با پوزخند گفت: حالا ديگه؟! اين بدبخت ديگه راست نميکنه. ميخواهيد جلوي کنيز از شدت تحقير روسياهتر بشه؟
محمد مصطفي(ص) چشم غره اي رفت و عمر ملعون را وادار به سکوت نمود. ابوبکر صديق(ل) بزرگتري کرده و گفت: خب ميفرموديد يا رسول الله(ص)!چکار کنيم؟ از فردا به مومنين چه بگوئيم؟ زبانم لال نميشود که اعلام مرگ خدا را نمود. بگوئيم بر سر الله چه آمده؟
ابوسفيان گفت: من نميدانم چه راه حلي برگزيده‌ايد. بودن يا نبودن الله في‌النفسه چندان مهم نيست اما ترا بخدا به مرکزيت مکه تعدي نکنيد که اکابر قريش باز هم سلاح برميدارند و منهم مجبور ميشوم بزنم زير قرارداد صلحم با شما. بيا و مردونگي کن و اين آب باريک رو بر ما نبند.
محمد (ص) با لحني وحي‌گونه فرمودند: الله مانند آب است براي ماهي که بدون آن زنده نيست اما خود آنرا نميبيند. الله بزرگتر از آنست که ما بتوانيم تمامي آنرا با اين چشمان حقير ببينيم. الله همه جا هست و هيچ جاي بخصوصي ندارد. شما از بابت منافعتان خاطر جمع باشيد که الکاسب حبيب‌الله.
بعد اتمام فرمايشات رسول اکرم(ص) همگان راضي به نظر ميرسيدند و کم‌کم عازم رفتن شدند. حضرت ختمي مرتبت(ص) دست ابوبکر را گرفته و فرمودند: کجا ميخواي بري اي پدر گرامي نوعروسم؟ بمان که کاري خصوصي با تو دارم اي يار غارم.
به غير ابوبکر همگي خداحافظي کرده و از خانه عفاف و عصمت بيرون رفتند. حضرت علي(ع) نيز مشغول پوشيدن گوني مندرسي که به لباس شباهتي نداشت شدند. قنبر همياني چرمي را پر از خرما و نان خشک و انگشتر کرده و دم در منتظر ارباب والامقام خود ايستاد. محمد (ص) در حاليکه خميازه ميکشيد رو به پسر عموي گرامي فرمودند: يا علي(ع)! يک امشبي را در خانه بمان. بخدا انقدر که تو هر شب بين بيوه‌زنان انگشتر تقسيم کرده‌اي ديگر راضي نميشوند دوياره شوهر اختيار کنند. نکند دستي هم به سروگوششان ميکشي و ما خبر نداريم؟
علي بن ابيطالب(ع) با شرمندگي فرمودند: اختيار داريد يا رسول الله(ص)! من از خواب و خوراکم ميزنم تا عدالت اسلام را بر همگان ثابت کنم و آنوقت شما مرا به زنبارگي متهم ميکنيد؟
علي(ع) با حالتي قهر گونه به همراه قنبر از خانه خارج شدند. فاطمه زهرا(س) حسنين(ع) را که در گوشه‌اي از اتاق به خواب رفته بودند به روي زمين کشيده و به اتاقي ديگر بردند. به منهم گفتند که جايم را در اتاق پسران انداخته اند و بروم بخوابم. وقتي از اتاق خارج شدم ديدم ابوبکر(ل) و محمد(ص) دستهاي يکديگر را با حالتي غير عادي گرفته‌اند و با چشماني نيمه خمار به يکديگر خيره شده‌اند.
وقتي به اتاق حسنين(ع) ميرفتم در اتاق فاطمه زهر(س) را نيمه باز يافتم. سرک کشيدم و ديدم حضرتش با مهرباني خاصي نامادري خردسال خويش را در آغوش گرفته و قصد خواب دارند. به اتاق حسنين(ع) وارد شدم. بوي شاش و چس تمام اتاق را پر کرده بود. جايم را ميان دوبرادر انداخته بودند. خود را در ميان آنها انداخته و با خستگي خميازه‌اي کشيدم. حسين(ع) خرخري گوشنواز ميفرمود و به ناچار از حضرتش روي گردانده و رو به حسن(ع) خوابيدم. هنوز بکام خواب فرونرفته بودم که ناگهان حس کردم گرمي ماتحت مبارک امام حسن مجتبي(ع) که پشتشان به من بود در مقابل جلوگاهم قرار گرفته است. استغفرالله گويان خواستم غلتي بزنم و رويم را برگردانم که ديدم آلت مطهر حسين(ع) به پسينگاهم قفل شده است. بين حسنين (ع) گرفتار شده بودم. چاره اي نداشتم جز اينکه خود را بيشتر به امام حسن مجتبي(ع) بفشارم. حضرتش نيز ماتحت مبارک را بيشتر به سويم قمبل مينمود. حسين(ع) نيز خرخر کنان با آلتي قيام کرده از پشت قصد پيشروي به حريمم را داشت. مانند اولين سه‌قلوي بهم چسبيده در تاريخ بشريت شده بوديم. به قضاي آسماني تن داده و بردبارانه سکوت اختيار کردم.
نوشته شده در ساعت 4:17 PM توسط shay tan1

October 8, 2002
٭ ------ مومنانه 13 -------
تلاشم براي سکوت و تحمل آنچه در پس و پيشم اتفاق ميافتاد بي فايده بود. خواب از سرم پريده و نفسم بالا نميامد. به سختي خود را از ميان دو برادر بزرگوار بيرون کشيدم و آلت قيام کرده حسين(ع) را در مقابل ماتحت قعود کرده حسن(ع) گذاشته و از اتاق بيرون جستم.
سکوتي ملکوتي همه خانه عفاف و عصمت را پر کرده بود سکوتي که به مناجات شبانه عرفاي عظام شبيه بود. نميدانستم به کجا بروم. ميدانستم مولاي متقيان(ع) و قنبر براي انجام خيرات و مبرات نان خشک و انگشتري در کوچه پس کوچه هاي شهر در حال گردشند. ايکاش با آنها رفته بودم. در اتاق ديگر فاطمه زهرا(س) آغوش خالي از گرماي شوهر را به نامادري خردسالش سپرده بود. ام‌البنين مانند کلفتي هميشه حاضر و آماده جايش را در آشپزخانه انداخته بود و با عشوه خرناس ميکشيد. ميخواستم در کنار دخترک براي خود جا بازکنم که صدايي از مهمانخانه به گوشم رسيد. فکر کردم به يقين نبي اکرم(ص) در حال انجام فريضه نماز شب هستند. قيد همبستري با ام‌البنين را زده و براي اينکه در اين شب روحاني فيضي برده باشم به مهمانخانه رفتم. در را کمي باز کردم. اتاق نيمه تاريک بود. حضرت ختمي(ص) مرتبت را ديدم که در مقابل حضرت حق(ج) جامه دنيوي را از تن درآورده و مانند نوزادي طيب و طاهر، لخت و عريان نشسته‌اند. ابوبکر در حاليکه اندام مبارک رسول الله(ص) را با مايعي شبيه شيره خرما خيس ميکرد مقام شامخ نبوت را قربان صدقه مينمود. بعد از آنکه مراسم شيره‌مالي پيکر مطهر حضرت محمد(ص) به اتمام رسيد، ابوبکر صديق(ل) با زبان ليسنده شروع به کسب فيض معنوي از اندام اشرف الانبيا(ص) نمود. هر دو مرد در خلسه اي معنوي فرو رفته بودند و سيل آه و ناله توام با ماچ و بوسه را به پوشيده‌ترين سوراخهاي يکديگر حواله مينمودند. بعد از آنکه ابوبکر(ل) از کار ليسيدن فراغت يافت در مقابل حضرت ختمي مرتبت(ص) دمرو خوابيد و آن حضرت را به سوي خود فراخواند: بيا اي يارغارم! بيا به من تشنه حقيقت جلوس بفرما.
خاتم المرسلين (ص) ضربه اي بر لنبر سفيد ابوبکر زده و گفتند: نه نميشود. امشب نوبت من است که اول به فيض برسم. راستش چند روزي است که جبرئيل بر من نازل نشده. از بس درگير مسايل بيهوده مردم و اهل بيتم هستم ديگر فرصت خلوت کردن و غور در خود را ندارم. بيا که به دلم برات شده امشب واقعه‌اي بزرگ در شرف انجام است. وه که چه بزرگ و دوست داشتني است اين!
حضرت محمد(ص) دولا شده، آلت ابوبکر را در دهان گذاشته و ملچ ملچ کنان سکوتي روحاني اختيار فرمودند. ابوبکر در حاليکه با سوراخ نازنين پيامبر اکرم(ص) بازي مينمود به آرامي گفت: يادت ميايد آن شبها که از ترس کفار مکه در غاري پنهان شده بوديم؟ چهار شبانه روز حراميان کافر بدور غار حلقه زده بودند و من بودم و سرماي بيحد کوهستان و تن گرم شما اي رسول‌الله(ص).
سرور پيامبران(ص) در حاليکه اطراف دهانشان آغشته به سفيدي چسبناکی بود سر را بالا آورده و گفتند: ديگر بيش از تحمل فراق ندارم برس به جانم که دارم ميسوزم.
ابوبکر به آرامي به پشت رسول‌الله(ص) خزيده و با حالتي محترمانه به ايشان دخول نمود. ابوبکر مانند مومني که تمامي ظرائف امور مذهبي را ميداند بروي اندام قنبل شده رسول‌الله(ص) مشغول مجاهدت بود. رفته‌رفته سياهي چشمان حضرتش به سفيدي کامل تبديل و تف مقدسشان بي اختيار از دهان همچون غنچه‌شان بروي متکا سرازير شده و با کلامي که طنيني ملکوتي داشت فرمودند: آه . آه. دارم مانند پرنده‌اي سبکبال در آسمانها سير ميکنم. اين جبرئيل است که با بالهاي مقدسش به پريدنم کمک ميکند يا تو اي ابوبکر الصديق؟ آه به آسمان اول رسيدم. وه که چه آبي رنگ است اين آسمان. عميقتر از درياهاست اينجا. قدري عميقتر يا ابابکر الصديق! که دارم وارد آسمان دوم ميشوم. سبزيش به بهشت برين ميماند. آه! کمي چپکي اي يار غارم! دارم وارد آسمان سوم ميشوم. اينجا زرد است. به رنگ ليموي باغهاي عطرآگين دمشق ميماند. اي ابابکر! قدري قدرت بخرج بده که در شرف ورود به آسمان چهارمم. اينجا نارنجي است. سرزمين خورشيد است؟ اين گرماي تو است ابوبکر يا اين خورشيد سوزان؟ ايکاش مانند شمعي حقير ميسوختم و خلاص ميشدم. ابوبکر در کارت سستي نکن که عنقريب به آسمان پنجم ميرسم. سرخي‌اش به غروب درياي احمر ميماند. شير مادر حلالت باد که آتشم زده‌اي يا ابابکر!. آه. قدري عميقتر که دارم از دور آسمان ارغواني ششم را ميبينم. سدرة‌المنتها چه زيبا با نسيم الهي در حرکت است. زيرش علي را ميبينم که در کنار حوضي بزرگ حال دادن يا گرفتن انگشتر است. ابابکر! ذره‌اي ديگر مانده تا به آسمان هفتم برسم. اينجا همه جا سياه است. هيهات که از سياهي بالاتر نيست. آه. آه. آخ. آخ. اوخ. اوخ. فوران سفيدي‌ات تمام سياهي آسمان هفتم را زدود يا ابابکر!. اينجاي غريب کجاست؟. اين سنگ چيست که بر آن فرود آمده ام؟ چرا در بيت المقدسم ؟ چرا در کنار ديوار يهوديانم؟ به کجا عروجم داده‌اي اي؟
هر دو مرد خسته از تلاش بسيارشان نفس نفس زنان در کنار هم آرام گرفته بودند. محمد مصطفي(ص) با حالتي نيمه مجنون گفتند: امشب شب قدر، شب عروجم بود. به جايي رفتم که از بيان آن عاجزم. تجربه معراج را با تمام وجودم دريافتم.
ابوبکر در حاليکه قمبل کرده بود حضرت ختمي مرتبت(ص) را به سوي خود کشيد و گفت: مرا نيز قدري در آن تجربه شيرين سهيم کن يا رسول‌الله(ص)!.
نوشته شده در ساعت 3:22 PM توسط shay tan1

October 9, 2002
٭ ------ مومنانه 14 ------
از مهمانخانه و مراسم رباني که در جريان بود فاصله گرفته و تمامي طول راهرو را با شادماني پيمودم. خشنود بودم از آنکه خداوند عز وجل به من اين فرصت مغتنم را عنايت کرده تا از نزديک در جريان پيدايش و بسط اسلام ناب محمدي باشم. آري. مني که روزگاري شيطاني گمراه بوده‌ام بعد از آن طبابت و عمل جراحي معجزه‌آسا بدل به پسرکي يازده دوازده ساله معصوم شده بودم. خداوندا! هر چه شکر درگاهت را بگويم کم گفته‌ام.
در همين خيالات بودم که به آشپزخانه رسيدم. ام‌البنين در پتويي مندرس به خوابي معصومانه فرو رفته بود. براي احتراز از گناه از رفتن به اتاق حسنين(ع) خوف داشتم . از طرف ديگر نميخواستم مزاحم خواب بزرگ بانوي اسلام زهرا(س) شوم. به ناچار در کنار ام البنين جايي براي خود گشودم. ايشان خوابالوده بوده و پنداشت که باز هم نصفه شبي است و مولاي متقيان(ع) به سراغش آمده. دختر جوان با چشمان بسته و آغوش باز مرا به خود پذيرفت. زير لحاف گرماي خاصي داشت. به خود گفتم به يقين اين گرماي روحاني ناشي از برکت نطفه مطهري است که علي(ع) در بطن ام‌البنين تعبيه کرده است. براي اينکه به فيض بيشتري نايل شوم خود را بيشتر به ام البنين فشردم. ايشان نيز که گويا از عزلت شبانه به تنگ آمده بود مرا به خود فشرد.
من هرگز مادر به خود نديده‌ام و مستقيما توسط خداوند متعال خلق شده‌ا‌م. عشق داشتن مادر مرا به ام‌البنين نزديکتر ميکرد. ايشان گويا به علت خوابآلودگي دچار سوءتفاهم شده و احساسات پاک مرا حمل بر تمايلات جسماني نمودند. دستش را به ميانگاهم برده و مشغول مالاندن شد. در مخمصه عجيبي گرفتار شده بودم. از يکسو عشق مادري و از سوي ديگر فوران احساسات نوجواني دامنم را گرفته بود. خود را تسليم مشيت الهي کرده و آرزو نمودم ايکاش فرويدي از غيب ميرسيد و به تحليل احساسات و اعمالم ميپرداخت. انتظار از غيب بيهوده بود و آنچه به دادم رسيد لبهاي گوشتالود ام‌البنين بود که لبهايم را مانند باقلواي شيرين بدرون خود کشيد. نيمدانستم چکار کنم . ندانمکاري و دستپاچگي‌ام آتش ام‌البنين را هر دم فروزانتر ميکرد. دختر جوان در حاليکه يا مولا يا مولا ميگفت تنبانم را پائين کشيد و خود به زير لحاف خزيد و مشغول مکيدن و دميدن کوره احساساتم شد. به خودم قبولاندم که مولاي متقيان(ع) هنوز ام‌البنين را به عقد محضري خود در نياورده است آنچه ما در حال انجامش هستيم مشيت الهي است. حس انجام گناه را به زودي در لذتي رباني از ياد بردم. شعله ام‌البنين در زماني کوتاه به تمامي وجودم سرايت کرد. مانند دو طره آتش شده بوديم که بي‌اختيار به دور هم ميچرخيديم و هر دم بيشتر زبانه ميکشيديم. بعد از فعل و انفعالات بسيار بالاخره با پاي سوم قدم در حفره مابين رانهاي سفيد ام‌البنين گذاشته و رفت و آمدهاي روحانيم شروع شد. ايشان تمام پشتم را با ناخنهاي بلند آماج ابراز احساسات عميق خود کرده بود. کمي گذشت وحس کردم تمامي وجودم در زفافگاه داغ ايشان خالي شده است. ام‌البنين بعد از نفس‌نفس زدنهاي ممتدي که به رعشه صرعيان ميمانست بالاخره آرام گرفته و تازه چشمان خود را باز کرد. ناگهان گويي شيطاني رجيم را از خود براند مرا به گوشه‌اي پرتاب کردد. من مبهوت بودم. ام‌البنين در حاليکه تنکه توري‌اش را به پا ميکرد و چادر بر سر ميکشيد گفت: خجالت نميکش از کاري که ميخواهي انجام دهي؟ اينجا خانه عفاف و عصمت است و اميدوارم که با جاي ديگر عوضي نگرفته باشي.
مانند گناهکاري که اميد بخشش ندارد گفتم: ببخشيد. بدنبال جايي براي خوابيدن ميگشتم که مشيت الهي موجب بروز اين امر شد.
ام‌البنين که کاملا به خود آمده بود دستي به ميانگاهش برده و بعد از آنکه خيسي آنرا بو کرد با پرخاش گفت: الهي بميري پسرک بخيه بر سر که دامن مطهرم رو آلوده کردي. حالا اگه بچه توي شکمم ناقص بشه جواب مولاي متقيان رو چي بدم؟ اگه نوزاد مثلا با دست چلاق يا دست بريده بدنيا بياد چطور خبر را به فاتح خيبر(ع) اعلام نمايم. بگم پسرت عباس‌ دست نداره؟ برو از من دور شو که نميخواهم چهره‌ات را ديگر ببينم.
مانند بچه يتيمي که مادرش را از دست داده از مطبخ بيرون آمدم و مانند سگهاي ولگرد در گوشه‌اي از دالان طويل و تاريک خانه دراز کشيدم. هنوز مشغول شماتت خود بودم و خوابم نبرده بود که سروصدايي از بيرون خانه بگوش رسيده و متعاقب آن در خانه باز شد. مولاي متقيان در حاليکه به قنبر تکيه داده بود تلوتلوخوران وارد راهرو شدند. بلافاصله پيه‌سوزها روشن شدند و غوغايي در خانه به پا شد. پيامبر اکرم(ص) و ابوبکر در حاليکه نگران برملا شدن اسرار الهي مابينشان بودند با زير شلواري و شورت از ميهمانخانه بيرون آمدند.
نوشته شده در ساعت 3:51 PM توسط shay tan1

October 10, 2002
٭ ----- مومنانه 15 --------
قنبر مولاي متقيان(ع) را که همچنان تلوتلو ميزد به ميهمانخانه هدايت کرد. حضرت فاطمه زهرا(س) مشغول درست کردن چاي و آبليمو شده و زير لبي فرمودند: بازم مست ومدهوش از الواطي برگشته. لااقل ميخواستي يه امشب که مهمان بزرگوار تو خونه داريم دندون رو جيگر بذاري و نجاست نخوري.
قنبر که مشغول کمک در تهيه چاي بود گفت: خانوم به قران امشب قضيه فرق ميکنه. يکي دو پيک بيشتر بالا ننداخته بودند و هنوز يکي دوتاخونه رو نچرخيده‌بوديم که تو کوچه به مقابل خانه ملجم‌بن مراد اينا رسيديم. اون نابکار که کله‌اش تو همين غزوه کباب‌الکوبيده سر شبي شکافته و کهنه پيچ شده بود دم درشون نشسته بود. با بجا آوردن مولاي متقيان بلند شد و شميرش رو کشيد و مشتي ناسزاي ناموسي نثار حضرتش کرد. مولا هم که شوخي موخي سرش نميشه. فحش طرف هم ناموسي بود و غير قابل گذشت. حالا من يه گوني نون خشک و خرما دستمه مثل بيد ميلرزيدم اما مولا که همبونه انگشترا دستشون بود مثل کوه احد سينه رو سپر کردند. ملجم‌بن مراد عربده‌اي کشيد که تمام محله مراديه ريختند بيرون. هي بد دهني کرد و گفتش مگه من چه هيزم تري بهت فروخته بودم که بجاي ابي‌لهب سر من رو شکستي؟ اصلا نصفه شبي به چه نيتي ميري سروقت بيوه‌هاي جوون و خوشگل؟ مولا هم که از اين وصله ها بهش نميچسبه ديگه طاقت نياورده و با همون همبونه انگشترا کوبيد تو سر ملجم‌بن مراد ملعون. خانوم سرتون رو درد نيارم خون بود که از فرق شکافته اون ملعون فوواره ميزد. همه ايل و تبارشم بيرون ريخته بودند. سراغ منم اومدند که به خاطر رنگ سیاه خودم و سیاهی شب فرار کردم اما مولا با شجاعت تمام به کوچيک و بزرگشون رحم نکردند و همه رو مشتمال حسابي دادند. الحمدالله ذوالفقار همراهشون نبود وگرنه از اون محله یکی همه زنده نمیموند. يکمرتبه زن ملجم‌ن مراد شيون کرد که اي اهالي محله مراديه! شوورم رو کشت اين جاکش!. بچه‌هام رو يتيم کرد اين نامرد!. راستم ميگفت ضعيفه. نعش مرتيکه تو کوچه افتاده بود و بچه ها دورش گريه ميکردند. پسرکوچيکه ملجم‌بن مراد شروع کرد به لگد زدن به پاي مبارک مولا که چرا بابام رو کشتي؟ خودم ميکشم اي نامرد!. مولا هم يه لگد جانانه زد تخت سينه پسره که بهش ابن‌ملجم مرادي ميگن. اونم مثه عن دماغ چسبيد رو ديوار اونور کوچه. خلاصه همه اهل محله‌شون ريختند سر آقا و بعدش با هر زحمتي بود خودمون رو به اينجا کشيديم.
حضرت فاطمه زهرا(س) چاي و آبليموي هشيار کننده را به شوي گرامي خود نوشانده و او را به اتاق خود بردند. ابوبکر که کاملا خواب از سرش پريده بود رو به خاتم‌الانبيا(ص) کرده و رخصت رفتن به خانه خود را خواست و گفت: ايل و تبار آن مرحوم با اين غوغايي که در آنطرف شهر به پا شده ميترسم گزندي به خانه‌ام برسانند.
حضرت محمد مصطفي(ص) عليرغم ميل باطني‌اشان اجازه بازگشت را به يار غار خويشتن دادند. بازهم تنهاتر از هميشه در دالان تاريک اين خانه عفاف و عصمت باقي مانده بودم. من شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام و در دنيا ياوري ندارشتم و براي يافتن ملجا و پناهگاه در مقابل ذات احديت دعا ميکردم . ناگهان حس کردم دعايم مستجاب شده است.رويم را گرداندم و سايه رسول‌الله(ص) را ديدم که از ميهمانخانه بيرون آمده و با اشاره تفقدآميزي مرا به سوي خود ميخوانند: بيا اينجا اي پسرک بخيه بر سر. بيا در پناه من باش.
بسم الله الرحمن الرحيم گويان به سوي ايشان و مهمانخانه شتافتم.
نوشته شده در ساعت 3:55 PM توسط shay tan1

October 11, 2002
٭ ------- مومنانه16 ------
وقتي به مهمانخانه رسيدم دچار هيجان و ترس شده بودم. پيامبر اکرم(ص) همچون پدري مهربان مرا به سويي هدايت کرده و فرمودند: خوابت ميايد پسرک بخيه برسرم؟
بي آنکه منتظر جواب بمانند مرا به سوي رختخواب مطهر خود برده و سرم را به روي زانوان نازنينشان نهادند. عطر گل محمدي که بر چهره افشانده بودند و روغن زيتوني که به موهاي بلندشان زده بودند تمام منخرينم را پر کرده بود. حضرتش با چشماني زيبا که به چشم معصومترين آهوان بهشتي ميمانست به من خيره شدند. گويي اولين بار است که چشمشان به من افتاده، ناگهان مرا به سختي در آغوش خود فشردند. نفسم گرفته بود اما ناراحت نبودم. بوي باغهاي پر نعمت بهشتي از ميان موهاي سفيد و سياه سينه آن حضرت متصاعد بود. سرشان را پائين آورده و به گونه‌ام بوسه‌اي پدرانه نواختند، بوسه‌اي که تابحال از تجربه آن محروم بودم. ديدم همراه با هق هق آرام رسول‌الله(ص) اشک آغشته به سرمه بروي گونه‌هايشان ميلغزد. با صدايي آرام که طنيني از لالايي‌هاي پرعطوفت داشت در گوشم نجوا کردند: بخواب پسرکم. انشاالله که خوابهاي خوب در انتظارت باشد، پدري مهربان را در خواب ببيني که هر روز به بازارت برده و زيباترين لباسها را برايت بخرد. بخواب پسرکم! انشاالله در خواب مادر مهربانت را ببيني که لذيذترين امتعه را برايت تهيه ميکند و قصه‌هاي زيبا به سمعت ميرساند. بخواب پسرکم!
من نيز ناگهان مانند پيغمبر اکرم(ص) به گريه افتادم. ديدم او نيز همانند من يتيمي است که هرگز رنگ عطوفت مادر و صلابت پدر را نديده است. خود را بيشتر به او فشردم و با زمزه‌اي خفيف گفتم: پدر جان!
حضرتش فرمودند: آرام باش و بخواب پسرک بيگناهم. بيم هيچ کس و هيچ چيزي را بدل راه مده که پدر در کنارت است. بگذار دور از هياهوي ديگران باشيم. بگذار تا آنها ندانند من پسرکي بيگناه دارم. بگذار مرا ابتـــر بخوانند. بگذار در پشت سرم بگويند فلاني حرمسرايي آکنده از زنان ريز و درشت دارد اما پسري ندارد. بگذار سنگيني تحقيرشانشانه‌هايم را خرد کند. بر آنان حرجي نيست. آنها جاهلند و نميدانند من پسرک بيگناهم را در آغوش کشيده‌ام. بگذار آنها....
دنباله کلام دردمند پيامبر اکرم را ديگر نميتوانستم بشنوم. دلم بحال ايشان ميسوخت. غريبي و يتيمي خود را فراموش کرده بودم. ايشان از من دردمندتر ومحتاجتر به محبت بودند. من تنها غم گذشته را داشتم. غم نداشتن پدر و مادر. اما ايشان علاوه بر غمهاي من درد بي پسري و کور بودن اجاق را در دل تلنبار کرده و پرواي بازگو کردنش را براي کسي نداشتند. وا اسفا که در اين جامعه‌ نيمه بدوي داشتن دختر موجب روشني هيچ اجاقي نميشود. مگر ميشود ارزش يک پسر که نام خانواده را جاودانه ميکند با چندين دختر مقايسه کرد؟ دختراني که در نهايت نصيب ديگران ميشوند. حضرتش شمعي بودند که در خفا مسوختند و دم برنمياوردند.
در همين افکار بودم که ديدم ايشان سرم را بروي نازبالش گذاشته و مشغول پاک کردن اشکهاي مطهرشان شدند. بعد سرمه داني از شال مبارک بيرون آورده و چشمان زيبايشان را آرايش کردند. سپس گويي در حال شرفيابي به حضور بزرگواري بخشنده باشند با طمانينه خاصي در صندوقخانه‌اي که الله در آن جاي گرفته بود را گشودند. تمام وجودشان از مملو از خوفي رباني شده و ميلرزيدند. همانطور که خود را به بت چوبين و پر هيبت ميماليدند نيازمندانه فرمودند: اي الله! اي وجود بي بديلي که از همه بتها و از تمامي اله‌ها بزرگتري! اي که شاخت زيباترين و قدرتمندترين آذين ممکن و مايه رشک هر بتي است! کمکم کن. مرا درياب. يا الله ادررکني! به من همه چيز داده‌اي. مکنت. ثروت. باغهاي انگور و خرما. مزارع بيشمار. شتران سرخ‌موي. امتي مطيع و منقاد. غزواتي پر فتوح. جهادهايي پر غنيمت. حرمي مملو از زيبارويان. يا الله! ترا به شاخ تيز و برنده‌ات آخرين حاجتم را روا کن. به من پسري عنايت فرما که در موقع مرگ همه چيز را به او بسپارم و آسوده خاطر بميرم. ميترسم آنچه تابحال به عرق جبين و خون دل ساخته‌ام در ميان کشمکش مشتي ميراث‌خوار کفتار صفت لوث شود. يا الله! تابحال چندين پسر به من بخشيده‌اي اما هر کدام يا در شکم مادر مرده‌اند يا آنکه بعد از چندي به بيماري و قضاي الهي داغشان بر دلم مانده است. ميدانم که اگر زبان به کام داشتي ميفرمودي پس زيد چيست؟ آري اي الله. او پسر من است. رسوم اجدادي عرب و عرف جامعه ما هيچ تفاوتي بين پسرخوانده و پسري که پاره تن باشد نميگذارد. نشانه‌اش هم همين که عروس پسرم مانند دخترانم بر من محرم است. اما اي الله! اي که سرور همه بتها و اله‌ها هستي. بيا و نعمت را بر من تمام کن و پسري به من بيچاره و ابتر عنايت بفرما.
پيامبر اکرم(ص) در مقابل الله با خشوع تمام سجده کنان گريه ميکردند. من نميدانستم چه کنم. از من چه ساخته بود؟ من تنها شيطاني به راه راست هدايت شده و بي قدرت بودم.
در همين احوال بوديم که صداي تق تق آهسته کوبه خانه به گوش رسيد. پيامبر اکرم سراسيمه در صندوقخانه را بسته و چندين کتاب و دفتر را از کيسه‌اي چرمین شبیه کیف مدرسه بچه ها بیرون آورده و در اطرافشان پخش کردند. باز هم صداي تق تق خفيف به گوش رسيد. من از جايم برخاستم و ترسيدم شايد اقوام ملجم‌بن مرادند که به خونخواهي آمده‌اند. پيامبر اکرم(ص) کتابي قطور را بدست گرفته و با واهمه‌اي مقدس فرمودند: آنچه که فکر میکنی نیست. برو پسرکم در خانه را بگشا.
به فرمان رسول اکرم(ص) فرمان نهاده و بعد از طي کردن دالان دراز و تاريک در خانه را ترس و لرز گشودم. نسيم سحر و بانگ اذاني که از دور دست ميامد بدرون دالان ريخت. در نيمرنگ صبح کاذب اندام فرتوت پيرمردي ژوليده را ديدم که از پشت عينکي کلفت چشمان ورقلمبيده‌اش را به من دوخته بود. پيرمرد پيش دستي کرده و پرسيد: که هستي اي پسرک بخيه بر سر زشترو؟ مگر قنبر مرده که تو در را باز ميکني؟ مــمـــد کجاست؟
خواستم بگويم که ما در اين خانه عفاف و عصمت مــمــد نداريم اما
پيرمرد مهلتم نداده و تنه‌اي به من زد و داخل خانه شد و يکراست به طرف مهمانخانه رفت. بوي نـان فـطـــيـر تمام فضا را به يکباره اشغال کرد. من نيز بدنبال پيرمرد روان شده و بداخل مهمانخانه رفتم. پيامبر اکرم(ص) که مانند محصلي مجرم که درسش را حاضر نکرده سرشان را پائين انداخته بودند با دلهره بسيار سلامي نصفه نيمه نصار قدوم پيرمرد منحوس کردند. پيرمرد فتيله پيه سوز را بالاتر آورده و طلبکارانه به پيامبر اکرم خيره شد. در پرتو نور پيه‌سوز من تازه توانستم چهره او را به خوبي ببينم. پيرمردي بود که قدمت و سنش شايد به هزار سال ميرسيد. ريشهاي زبر و مجعد عنابي رنگ داشت و تعداد چروکهاي چهره‌اش غير قابل شمارش مينمود. کلاه کوچکي به اندازه کف دست بر سر کم مويش داشت و دو باريکه موي فــِــرخوده بلند از دو شقيقه‌اش تا به پائين گردن فروافتاده بود. چشمانش از آنچه قبلا ديده بودم ورقلمبيده و دريده‌تر بود*. پيرمرد کتابي بسيار قديمي را همچون شيئي قيمتي با لئامت و خساست تمام در بغل ميفشرد. که بر جلد کهنه‌اش شمعدان هفت‌سر مطلايي نقش بسته بود. من بلاتکليف بودم و نميدانستم چه کنم. به آرامي به گوشه‌اي رفته و پرسيدم: شما که هستيد اي آقاي محترم که پيامبر اکرم در مقابل قدومتان سر خشيت فرو آورده است؟
پيرمرد سرفه‌اي کرده و با کراهت گفت: که به تو اجازه صحبت داده؟ نامم را براي چه ميخواهي اي پسرک بي ادب؟
پيامبر اکرم همچنانکه سرشان پائين و معطوف به کتابها و دفترها بود گفتند: زبان به کام بگير اي پسرک خيره‌سر! ايشان حضرت زبـرائـيــــــل حکيم، معلم و سرور تمامي ما ميباشند.
-------------------------------
* تقريبا در تمامي کتب شيعي که در عصر حاضر در مطبعه [حوضه الميه غم]** چاپ ميگردند آمده است که براي آنکه چهره اين شخص را به خوبي تجسم نمائيد کافي است که عکسي از محمد جواد لاريجاني(البته قدري پر چين و چروکتر) يا پدر مرحومش را ببينيد تا تجسمتان کامل شود. البته در صورت نبودن عکس افراد مذکور تصوير خاخام اعظم کنيسه بيت‌المقدس اشغالي نيز مقصود را برآورده ميسازد.
-------------------------------
** اين حوض که آنرا حوضه خطاب ميکنند مملو از اشک و خون دل مردمان متالم و غمزده است.
خداوندا! بارلاها! اين حوض را براي ابد خشک و متولي‌اش را نابود بفرما!
آمين يا رب آلعالمي
نوشته شده در ساعت 4:10 AM توسط shay tan1

October 12, 2002
٭ -------- مومنانه17 --------
من شيطاني براه راست هدايت شده‌ام و از همه بيشتر قدر هدايت را ميدانم. به مجرد اينکه از دهان مبارک رسول‌الله(ص) عنوان زبرائيل حکيم را شنيدم بي اختيار دچار خضوع شده و نفسم را در سينه حفظ کردم.
پيرمرد در گوشه‌اي نشسته و مانند معلمي طلبکار تکاليف، به چهره دستپاچه پيامبر اکرم(ص) خيره شد. باورم نميشد که پيامبري که هر نفس و آروغ و حتي گوز مبارکش تعبير به آيه يا حديثي تکليف‌آور براي بشريت ميشود در مقابل اين حجم چروکيده اينگونه ساکت و مرتعش شده باشد. پيرمرد بالاخره طاقت نياورد و گفت: حالا ديگه براي فرار از دست من از خونه‌ات فرار ميکني؟ چيه؟ تکاليفي را که بهت محول کرده‌بودم انجام ندادي؟
خاتم الانبيا(ص) با صداي مملو از خجالت فرمودند: معلم گرامي! به وصيت شما عمل کردم و ديشب موضوع الله را با جميع اصحابم در ميان گذاشتم. مرا ببخشيد که گرفتاريهايم زياد بود و فرصت نکردم سوره‌هاي مرحمتي را حاضر کرده و براي کاتبان وحي قرائت کنم.
پيامبر اکرم(ص) دوباره کتاب و دفتر و دستک مقابلشان را به هم زدند تا وانمود کنند دانش‌آموزي کوشا هستند. پيرمرد کتاب قطوري را که به همراه آورده بود مقابل خود گشود و مانند معلمي که قصد گفتن دشوار ترين ديکته‌ها را دارد نيشخندي زهراگين بر لب نشاند. پيامبر اکرم(ص) خاضعانه گفتند: اي مولايم! راستش امروز براي امتحان آمادگي ندارم. ديشب غزوه‌اي سهمگين به صورت ناخواسته رخ داد و از مرور تکاليف غافل ماندم.
: دوباره سر خودي مرتکب غزوه و جهاد شدي؟ اينبار سر چي بود؟ شکمت؟ زير شکمت؟
: خير اي معلم کبير! سر مصالح اسلام و مسلمين بود. به ساحت نبوت من بي حرمتي شده بود.
: مـــمــــد! مثل اينکه امر نبوت براي خودت هم مشتبه شده؟ خبرش را سر شب برايم آورده‌اند. ما هزاران حيله متوصل شده‌ايم تا ترا در مقابل مردم الرحمن‌الراحمين جلوه دهيم. آنوقت تو سر دو سيــخ کباب‌کوبيده صحابه خود را ناقص ميکني؟
: سـه سيخ بود اي زبرائيل حکيم.
: تعداد سيخ مهم نيست. انگشتان دست او مهم است که علي آنها را جويده. بدبختانه در مقابل جمع مرتکب اين امر شده‌ايد و چاره‌اي نيست جز توجيه آن. بنا داشتم مجازات سارق را در اين دين جديد قدري انساني تر کنم تا بلکه آبروداري شود. اما چاره‌اي نيست جز تنفيذ مجازاتهاي جاهلي رسوم متعفن حجاز. بنويس مــمــد! مجازات سارق را قطع چهار انگشت بنويس. علي انگشتان کدام دست ابي‌لهب را خورد؟
: نخورد. تفش کرد. فکر کنم دست راست اون دزد بود.
: بنويس دست راست سارق بايد به اندازه چهار انگشت بريده شود. ولي جان هر کس که دوست داري قدري خودت و شکم و زيرشکمت را نگهدار که از بس برمبناي اشتباهات تو احکام غير مشروع جاهليت را گردن نهادم از موسي(ص) خجالت ميکشم. منهم آدمم. چرا رسالت سنگيني را که به دوش داريم فراموش ميکني مــمـد؟ تو حاصل عمر مني و همه چيزم را بخاطر پرورش تو به خطر انداخته‌ام. ميداني که اگر ســنــيــــان دين يهود از ماجرا خبر شوند چه به روزگارمان مياورند؟
پیامبر(ص) ساکت بودند.من طاقت نياورده و طوريکه خشم زبرائيل حکيم را موجب نشوم گفتم: سني‌هاي دين يهود؟ سر در نمياورم مگر دين يهود هم شيعه و سني دارد؟ اينجا که بايد قلب جهان اسلام باشد. من ره گم کرده را راهنمايي کنيد.
پيرمرد به من خيره شد. نگاهش گرماي آتش جهنم را برايم تداعي کرد. خود را در پشت پيامبر اکرم(ص) پنهان کردم. ايشان مانند پدري مهربان که براي حفظ فرزند، ناخودآگاه دل به هر درياي پر هولي ميزند مرا در پناه گرفته و فرمودند: جسارت اين پسرک بخيه به سر را به من ببخشيد اي معلم بزرگوار.
پيرمرد لا اله ‌الا يـهـوه گويان سعي در فرونشاندن آتش غضب خود نمود و بعد از لختي رو به محمد مصطفي(ص) گفت: ايکاش ميتوانستم درد بي درمان بي‌پسري ترا درمان کنم. اما چه کنم که پيرم و از قوه باه محروم. آقاي محترم که بنا است خاتم‌الانبيا باشيد! باز هم يه پسر يتيم ديدي و فيلت ياد هندستون کرد؟ مگر چندين بار سر اين مساله به روش باليني دردت را التيام نبخشيده‌ام و نگفته ام هر یتیمی پسر تو نیست. چرا نميخواهي درک کني که يکي از خصوصيات انبيا عظام نداشتن فرزند پسر لايق است. همه پيغمبر اکرم موسي(ص) را ميشناسند اما آيا کسي اسم پسرش را ميداند؟ عيساي بدبخت که جاي خود دارد. باکره از دنيا رفت. از سلمان خودمان هم شنيده‌ام پسر زرتشت مالي نبوده. چشمانت را باز کن مــمــد! نداشتن پسر تنها براي افراد عادي ننگ است. تو ناسلامتي پيغمبري. متاسفانه تو هنوز خود و رسالتت را باور نکرده‌اي. بشکند اين دستم که ترا انتخاب کرد. ايکاش گذاشته بودم در همان خيمه سبزت ميماندي و هر روز هزار مشتري گردن کلفت را پذيرا ميشدي. ايکاش وقتم را براي تعليم و تعلم تو تلف نکرده بودم. اصلا امروز اين دفتر و دستک را کنار بگذار. گفتن خاطرات گذشته موجب تنبه ذهن ميشود. اين سحرگاه خجسته روز شنبه را روز يادآوري اعمال گذشته فرض کن. بگو رسالت تو چيست و براي چه برگزيده شده اي.
پيامبر اکرم با دستمالي عرق شرم را از جبين مطهرشان زدوده و شروع به صحبت کردند: چطور ميتوانم از خاطر ببرم الطاف بي پايان شما را اي زبرائيل حکيم؟ تمامي ماجرا در مقابل چشمانم است. آن قافله سالار خاطي بعد از بي سيرت کردن، مرا به قوادي بيرحم در ساحل مديترانه فروخت. نوجوان بودم و خواهان بسيار داشتم. خيمه‌اي سبز برايم برپا کرده و از بامداد تا شامگاه بدنم را مانند گوشت قرباني به زير چنگال مشتريان حريص انداخت. دور از کاشانه و قبيله‌ام هر روز با اميد مرگ از خواب برميخاستم و هر شب را نا اميد و بي پناه به خواب و کابوس ميگريختم. هزاران مشتري از هر دين و تباري را به خود ديدم. هرکدام به زباني ناشناخته در گوشم نجوا ميکردند و خاطره و قصه‌اي از سرزمین و دین خود ميگفتند. مدتها گذشت و دو سه بار فرار ناموفقم عرصه نگهباني قواد اعظم را بر من تنگتر کرد. با زنجيري به تخت بسته شده بودم و عملا زنداني بودم. در نااميدي مطلق هر روز از الله و هر بت ديگر که به ذهنم ميرسيد مرگم را طلب ميکردم تا اينکه در سالي که درست به خاطر ندارم، در ايام عيد خجسته عيد يهوديان کسي به خيمه‌ام وارد شد. بدن لختم را پوشاند و معجزه گونه قفل زنجيرم را گشود. دستم را گرفت و بعد از پرداخت کيسه‌اي مملو از شِــکـِـل مسين آزاديم را خريد. آن نجات دهنده تو بودي اي زبرائيل حکيم. باز هم بگويم اي معلم بزرگوار؟ تا اينجا که گفتم براي تحقيرم کافي نبود؟
پيرمرد گفت: نــچ. هنوز کافي نيست. بازهم بگو. ذهن تو هنوز احتياج به تنبه دارد.
نوشته شده در ساعت 3:33 PM توسط shay tan1

October 14, 2002
٭ ----- مومنانه ۱۸ -------
محمد مصطفي(ص) ميخواستند دنباله خاطرات گذشته را بگيرند. سروصدايي از دالان خانه به گوش رسيد که طي آن معلوم شد فاطمه(س) قصد دارد عایشه را به مستراح ببرد. زبرائيل حکيم دستي به ريش زبرش کشد و پرسيد: مــمـــد! سروصداي بچه به گوشم ميرسد. فــاطـــي اينا که بچه کوچيک نداشتند. موضوع چيه؟ نکنه يکي از بچه‌هايي که علي نصفه شبها پس مياندازه مرجوع شده.
نبي‌اکرم(ص) فرمودند: نه خير يا استاد گرانقدر. صدايي که شنيديد متعلق به همسرم عايشه است. او همسر شرعيم ميباشد. متاسفانه حرف تو حرف آمد و نتوانستم زودتر به محضرتان گزارش کنم.
پيرمرد با لحني واخورده ناليد: اي بابا! تا ازت غافل شدم بازهم رفتي زن گرفتي؟ بســٌه ديگه تو مارو کشتي ازبس زن گرفتي. مطمئنم که حساب تعدادشون از دست خودت هم در رفته. حالا کي هست؟
: دخت گرامي ابوبکر الصديق است.
پيرمرد گفت: نميدانم چه رمز و راز ناگفته‌اي بين تو و آن ملعون است اما هزار دفعه گفتم از او حذر کن. وقتي با او مواجه ميشوم به ياد دون‌ترين سنيان دين مقدس يهود ميافتم. آنها نيز در اطراف کليم‌الله(ص) مثل کرکس ميچرخيدند و مانند بلبل مجيز ميگفتند اما به مجرد رحلت آن پيامبر معصوم مانند گرگهاي گرسنه دين پاک يهود را به انحراف کشاندند و شيعيان واقعي موسي(ص) و اميرالمومنين هارون(ع) را به انزوا و سکوت بيست و پنج ساله کشاندند. اين ابوبکر را که ميبينم ناخودآگاه تنم ميلرزد. حالا عروس خانوم چند سالشه؟ اميدورام آبروريزي نکرده باشي و از نه ساله جوانتر نگرفته باشي که تتمه آبرويمان نيز بر باد خواهد شد. عروس چند سال دارد؟
محمد مصطفي(ص) با تته پته فرمودند: همسرم بالغ هست و با رضايت پدرش ازدواج انجام يافته.
: از سن و سالش بگو و طفره مرو اي محمد!
: به يقيين يکي دو سال ديگر نه ساله است. بالغ و خونديده است. همين ديشت خونش را خودم مشاهده کردم.
پيرمرد دقايقي با انگشتان چروکيده‌اش حساب و کتابي کرده و فرياد زد: هفت سالشه؟! بابا مصبت رو شکر. يکمرتبه برو قنداقي بگير و خلاصمون کن. حتم دارم اون خون رو هم که ميگي بعد از انجام جماع ديده‌اي.
پيرمرد طاقت نياورده و کتاب مقدس قطوري را که به همراه آورده بود بر سر محمد مصطفي(ص) کوفت. پيامبر اکرم مانند متعلمي بزهکار دم فرو نياورد. زبرائيل حکيم با کلامي که زبري کاغذ سنباده را داشت ادامه داد: بابا اگه بنا بود هر مردي چند تا زن بگيره طبيعت ابزارش رو در اختيارش ميگذاشت و ده تا آلت تناسلي قلچماق بهش عنايت ميکرد. اگه ميبيني تنها يک آلت از ميانگاهت آويزونه نشانه آنست که بايد زياده طلب نباشي و به تعداد قليل اکتفا کني. اينهم يکي ديگر از رسوم جاهلان حجاز است که در نسوج مغزت جاي گرفته است. واي بر من که سوداي پيروزي نهايي بر سنيان يهود را در سر ميپروراندم. واي بر من که ميخواستم از طريق آئيني جديد همگي بت پرستان و سنيان يهودي را به يکجا از بين برده و پرچم پرعدالت مذهب حقه شيعه هارونيه را بر فراز قله رفيع انسانيت به اهتزاز در بياورم. مگر قرار نبود به آرامي و کياست رسوم زشت جاهليت را به نفع قوانين مترقي شيعه مذهب هاروني(ع) مصادره کنيم. ببين وضع فعليمان را. نه تنها نتوانسته‌اي آنها را تغيير بدهي بلکه خود نيز به رنگ آنان آلوده شده‌اي. بابا ما در شيعه هارونيه خودمان سنت پسنديده صيغه را داريم. برو خروار خروار زن و دختر از بالغ و نابالغ و سيده و يائسه بگير. از شير مادر حلالترت باد آن صيغه ها. با اين اوصاف تو مدام همسر دائمي اختيار ميکني؟ خدا را صد هزار مرتبه شکر که اجاقت کور است و داراي پسر نميشوي والا با اين تعداد زوجه حتما در آينده لشکري از ميراثخواران قلدر بدنبال تابوتت روان ميکردي آنوقت چه کسي ميتوانست جواب لشگر سلم و تور ترا بدهد...
نصايح و صحبتهاي زبرائيل حکيم بي پايان به نظر ميرسيد. من براي اينکه مقداري از بار شماتت به حضرت رسول اکرم (ص) را سبکتر کنم زور زده و بادي از خود سوا کردم. ناگهان گويي دستگاه خلقت خداوند متعال دچار سکته‌اي ناگهاني شده باشد زمان و مکان متوقف شد.زبرائيل حکيم با چهره‌اي زبر و دژم به طرف من برگشه و سيلي محکمي به گوشم زد.
من شيطاني هستم که با اعجاز قادر متعال طي جراحي سختي بيشتر مغزم را تقديم ذات احديت کرده‌ام. وقتي سيلي را دريافت کردم حدس زدم که باقيمانده مغزم در کاسه نيمه خالي جمجمه تلقــٌي گفت و جابجا شد. گيج و خسته و خابالوده بودم. سحر شده بود و هنوز چشم برهم نگذاشته بودم. به گوشه‌اي از مهمانخانه رفته و مانند بيکسترين يتيمها دراز کشيدم. خواب تمامي چشمانم را پر کرده بود . اما سوراخ گوشهايم مانند دروازه‌اي دشمن نديده همچنان چارتاق باز بود. از آنسوي مهمانخانه بده بستان معلم و متعلم را ميشنيدم. فحواي سخنان زبرائيل حکيم بر آن دلالت داشت که او همچنان مترصد است پيامبر آکرم(ص) را به راه راست‌تر هدايت کند.
: مـــمـــد! در مورد اين ازدواج بعدا به حسابت ميرسم. خلط مبحث شد و داشت يادم ميرفت که تو در حال مکاشفه در احوالات سابقت بودي. يالا ادامه بده. تا آنجا گفتي که قل و زنجير از دست و پاي هرزه‌ات گشودم. ادامه بده تا بلکه در سايه يادآوري گذشته‌ات، آينده بهتري نصيب همگي شود.
پيامبر اکرم(ص) سينه مبارکشان را با سرفه‌اي صاف کرده و بروي تشکچي جابجا شدند.
نوشته شده در ساعت 12:09 PM توسط shay tan1

October 16, 2002
٭ ----- مومنانه ۱۹ -----
پيامبر اکرم(ص) گويي در مقابل قادر متعال مجبور به اقرار شده باشند به صورت بريده بريده شروع به صحبت کردند: بلي اي زبرائيل حکيم! اين تو بودي که زنجير اسارت را از دست و پايم باز کردي و به من طعم آزادي را چشاندي. مرا به خانه خود که متصل به کنيسه‌اي قديمي بود بردي و مانند پرستاري مهربان به التيام روح درمانده ام پرداختي. همان روحي که بر اثر آن شغلي تحميلي مانند تاولي رسيده بود و تنها محتاج به نيشتر طبيبي حاذق بود تا بترکد.اي زبرائيل حکيم! تو بر جراحات و چرک روح من رو ترش نکردي. تنها کار من در آن مدت استراحت بود و قدم زدن در باغ سرسبزي که درختان گوناگوني در آن به ميوه نشسته بودند. درختاني که از گوشه و کنار جهان گردآمده بودند، گنجينه کتابهاي آن کنيسه نيز مانند همان باغ پر برکت بود. هزاران کتاب به شکل طومار و گل نبشته و پوست حيوانات مخطوط بروي هم تلنبار شده بود. از اينکه ميتوانستم به چند زبان صحبت کنم خشنود بودي و آنرا حمل بر نبوغم ميکردي. اي معلم بزرگ! آن زبانها که آموخته بودم تنها حاصل معاشرت اجباري با مشتي مشتري بدکار بود که از هر قومي بودند و به هر زباني سخن ميگفتند. هنري داشتم که از فرط شرمساري جرائت بروز دادنش را در خود نميديدم. نميتوانستم بگويم معلمان من هزاران رهگذر تشنه شهوت بوده‌اند که زبانشان را در خيمه سبزي که سياهتر از هر شبي بود فراگرفته بودم. آري تو اي معلم رئوف! تو به من آموختي که احتياجي به آشکار کردن نبوغم نيست. برايم مثال آورديد در مورد بينايي که همگان را به نابينا بودن خود متقاعد کرده. وي داراي سلاحي است که هر رزمآور زره پوشي غبطه آنرا ميخورد. آن به ظاهر کور ميتواند توانائي ساده خود را که از ديگران مخفي مانده بشکل معجزه‌اي آسماني جلوه دهد، معجزه‌اي که در دم هزاران نفر را به سجده مياندازد. زبانهاي عبري و پارسي و سرياني و رومي و عربي را با کمک ديگر اساتيد آن کنيسه به من بصورت اصولي آموختيد، گرچه بر صرف و نحو هر کدام احاطه يافتم اما بنا به توصيه اکيد شما هرگز داشتن سوادرا با کسي در ميان نگذاشتم. اي استاد معظم! دو سال گذشت تا اينکه بالاخره شما قصد خود را از نجات من برملا کرديد. ايام عيد پــسه بود و من مانند ديگر ساکنان آن دير کهن سرگرم انجام فرايض بودم. نيمه شبي که ماه از شدت بزرگي نيمي از آسمان را پر کرده بود و نورش مانند خورشيد چشمان را مي‌آزرد مرا به زير سايه درخت سدري کشانديد و مهر از سينه مملو از اسرار خود گشوديد. از انحراف بزرگي که بعد از مرگ کليم‌الله(ص) در دين مبين يهود بروز کرده بود گفتيد. از تاريخ خونبار شيعيان يهودي گفتيد که تا به حال با وجود استحقاق ذاتي، هميشه از سرير قدرت دور بوده‌اند و امامان معصوم آنان يک به يک با جبر و دسيسه حکام جور به سکوت ابدي مبتلا شده‌اند. امامان معصومي که با وجود علم غيب خيلي از آنان به صورتي فجيع بدست همسران خود با خوردن انگورهاي آغشته به زهرمار به شهادت رسيده بودند. همسران خيانت پيشه‌اي که همگي دختران همان حکمرانان غاصب بوده‌اند. به من گفتيد هر مذهبي هر چقدر هم که محق باشد تا به قدرت و حکومت نرسد کامل نيست و سياست و ديانت در مذهب حقه هارونيه عين يکديگرند. به من گفتيد آنقدر مذهب ضاله تسنن دين مبين يهود را به انحراف کشيده که ديگر نميتوان اميدي به اصلاحش از درون داشت. وظيفه من آن بود که با حمايت فکر شما و دوستان جليل‌القدرتان آئيني برپا کنم که ابتدا بت پرستان حجاز را که هر کدام به زير علم بتي سينه ميزنند را به دسته‌اي يکتا پرست بدل کنم و آنگاه که با کمک آئین جدید نسل سنيان برداشته و پايه‌هاي قدرت آن دين حنیف محکم شد با ترفندي نه چندان مشکل پرده‌ها را کنار زده و ماهيت اصلي مذهب مبين خود را بر ملا کرده و شريعت مقدس يهوه را بر جان و مال مردم مستولي کنيم.
يا زبرائيل عزيز! وقتي از شما پرسيدم چرا مرا که از فاسقينم و گذشته‌اي ننگين دارم را براي نبوت انتخاب کرده‌ايد در جواب فرموديد به همکيشان خود اعتماد نداريد و کسي را ميخواهيد که ذهنش آلوده به انحرافات سني مذهبان نباشد. کسي را ميخواهيد که پلهاي پشت سرش خراب شده و نتواند پيمان خود را بگسلد. اي استاد گرامي! من اقرار ميکنم گاه به گاه آن پيمان را شکستم اما شهادت ميدهم که شما آن شمشير تهديد کننده آويخته بر سرم را هرگز فرو نياوريد و تا امروز آنچه در آن خيمه سبز بر من گذشته و شغل شنيعم براي ديگران در خفا مانده است.
بالاخره بشارت سفر بزرگ را برايم آورديد. توشه راه نداشتيم. در بازار شــام به حجره‌اي رفتيم که دوست باوفاي شما عسگرلاد عزيز در آن به کسب و کار حلال مشغول بود. ايشان بعد از شنيدن عزم جزم شما مقداري پول در اختيارمان گذاشته و قول داد تا به آخر اين راه دشوار هميارمان باشد. متاسفانه حکام جور ايشان را ظاهرا به جرم فروختن پنیر حاصله از شیر خر و روغن آغشته به جنازه موش دستگیر کردند. تنها ما بوديم که بر خلاف همه اهل شهر میگفتیم اين انگ تنها سرپوشي بر قصد اصلي آن عمله جور است. شما در خفا به عسگرلاد پيغام داديد که تقيه يکي از اصول اوليه مذهب ما است و شناعت و حقارتي در آن نيست. عسگرلاد نيز به وظيفه خطير خود عمل کرد و گه‌خورم نامه غليظ حکومت جور را امضا کرده و بيرون آمد. او به رياست اتحاديه مرکزي تجار نايل آمد و بعدها چه کمکهاي ارزنده‌اي که از او به ما نرسيد.
به همراه کارواني که براي تشرف به حج راهي حجاز بود خود را به مکه رسانديم. وقتي به مکه رسيديم همه خويشانم مرا شناختند. اخباري ضد و نقيض به گوش آنها رسيده بود. تو مانند پيري وارسته شهادت دادي من در قافله بازرگانان به تجارت مشغول بوده‌ام و بري از آن صفات شنيعم. مرا در ميان ايل و تبارم گذاشتي تا آنان را به محسنات خود جذب کرده و دامن خود را از شايعات بزدايم . اي استاد! از من به ظاهر دوري جسته و به گوشه‌اي خزيده و در نزدیکی کوه حرا به تنهايي عزلت گزيدي. تنها دلخوشي من آن بود که تنها هفته‌اي يکبار در نيمه‌هاي شب به خدمتت برسم و از ذخاير بي پايان علومت فيض ببرم. براي اينکه به شايعه امردي من پايان داده شود از دوست گراميت عسگرلاد تاجر درهم و دينار گرفتي و به من دادي تا با دست پر به خواستگاري دختري آبرودار بروم. متاسفانه هر دري را که زدم بسته يافتم و حتي فقيرترين خانواده‌ها هم مرا به دامادي نپذيرفتند. دختران کور، دختران کچل، دختران ترشيده محبوس در خمره زمان هريک به بهانه‌اي مرا از خود راندند. در شهري که پسرانش در سن هجده سالگي ترشيده و به پایان خط رسیده فرض ميشوند من يگانه بيست‌وچهارساله عزب بودم. براي حل مساله ازدواجم بازهم به آن تاجر متعهد يعني عسگرلاد پيغام فرستادي و کمک خواستي. او به نداي رحماني شما لبيک گفته و با بکاربردن کيدي شرعي بر سر معامله‌اي، پيرزن تاجره‌اي را به خود مقروض گرداند. شرط بخشش قروض تاجره پير آن شد که مرا به دامادي قبول کند. آن تاجره که خديجه ميناميدندش چهل و چند سال داشت. در جامعه‌اي بدوي که دخترانش از نه سالگي به خانه بخت رفته، در ده-يازده سالگي نخستين فرزند خود را ميزايند و در دهه سوم زندگاني نوه‌هاي خود را به آغوش ميکشند زن چهل و چند ساله پيرزني پيمانه به سر رسيده بيش نيست. با اين وصفيات بازهم خديجه پير از من کراهت داشت. بالاخره عسگرلاد تهديد به اجرا گذاشتن چک و سفته‌هايش کرد و مامور جلب به خانه خديجه فرستاد. اقدام نهايي او اثرش را بخشيد و من با جهيزيه‌اي که سند بخشش قروض خديجه بود مانند دامادي سفيداقبال به خانه بخت رفتم. خدیجه سفيدمويي درشت هیکل بود که بنا بر همین اوصاف سن وسال و اندام لقب خدیجه کبرا يافته بود. همو اولین زنی بود که با زنانگي مردگونه‌اش‌ راه مرد بود را به من آموخت.
دلگرم به خاتمه شايعات پشت سرم شده و تجارت را شروع کردم. تمامي موفقيتم را مرهون حمايت اتحاديه مرکزي تجار و رئيس گرانقدرش بودم که فرصت عرض اندام به من عنايت کرده بود. هر کدام از اين جريان نصيبي ميبرديم. سود مادي تعلق به آنان داشت و اجر معنوي کار به من ميرسيد. به لطف اين وقايع کم‌کم نامم از محمد امرد به محمد امين تغيير يافته و مي‌توانستم با گردني افراخته در بازار شهر قدم بزنم.
محمد مصطفي(ص) از سخن بازمانده و به آرامي شروع به گريه کردند.
نوشته شده در ساعت 8:41 AM توسط shay tan1

October 18, 2002
٭ ----- مومنانه ۲۰ -------
هنوز سحر بود و تا رسیدن صبح خیلی مانده بود. وه که چه با طمانینه میگذرد زمان در این خانه عفاف و عصمت.
من شیطانی به راه راست هدایت شده بودم که بنا به حکمت الهی به خانه عفاف و عصمت راه یافته و سعادت آشنایی با اهل بیت عصمت و طهارت را یافته بودم. با اینکه بدل به پسرکی یازده – دوازده ساله شده بودم اما نمیتوانستم به خود اجازه دهم این فرصت مغتنم را به خواب غفلت سپری کنم. خواستم از جا برخیزم بيشتر به فيض سخنان گهربار معلم و متعلم برسم که با نگاه خشن زبرائیل روبرو شدم. بناچار همانطور که در گوشه مهمانخانه دراز کشیده‌بودم به ادامه مکالمات پیامبر اکرم(ص) و زبرائیل حکیم ادامه دادم.
محمد مصطفی(ص) هنوز در حال گریه دستمال ابریشمی را که از زبرائیل گرفته بودند به سر و صورت خیسشان میمالید. زبرائیل که به ترحم آمده بود گفت: ممد! دیگر بس است. فکر میکنم به اندازه کافی برایت تنبه حاصل شده است.
پیامبر اکرم(ص) مف مطهرش را بالا کشیده و در حالیکه اسیر سکسکه بعد از گریه بودند فرمودند: نه ای معلم بزرگوار. بگذار حالا که سینه پردردم را شکافتی با ابراز خاطرات گذشته قدری ازدردهای همیشه پنهانم سبک شوم. بگذار تا بگویم از آلام بی پایانی که تا عمق نسوجم رخنه کرده و امید به خلاصی از آنها را ندارم. بلی داشتم میگفتم که بنا به مساعدت دوستان و شرکاء میتوانستم با سربلندی در بازار و شهر قدم بزنم. اما مساله‌اي ديگر گريبانم را گرفت. سالی که همه شهر مکه به قحطی تخم سوسمار* گرفتار شده بود به دلگرمی سردابه‌های پر از نعمت عسگرلاد یهودی در شام، معامله‌ای کلان با ابوجهل صورت دادم. قرار بر آن گردید که شانه‌های تخم سوسمار در صندوقهای ملخ نمک‌سود شده قرار داده و به مکه حمل شود. در راه حرامیان به کاروان حمله میکنند و همه چیز غارت میشود. ماه مبارک رمضان بود و قیمت ارزاق عمومی به عادت همه ساله سر به فلک گذاشته بود. ابوجهل که پیش از رسیدن جنسها را با قیمتی گزاف پیش فروش کرده بود بهانه مرا نپذیرفت و گفت مایه سرشکستگی‌اش شده‌ام. پولش را بازپس دادم اما او کینه عمیقی از من به دل گرفته بود. با کمک اعوان و انصارش در شهر شایع کرد که محمد امین حرامزاده است. ای زبرائیل حکیم! درست است که پدر بزرگوارم عبدالله یکسال و اندی قبل از تولد من به رحمت ایزدی شتافته بود اما هیچکس تا به آنروز در حلالزادگی من شک و شبهه نیافریده بود. کم‌کم پچ‌پچ‌ها درشهر بالا گرفته و خود را در جهنمی یافتم که هیچکس یارای نجاتم را نداشت. ایکاش مادر گرامیم آمنه زنده بود تا به همگان ثابت کند من حلالزاده‌ام. عموی بزرگوارم عـبـیـدالله روزی در مراسم قسم رسمی شرکت کرده و در حالیکه دستش را بروی حجرالاسود گذاشته بود هفتاد بار سوگند خورد که من فرزند برادر کوچکترش عبدالله هستم و تنها اختلافم با دیگر اطفال طولانیتر بودن مدت دوران جنینی‌ام در شکم مادر بوده است. او به همه گفت من چهارده ماهه بدنیا آمده‌ام. پسرهمسایه سابقمان که در حجره خودم کار میکرد نیز حاضر به شهادت شد و گفت خودش جماع پدر و مادرم را از لای حصیرها دیده است. همگان هنوز در شک و تردید بودند که باز تو به یاریم آمدی ای زبرائیل علیم! تو گفتی یکی از صفات انبیا و مردان برگ تاریخ خارق‌العاده بودن نحوه تولد و کودکیشان است و من قبل از تولد به صفت برازنده صبر موصوف بوده‌ام. گفتی به هیچ پیامبری وصله ناجور حرامزادگی نمیچسبد. عیسی(ع) را مثال آوردی که بر سر نام پدرش مناقشه‌ای بی پایان در جریان بوده و همگی شباهت بی‌اندازه‌اش را با یعقوب نجار نادیده انگاشته و بر آسمانی بودن نطفه‌اش متفق‌القول بوده‌اند. بنا به عنایات بی پایان تو استاد حربه حرامزاده قلمداد کردن من بدل به نردبانی برای صعودم شد. از آنروز در دل قسم یاد کردم تا روزی به خدمت ابوجهل و دیگر شایعه پراکنان برسم.
با به صدا در آمدن کوبه در پیامبراکرم ساکت شد. من برای خود شیرینی به سرعت برخاسته و با کسب اجازه از بزرگترها در خانه را باز کردم. بیرون از خانه صبح شده بود و زید بن محمد قابلمه در دست در کوچه ایستاده بود. وقتی وارد دالان شد به یکباره بوی لذیذ حلیم مملو از روغن و دارچین همه خانه را پر کرد. حرت علی(ع) در حالیکه هنوز خوابالود و شورت به پا بود از اتاقش بیرون آمد. با دیدن زید و شنیدن بوی خوش حلیم داغ فریادی کشید و گفت: حاشا و کلا که در خانه من صبحانه اشرافی صرف شود.
زید برای گریز از خشم امیرالمومنین(ع) به سرعت به مهمانخانه شتافت. علی (ع) که متوجه فرا رسیدن صبح شده بود دامنه داد و بیدادش را به حضرت زهرا(س) کشید و گفت: فـاطـی ! زن! پاشو که کله ظهره. بازم که منو بیدار نکردی و نماز صبحم قضا شد.
من تازه به یاد طاعات و عبادات واجبه افتاده و برایم این سئوال پیش آمد در این بیت مطهری که پیغمبر و چند تا اما در آن شب را به صبح آورده‌اند چرا کسی برای انجام فریضه صبحگاهی برنخاسته است؟
---------------------------------------------
* متاسفانه عده ای نادان با سوسمار خور قلمداد کردن اعراب به صورت غیر مستقیم قصد اسائه ادب به ساحت مقدس رسول الله(ص) را دارند. بهتر است در مورد این حیوان مفید توضیحاتی داده شود. طبق تحقیقات حوزوی علمای اعلام و نیز پیشرفتهای جدیده علوم بشری معلوم شده که اصولا سوسمار به دلایل ذیل حلال و پاک است: ۱- پیامبر اکرم در حدیث صحیحه نبوی خوردن گوشت سوسمار را با شرکت در ضیافت‌الله در جنت خلد یکسان دانسته‌اند. ۲- سوسمار مانند پستانداران حلال گوشت خون جهنده دارد. ۳- سوسمار مانند پرندگان حلال گوشت تخم میگذارد به این گندگی. ۴- سوسمار مانند ماهیان حلال گوشت فلس دارد این هوا. ۵- نوعی از سوسماران که به تمساح معروفند همیشه با چشم گریان و اشک‌آلود مشغول حمد و عبادت خداوند متعالند. ۶- برخلاف خوک و سگ ما آیه و حدیثی که دلالت بر حرام بودن سوسمار باشد در دست نداریم.
نوشته شده در ساعت 5:59 AM توسط shay tan1

October 21, 2002
٭ ----- مومنانه ۲۱ -----
بزودي پرسش بي‌پاسخم در مورد فريضه نماز در اين خانه عفاف و عصمت بدل به تعجبي شگرف شد. حسنين(ع) را ديدم که با چشماني قي کرده به سوداي بوي خوش حليم قاشق بدست از اتاقشان بيرون آمدند. شلوار مطهر حسن(ع) منقش به شاش ديشبش بود و فاطمه زهرا(س) فريادي بلند به سر ام‌البنين کشيد و گفت: شلوار خشک بده بچـــه که سرما نخوره! بعدش هم دوشک بچه رو بنداز تو آفتاب.
ام‌البنين که او نيز تازه از خواب بيدار شده بود مانند هر باردار سنگيني کاهلانه از جا برخاسته و در حاليکه در گنجه بدنبال شلوار خشک ميگشت زير لب غرولندي بي پايان را شروع کرد: بــچــه!؟ خرس گنده هشت سالشه هنوز تو تنبونش ترکمون ميزنه! بايد ريد به اون امتي که امامش اين باشه. خدا يه جو شانس بده. بين بچه عقدي و بچه صيغه‌اي بايد اينهمه تفاوت باشه؟ اين طفل معصوم که تو شکممه آدم نيست؟ کسي پيدا نشد بپرسه زن! ويار چي داري. امروز هم حتما داغ حليم به دلم خواهد موند. اميدوارم اين مسائل روي سلامتي بچه‌ام تاثير منفي نذاره. خدايا يه پسر سالم و دست‌دار بهم بده تا اسمش رو بذارم ابوالفضل و پوز اين جنده خانوم لگوري(س) رو بزنم. حالا اين زنيکه(س) به کنار اون علي(ع) جاکش نبايد پشتيبانم باشه؟ من خر رو بگو که گول التماساشو خوردم و گوهر عفتم رو مفت و مجاني در اختيارش گذاشتم. حالا خوبه امروز شنبه‌ست و لازم نيست برم تو مطبخ. خدايا شکرت که اين شنبه رو به ما کلفتهاي بدبخت عنايت کردي تا مجبور نباشيم آتيش روشن کنيم و غذا بپزيم. اميدوارم اين رسم پسنديده که پيغمبر براي ما به ارمغان آورده عوض نشه*.
ام البنين را با دردهايش تنها گذاشته و به مهمانخانه رفتم. حالا نماز و وضو به کنار کسي پيدا نميشود که به اين بيت مطهر بگويد صبحها بايد آبي به صورت زد؟ همگي از پيغمبر و امام و معصوم و مرشد گوش تا گوش با چشمان قي کرده بدور سفره حليم نشسته بودند. حسن(ع) گرچه شلوارش را عوض کرده بود اما بوي به جامانده از مجاهدت ديشبش شامه همگي را ميگداخت. پيامبر اکرم(ص) نوه مشمئزکننده را از خود راند و عايشه را بروي زانوي خود گذاشت. رحمة‌العالمين(ص) در حاليکه ميکوشيدند خشتک خونالود دخترک را با شال سبز از ديد ديگران مخفي نگه دارند با مهرباني خاصي حليم شيرين را به دهان عايشه خود ميگذاشتند. بين حسن(ع) و حسين(ع) بر سر شکردان نبردي آغاز شده بود که تنها اخم مشکل گشاي علي(ع) بود که أنها را بر جايشان نشاند. رادمرد بزرگ اسلام(ع) گرچه بر سر سفره حاضر بود اما دست خود را به معصيت تبذير آلوده نکرده و تنها با نان خشکيده و آب چاهي که به يققين خود ايشان حفر کرده‌اند سد جوع نمود.
زبرائيل که در بالاي مجلس در کنار رسول‌الله(ص) نشسته بود مانند هر کِـنـِس از کنيسه گريخته، خسيسي و لئامت هميشگي‌اش را از ياد برده و تا پوزه بداخل کاسه حليم فرورفته بود. دو طره باريک موهاي آويخته از گيجگاه پيرمرد که بايد نشاني از حلم و علم دين مبين يهود باشند بدل شدند به دو زبان اضافي که ميخواستند تا آخرين ذره حليم مجاني را بليسند. من در تعجب بودم که چرا علي(ع) و فاطمه(س) بر سر سفره نشسته‌اند اما وجود زبرائيل حکيم را ناديده ميانگارند. با ترس و لرز از ام‌البنين ماجرا را پرسيدم و او در جواب گفت: وا!! حالا ديگه مولاي متقيان (ع) همين يه کارش مونده بره به جهودا سلام کنه.
گفتم: مگر ايشان مورد احترام و تکريم رسول اکرم(ص) نيستند؟
: اين که نشد دليل. يه مشت سني از کافر بدتر هم مورد عنايت پيغمبرند حالا ميگي ايشون برن به سنيـٌـا سلام کنن؟ هر چيزي جاي خودش رو داره. آب امير‌المومنين با جهودا هم تو يه جوب نميره. مگه نميدوني رسم جهودا اينه که تو نون فطيرشون خون بچه‌اي که اسمش علي هست رو بريزند؟
نادم از پرسشم در گوشه‌اي نشستم و کوشيدم تا به تجزيه و تحليل قضايا بپردازم. اما هر چه بيشنر انديشيدم کمتر فهميدم.
رسول اکرم(ص) که کاملا سير شده بودند آروغي معطر زده و گفتند: بجنبيد که ساعاتي ديگر بايد برويم و نماز دشمن شکن شنبه را به جا بياوريم.
حسن(ع) براي اينکه شاهکار ديشبش را از ياد همگان ببرد خودشيريني کرده و گفت: اي پدربزرگ گرامي! مگر نگفته بوديد امروز صورتگري اهل کاشغر ميايد تا اهل بيت را به تصوير بکشد.
با شنيدن واژه صورتگر سگرمه‌هاي علي(ع) در هم رفته و غريدند: زبان به کام بگير توله سگ شاشو! مگر نميداني در دين حنيف ما نگارش تصوير چهره‌ها حرام و مذموم است؟ در حاليکه بيشتر امت ما در حال مردن از گرسنگي هستند ما را چه به تجملات طاغوتي مانند انداختن عکس؟
محمد مصطفي(ص) در حاليکه به جاي تسبيح زبرجدشان با سينه‌هاي صاف عايشه بازي ميکردند با طمائنيه فرمودند: درست ميگويي اي پسر عم عزيزم. اما هر قانون لايتغير الهي نيز ميتواند بنا به مصالح اسلام و مسلمين اندک تغييري کند. راستش به من خبر رسيده که در نواحي دور دست از زشتي صورت ما ميگويند و آنرا دليل ناپيامبري ما ميدانند. گفتم صورتگري از کاشغر که در شام نگارخانه دارد به اينجا اعزام شود تا فقط يکبار براي ثبت در تاريخ**از چهره‌هاي ما تصاويري درخور تهيه نمايد.
فاطمه زهرا(س) در حاليکه به ابروهاي زبر و برنداشته‌اش دست ميکشيد گفت: خاک عالم! اقلا زودتر ميگفتيد تا بچه‌ها رو ميبرديم سلموني.
پيامبر اکرم(ص) گفتند: هراس بدل راه مده که خداوند يار ماست. تا آنجا که بخاطر دارم صورتگر کاشغري در فن رتوش استاد است. راستي فاطي جان! پريروز براق را به اينجا فرستادم. اميدوارم در کاه و يونجه‌اش سستي نکرده باشيد.راستش ميخواهم يکي از تصاوير در حالي باشد که سوار بر آن اسب باوفايم و به سوي عرش کبريايي ميشتابم.
فاطمه زهرا(س) نگاهي به قنبر انداخت. قنبر که آشکارا خمار مينمود به سختي لب سياهش را از هم گشود: يا رشول‌الله! همون روژي که براق رو فرشتاديد برديمش تو طويله پيش اشد. اولش ترشيديم اشد اشبه رو بخوره. اما الحمد‌الله شير با وفاي علي عليه‌شلام شکمش شير شير بود. اينم فک کنم اژ انفاش قدشي مولاش که اشد هم ديگه لب به گوشت نميژنه. حيوون ژبون بشته درشته شيره اما به کاه و يونژه مختشري قانعه. تو اين خونه همه اژ تبژير بيژارند***
علي(ع) لوله قهوه‌اي رنگي را به قنبر داد و غلام سيه چرده را به اتاق مجاور فرستاد تا بلکه از خماري درآمده و بيش از اين آبروريزي نکند. زبرائيل حکيم که تازه از ليسيدن کاسه حليمش خلاص شده بود گفت: اين اسد هنوز زنده‌است؟
-------------------------------------
* خوانندگان گرامي متوجه باشند که اين ماجرا متعلق است به زماني که هنوز اسلام حقيقي جا نيافتاده و قبله و قانون مسلمين از کافران جهود اقتباس ميشده. اميدواريم که عمري باقي باشد و بتوانيم علت جدايي دين حنيف اسلام از فرقه ضاله يهود را به صورت کامل تبيين کنيم. الهم اجعلنا مع المسلمين!
**منظور همان تاريخ خونبار شيعه است .
***علماي شيعه براي آنکه اثبات نمايند حرف ز سه نقطه (که عجم ژ ميخوانددنش) ريشه در فرهنگ غني و خونبار شيعه دارد و حرفي کاملا مقدس است و متعلق به اهل بيت از اين روايت صحيحه بهره برده و اثبات نموده‌اند که حرف ز سه نقطه (ژ) که به جاي زه(ز) و سه(س) مينشيند از ابتکارات اميرالمونين و غلام با وفايش قنبر است. به زبان آوردن اين حرف مقدس موجب سعادت دنيوي و اجورات اخروي است به دليل همين صواب است که بعضي علماي عظام شيعه مانند همين رهبر فرزانه(مد)خودمان هيچگاه از منقل منفک نميشوند تا بتوانند ژ را با قرائت بهتري تلفظ نمايند. اژرتون با شيدالشهدا و شاقي کوشر.
نوشته شده در ساعت 6:22 AM توسط shay tan1

October 22, 2002
٭ ------- مومنانه ۲۲ --------
متعاقب سئوال زبرائيل حکيم، سکوتي سنگين مهمانخانه را در بر گرفت. من که شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام هنوز نابالغم و از خيلي چيزها سر در نمياورم. از ام‌البنين علت اين سکوت را پرسيدم. او آستينم را گرفته و بدنبال خودش از مهمانخانه بيرون کشيده و در حاليکه هراسناک به نظر ميرسيد گفت: اسد را سلمان فارسي به عنوان پيشکشي براي مولاي متقيان(ع) آورده است. سلمان فارسي روزگاري دوست صميمي زبرائيل بوده و اصلا خود زبرائيل حکيم او را به رسول‌الله(ص) معرفي کرده. منتها چندي است که بين زبرائيل و سلمان اختلافي پيش آمده که هيچکس دليلش را بدرستي نميداند. فقط همين را ميدانيم که حضرت محمد(ص) بنا به حرفهاي زبرائيل دستور معدوم کردن اسد را صادر کرده‌ و امر فرموده بودند که در گوشتي که به خورد اسد ميدهند سم بريزند. خوشبختانه در اين بيت مطهر به امر اميرالمومنين(ع) از اسراف و تبذير خبري نبوده و اسد بالاجبار وجـيـتـاريــن شده است. گوشت مرحمتي را زيد خودش با دست خود جلوي اسد گذاشت. اما شير غرشي سهمناک کرده و به نشخوار پوست هندوانه‌هاي خرد شده جلويش قناعت ميکند. زيد خبر اين معجزه را به نزد پيامبر اکرم(ص) ميبرد. پيامبر (ص) هم آن معجزه را به حساب کرامات خود ميگذارد و ميگويد براي بستن دهان زبرائيل به دروغ بگويند اسد سقط شده‌است.
هنوز در راهرو بوديم که ديدم زبرائيل حکيم با صورتي برافروخته از مهمانخانه بيرون آمد. پيامبر اکرم(ص) نيز مانند محتاجي گردن کج، بدنبال پيرمرد بيرون آمده فرمودند: بخدا گه خوردم اي معلم گرامي. تو هميشه با ديده اغماض بر گناهانم خط عفو کشيده‌اي. ميدانستم که بخاطر دشمني‌هاي سلمان چشم ديدنش را نداريد و به روح کليم‌الله(ص) قسم که فرمان قتل اسد را صادر کردم. اما چکار کنم که مشيت آسماني آن بود که از مرگ نجات يابد. وقتي زيد برايم خبر آورد که اسد علفخوار شده ديدم زنده بودن شيري که علف ميخورد به يقيين براي هديه کننده‌اش که سلمان باشد بسي دردناکتر است تا آنکه زبان بسته را بکشيم.
زبرائيل حکيم لحظه‌اي درنگ کرد و با لبخندي موذيانه گفت: شايد تو راست بگويي اي شاگردکم! حال که اينطور است بايد بدهيم شير علفخوار را در شهر بگردانند تا مايه خفت سلمان شود. برويد اسد را بياوريد و به محل برگزاري نماز شنبه ببريد تا خلق ببينند و بر سلمان بخندند.
قنبر در حاليکه دودي کهربايي از منخرينش بيرون ميداد از اتاقي بيرون پريد و با لحني که نشاني از خماري نداشت گفت: دست به اسد بدبخت نزنيد که جون نداره حرکت کنه.
زبرائيل با چهره‌اي که حاکي از عدم اعتمادش بود راه طويله را در پيش گرفت. همگان از کوچک و بزرگ بدنبال پيرمرد براه افتاديم. بعد از عبور از حياطي که به باغ رضوان ميمانست به اتاقي رسيديم که از درون آن صداي بغ بغوي کبوتر به گوش ميرسيد. علي(ع) به يکباره ايستاد و در اتاقک را باز کرد. تعداد بيشماري کفتر در ميان هم ميلوليدند. اميرالمومنين(ع) فريادي کشيدند و گفتند: اي حسين پدر سگ! مگه نگفته بودم کفتر بازي موقوف. تا کي ميخوايي خفت و خواري را نصيب اين بيت مطهر کني؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) امان نداده و با حرکتي سريعتر از پلنگ، گريبان حسين(ع) را گرفت. حسن(ع) گرچه در جرم برادر دخيل نبود اما به عنوان اولين واکنش شلوارش را خيس کرده و از جمع فاصله گرفت. اميرالمومنين(ع) کمربند چرمي را از کمر باز کرده و به جان حسين(ع) افتاد. زهرا(س) در حاليکه به صورت خوردش ميزد گفت: الان بچه رو ناقص ميکنه.
حضرت محمد(ص) در موضوع دخالت کرده و براي اينکه به قائله خاتمه دهند فرمودند: ولش کن طفل معصوم رو. همين کارها رو ميکنيد که يه مشت بچه عقده‌اي و ترسو تحويل جامعه ميديد. بچه‌اي که براي پناه دادن چند کفتر زبون بسه مورد مواخذه قرار ميگير به يقين در بزرگسالي مجبور خواهد شد براي گرفتن جرعه‌اي آب رکاب هر شمر ذالجوشني را مثل سگ بليسد. طبيعت بچه‌ها قانونگريزي و عدم اطاعت بزرگترهاست. اصلا اين کفترها همش ما خود منه و در اينجا به امانت گذاشته‌ام.
دستان کوبنده علي(ع) در هوا خشکيد. حسين(ع) در حاليکه تنبانش بر اثر ضربات کمربند شرحه شرحه شده بود گريه کنان در گوشه‌اي نشست. زبرائيل حکيم به عنوان پشتيباني از شاگرد گراميش گفت: بلي. اصولا تمامي پيامبران اولوالعزم صاحب کتاب کفتر باز بوده‌اند. مگر ميشود به غير از شاهپر کفتر از چيزي ديگر به عنوان قلم براي نگارش استفاده کرد؟ خب حالا ديگه اجازه ميديد بريم اسد رو ببينيم؟
همگي دوباره براه افتاديم تا اينکه بالاخره به طويله رسيديم. در ابتداي ورودي مشتي بز و بزغاله در گوشه‌اي آرميده بودند که با عصاي زبرائيل حکيم پراکنده شدند. براق، اسب عزيز رسول‌الله(ص) با ديدن صاحب خواست شيهه‌اي جانانه بکشد اما صدايي ضعيف از او به گوش رسيد. پيامبر اکرم فرمودند: قنبر! اين اسب ناخوشه؟
قنبر خايه‌مالانه جواب داد: نخير قربان قدوم مبارکتان! به امر اميرالمومنين در روزه‌ مستحبي است.
محمد مصطفي(ص) مشتي کاه از کاهدان برداشته و به مقابل دهان بـــراق گرفت. علي(ع) گفت: آقا ولش کنيد تا خرخره سحري خورده.
حضرت محمد(ص) با اخمي که تابحال سابقه نداشته دامادش را وادار به سکوت کردند. براق مانند قحطحي‌زده‌ها شروع به خوردن کاه نمود و ملچ و ملوچش سر به‌آسمان گذاشت. پيامبر اکرم(ص) با پوزخند گفتند: اين زبون بسه سحري خورده؟! اين بيچاره جون نداره نفس بکشه. درسته من در احکامم در مورد صفت قناعت و عدم اسراف زياد گفته‌ام اما گدابازي هم حدي داره.
رحمة‌العالمين(ص) هنوز مشغول دادن علف به اسب نازنينش بودند که زبرائيل حکيم سراغ اسد را گرفت. قنبر همه را به ته طويله راهنمايي کرد. آنچه که در نيم تاريک طويله هويدا شد دل هر کسي را ريش ميکرد. موجودي که اسد ميناميدندش مشتي استخوان بود که پوستي مانند پتوي کهنه برويش کشيده باشند. شير چهار دست و پايش رو به آسمان کرده و عاجز از پراکندن خيل مگسهايي بود که سر و صورت و دهانش را آماج سماجت خود کرده بودند. تنها نشانه حيات اسد بالا آمدن و رفتن پائين آمدن جائي از اندامش بود که روزگاري شکم ناميده ميشد. زبرائيل حکيم دستمالش را در آورده و در حاليکه اشک از چشمانش ميسترد با ترحم بسيار دستي به سر کچل اسد کشيد. چايي که روزگاري يال پرهيبتي رعب و وحشت را به دل هر بيننده‌اي ميانداخته حال مانند کف دست بيمو شده بود. زبرائيل با لحني مملو از بغض گفت: لا اله الا يهوه! سالها بود که چنين شير رقت باري نديده بودم. تنها ايام جوانيم بود که در کابلستان با شير پيري بنام مرجان برخوردم در قفسي اسير بود. اما نه. اين اسد بيچاره از آن مرجان کابلي نگونبخت تر است. قصد آن داشتم که سلمان را به اين وسيله خفت دهم اما ميبينم ننگ اين وضعيت بيشتر به علي برميگردد که آشغال گوشت را نيز از اين حيوان مفلوک دريغ کرده است.
علي(ع) به اعتراض گفت: بخدا اگه بخاطر پسرعموم نبود همينجا حسابت رو کف دستت ميذاشتم اي جهود نزولخور. در مملکتي که نون خشک گير بيوه زنها و يتيمهاش نمياد دادن آشغال گوشت به يک حيوان بي خاصيت معصيت عظماست.
پيرمرد لئيم با صدايي که از شدت عبانيت به زوزه ميمانست گفت: مصيبت عظمي؟ حالا که دهانم را باز کردي بگذار بگويم مصيبت عظمي چيست. مصيبت عظمي آنست که در ميان نخلستان غنيمتي مخفيانه موستان درست کرده و شراب حاصله را قاچاقي فروخته و عوايدش را صرف خانوم بازي نيمه شبها ميکني. خبرش در همه جا پيچيده.
علي(ع) طاقت نياورده و رو به قنبر گفت: بپر برو اون ذوالفقارم رو بيار تا حساب اينو برم.
قنبر اين پا و آن پا کرده و پرسيد: کدومش رو بيارم قربان؟ ذوالفقار دو سر يا ذوالفقار سه سر رو؟
حضرت محمد(ص) بازوي پرتوان علي(ع) را گرفته و گفت: هيچکدام اي قنبر. برو دلوي آب خنک بياور که همه احتياج به تمدد اعصاب دارند. حساب من بدبخت را نيز کنيد که پيغمبر اين امت بيچاره‌ام. تو اي زبرائيل حکيم معلم من و اتو اي علي داماد مني. الان که دين مبينمان در محاصره کفر و الحاد است بيش از هميشه به وحدت کلمه محتاجيم. مسائل جزئي را ميتوان با سعه صدر حل کرد.
رسول اکرم هنوز در خيال ادامه دادن موعظه‌اش بود که ام‌البنين خبر آورد که نقاش کاشغري آمده و سراغ رسول‌الله را ميگيرد.
نوشته شده در ساعت 5:57 AM توسط shay tan1

October 23, 2002
٭ ------ مومنانه ۲۳ -------
پيامبر اکرم(ص) با شانه چوبي مشغول مرتب کردن ريش مبارکشان شده و فرمودند: تعجيل کنيد که اين صورتگر دستمزدش را ساعتي ميگيرد. قنبر! فورا اسب عزيزم براق را به حياط بياور و زيني مرصع بر آن بگذار. فاطي! تو هم بچه ها را لباس مناسب بپوشان. سبز را بر تن حسنم و سرخ را بر تن حسينم کن. علي! ذوالفقارت را بياور تا تيزي‌اش در خاطر تاريخ بماند.
همگي از طويله بيرون آمديم. صورتگر کاشغري و شاگردش که نوجواني خوبرو بود در حال پهن کردن سه پايه و بوم و رنگ بودند و با ديدن رسول اکرم(ص) سلام عرض نمودند. صورتگر در حاليکه تعظيم کرده بود با لهجه ناآشنايي گفت: مرا عسگرلاد که از تجار محترم شام است به خدمتتان فرستاده‌اند. اهل کاشغر در غرب چينم و سالهاست در خطه شامات نگارخانه دارم. اين نوجوان يتيم هم شاگردم است و نامش خمين‌ هندي است. چند سال پيش که براي تجديد ديدار اهل و عيال عازم سفر به کاشغر بودم او را در يکي از معابد هندوان ديدم. ارباب دهشان او را وقف بتخانه کرده بود و پسرک بينوا در خمي شکسته ميزيست . دلم به رحم آمده، با مشتي درهم و دينار خريده و به شامات بردمش.
پيامبر اکرم با ترحم رو به خمين هندي کرده و گفتند: تو نيز مانند من يتيمي؟
خمين هندي سرش را به زير انداخته و گفت: بلي يا رسول‌الله. لاکن پدرم را ارباب ده کشت تا با مادرم وصلت کند.
صورتگر کاشغري براي خودشيريني گفت: اي محمد مصطفي! خمين هندي گرچه در صرف و نحو عرب داراي اشکالات اساسي است اما اشعار عرفاني را به زبان مجوسان ميسرايد و طي آن از مدرسه و بتخانه و تبخال بالاي لب يار ميگويد.
پيامبر اکرم دستي به سر و گوش پسرک کشيد و گفت بعد از اتمام کار به نزدش بيايد و شبي را مهمانش باشد.
قنبر که در طويله مشغول زور ورزي با براق بود و با نفسي بريده گفت: يا نبي اکرم! اين زبون بسته جون نداره حرکت کنه. ميترسم به غضب الهي دچار شوم والا با دگنک وادار به حرکتش ميکردم.
رحمة‌العالمين (ص) زيد را به کمک قنبر فرستاد و رو به فاطمه(س) فرمودند: چرا اينجا ايستاده‌اي؟ برو خودت را آماده کن.
زهرا(س) با اشاره به ابروهايش که از سبيل اميرالمومنين(ع) کلفت تر بود کرده و گفت: با اين چشم و ابرو؟! با اين موهايي که مانند پشم آلوده ماتحت شتر در هم پيچيده؟ تقاضا ميکنم مرا از بودن در تصوير معاف بفرمائيد که براي نسوان ننگي بالاتر از نشان دادن چهره آرايش نکرده نيست.
مولاي متقيان(َع) در حاليکه کچلي سرشان را به زير چفيه سبز مخفي ميکرد رو به همسرش غريد: حرف زيادي موقوف ضعيفه! حالا ديگه مونده صنار سه شاهي رو که از راه غزوه و عملگي در نخلستانها بدست ميارم بدم براي سرخاب سفيداب خانوم. امت ما در زير خط فقرند و رنگ عدالت اجتماعي قول داده شده توسط رسول اکرم(ص) را نديده اند.
زهرا (س) با جيغ و داد گفتند: خبه خبه! خوبه همه ميدونند کيسه کيسه سرخاب و سفيد رو ميبري بين بيوه‌هاي خوشگل پخش ميکني. من بميرم هم با اين شکل و قيافه نميرم جلوي عکاس.
دخت گرامي رسول اکرم(ص) گريه کنان به گوشه اي از حياط رفت. زبرائيل حکيم حضرت ختمي مرتبت(ص) را به کناري کشيد و گفت: راستش بنظرم براي ختم اين موضوع بهتر است اصلا بيائيم و نشان دادن موي زن را براي هميشه حرام کنيم. خواصي که بر حرام کردن مترتب است از حلال بودنش بيشتر ميباشد. و اما دلایل حجاب از نظر شرع مقدس به شرح ذیل است ای شاگرد باوفایم:
---الف) در دين مبين يهود نشاندادن موي زن گناه کبيره است.
---ب) دو سال است که رود نيل طغياني پربرکت کرده و در نتيجه محصول پنبه زيادي برداشت شده. عسگرلاد يهودي و شرکاء که انحصار پنبه را در اختيار داردند پيغام داده‌اند براي پنبه و پارچه حاصله فکري کنيد که عنقريب ورشکست خواهيم شد و از کمک مالي عذر خواهيم خواست. اگر حجاب اجباري شود پارچه چادري حاصل از آن پنبه‌ها براحتي بفروش رفته و منافعش نصيب همه خواهد شد.
---ج) شما که ماشالله تعداد زيادي زن در حرم داريد به يقيين از خريد البسه رنگارنگ براي آنان عاجز شده‌ايد. با چادري کردن آنها در هزينه‌ها شخصی‌اتان نيز صرفه جويي خواهد شد.
---د) زبانم لال در صورت شکست در امر رسالت ميتوانيد خود را در چادر پيچيده و بگريزيد.
---هـ) تصور کنيد که خديجه با آن چهره چروکيده و پير محصور در چادر است. اگر چهره‌اش زير چادر پنهان باشد چه کسي ميتواند شما را مسخره کند براي به همسري گزيدن آن عجوزه؟
پيامبر اکرم که از دلايل محکمه پسند زبرائيل حکيم، خصوصا آخرين دليل متقنش، خرسند شده بودند در دم فرمان الهي حفظ حجاب را بر عموم مسلمين و غير مسلمين صادر فرمودند و گفتند: اين فرمان الهي محدود به زمان و مکان نبوده و مانند نظارت استصوابي از ابتداي خلقت و در تمام مراحل تکويني و توشيحي، چه در حال و چه در آينده نافذ خواهد بود. بعدا در موقع مقتضي آيات مناسبش را به کاتبان وحي ديکته خواهم کرد.
زهرا(س) کمي خوشحال شد اما بعد از لحظه‌اي تفکر گفت: خاک عالم برسرم! حالا چادر از کجا گير بيارم؟
حضرت علي(ع) با اخم گفت: حالا يه مکافات جديد سر چادر خانوم شروع شد. از همين امروزه که بهانه کرپ دوشين سه اسبه يا کودري خالدار رو بگير و روزگارم رو سياه کنه. يـــآ خدا! يه چاه عميق بهم عنايت کن تا از دست اين سليطه(س) برم عقده‌هاي دلم رو توش بريزم. خدايا! يه شمشير تيز به فرقم نازل کن تا از دست اين زنيکه(س) راحت بشم.
محمد مصطفي(ص) که ديدند عنقريب دوباره بين زن و شوهر شکرآب خواهد شد في‌الفور کرباسي که مقداري خارک خشکيده برويش در معرض آفتاب قرار گرفته بود را برداشته و بعد از تکاندن به سر زهرا(س) کشيدند.
ام‌البنين با لب و لوچه‌اي ورچيده و بغض کرده گفت: من چي؟ من بدبخت جزو زنها به حساب نميام؟ اين موي روي سرم با زهار شتر يکسانه؟
رسول اکرم که ديگر پارچه‌اي در مقابل چشمشان نميديدند فرمودند: تو فعلا کنيزي. بر کنيزان حرجي نيست چنانچه حجاب نداشته باشند. آهــــاي قنبــــــر! پس اين براق چي شد؟
قنبر و زيد نفس نفس زنان از طويله بيرون آمدند. قنبر زودتر به حرف آمده و گفت: يا رسول‌الله! اين اسب به کار امروز کفاف نميده. زبون بسته جون نداره. از بس سنگينه نميشه به زور آوردش.
نقاش کاشغري بعد از اينکه فهميد براق براي تصويرگري آماده نيست رو به رسول اکرم(ص) گفت: شما ناراحت نباشيد ممد آقا. خودم بعدا تو نگارخونه افکتش رو اسپشال ميکنم.
علي(ع) يقه نقاش کاشغري را گرفته و غريد: ممد آقا کيه؟ حالا به نبي اکرم(ص) جسارت ميکني ديوث؟ قـــنـــبـــر! بـپـر ذوالفقارم رو بيار تا احترام به بزرگتر رو حاليش کنم.
زبرائيل حکيم با عصايش جلوي حرکت قنبر را گرفت و محمد مصطفي(ص) نيز کوشيدند تا دامادشان را از خر شيطان پياده نمايند. بعد از اينکه قائله خوابيد بنا به دستور صورتگر کاشغري، همه در گوشه‌اي رديف شدند. زبرائيل حکيم از ملحق شدن به ديگران طفره رفت و رو به پيامبر اکرم (ص) گفت: از من مخواه که در اين تصاوير باشم که روح کليم‌الله(ص) از اين اعمال بيزار است.
پيامبر(ص) و زبرائيل مشغول صحبت بودند که به پيشنهاد حسنين(ع)، بنا شد اسد نيز در يکي از تصاوير گنجانده شود. همه مردان به داخل طويله رفته و جنازه نيمه مرده اسد را بيرون آوردند. شير بيچاره که گويي سالها از نعمت آفتاب محروم بوده باشد ابرو در هم کشيد و خميازه‌اي پرملاط سر داد و ثابت شد که محض نمونه حتي يک دندان نيز در دهان شير بيچاره نمانده . قنبر در حاليکه با پارچه‌اي سر کچل و پر زخم اسد را تميز ميکرد گفت: اين بيچاره رو اولين بار که ديدم سلمان تازه از دشت ارژن ولايت فارس آورده بودش. اون موقع‌ها با يه نعره‌ش دل مسلمون و کافر هري ميريخت. روسياهي من و ناتواني اين شير مايه خفت اسلامه. يا اميرالمومنين! اجازه بديد ماها عکس شما رو آلوده نکنيم.
علي بن ابيطالب غريد و گفت: گه زيادي نخور. اين نقاشه مگه نميگه خيلي ماهره؟ دندش نرم ترو جوون و سفيد بکشه و اين اسد بيچاره رو شير ژيان. نقاش باشي! بلدي يا با ذوالفقار يادت بدم؟
نقاش کاشغري گردن باريکتر از مويش را در مقابل هيبت بزرگمرد اسلام(ع) به تائيد تکان داد. علي(ع) در وسط نشسته و حسنين(ع) مانند دو پروانه در گردش نشستند. قنبر تبرزيني به دست گرفت و در گوشه‌اي که نقاش گفته بود ايستاد و جنازه نيمه جان اسد را مانند رخت چرک به جلوي صحنه آوردند. نقاش کاشغري با سرعت و مهارت بي مانند مشغول به کار شد و هنوز دقايقي نگذشته بود که کار تمام شده و در معرض ديد همگان قرار گرفت. [تصوير شماره ۱] یا +
فرياد احسنت پيامبر اکرم(ص) و ساير حضار به هوا خاست. قنبر گريه کنان به سجده افتاده بود و آرزو ميکرد که ايکاش مادرش زنده بود و روسفيدي او را ميديد. حتي اسد نيز از چهره پر هيبت خود شاد شده و مانند محتضري که آخرين رمقش را صرف خنديدن ميکند لثه‌هاي بي دندانش را به رخ همگان کشيد.
بنا به دستور نقاش پيامبر در گوشه‌اي ايستادند و آماده شدند. زبرائيل امان نداده و تــــوراتـــي که در دست داشت را به حضرت ختمي مرتبت داده و به نقاش گفت: ايشون رو مهربون و متشخص ميکشي‌ها. در ضمن يه کاري کن که انگشت آقا و کتاب مقدسشون واضح بيافته.
علي (ع) دخالت کرده و گفت: اين تورات چيه دادي دست پيغمبر؟ ما خودمون قران داريم اين هوا.
پيامبر فرمودند: چاره‌اي نيست يا علي. قران فعلا نيمه تمامه و اديت نهايي نشده. ميگي بريم اون جزوه‌هاي پراکنده و ورق پاره‌ها رو از زير دست عثمان و معاويه بيرون بکشيم؟ با اون برگه‌هاي متفرق نميشه هيچ امتي رو متحد کرد. تازه اون اوراق که هيبت اين کتاب رو ندارند. جناب نقاشباشي! نميشه شما اين تورات رو يه جوري قران جلوه بديد؟
نقاش کاشغري سري به تائيد جنباند و شروع به کار کرد و بعد از لحظاتي تصوير پيامبر اکرم آماده شد.[ تصوير شماره ۲] یا +
همگي به حسن سليقه نقاش در انتخاب رنگ عبا و جهت انگشت احسنت گفته و بنا شد تصوير سوم با شرکت زهرا(س) کشيده شود. دخت گرامي رسول اکرم(ص) بهانه آورده و گفتند: اگر زنده زنده خاکم کنيد هم حاضر نيستم چادري از جنس کرباس به سرم بکشم. اگه کرپ ژرژه بود ميام تو عکس، اگه نبود نميام.
التماس پيامبر اکرم(ص) و پرخاش علي(ع) و گريه و فغان اطفال معصوم(ع) بي فايده بود و فاطمه زهرا(س) حاضر به همکاري نشد و بالاخره وقتي ديد همگان اصرار دارند با بغضي ترکيده به اتاقشان رفته و گريه مظلومانه سردادند. خمين هندي رو به استادش کرده و گفت: ولاکن اين الوان خشک خواهند گرديد چنانچه به فوريت مورد استفاده قرار نگيرند.
نقاش کاشغري رو به پيامبر(ص) کرده و گفت: چکار کنيم. ديگر تصويرگري بس است؟ رنگها را بريزيم دور؟
مولاي متقيان به خروش آمده و گفت: بخدا با ذوالفقارم چهار شقه‌ات خواهم کرد اگر بار ديگر صحبت اسراف و تبذير و دورانداختن در اين خانه مقدس را بر زبان بياوري. امت اسلام در فقر فاقه بسر ميبره و تو ميخواهي رنگ‌ها را دور بريزي؟ آهــــاي زيد! بيــا ببينم. اين کرباس رو ميکشي رو سرت و صاف ميشيني اينجا. تا کار استاد تموم نشده ميشي فاطمه زهرا(س). اين دستمال رو هم بکش رو صورتت که نامحرم نبيندت. آي ام‌البنين اونجوري اونجا وايسادي چيکار اين تورات رو ميگيري بالا سر پيغمبر. بعد هم که کار تموم شد ميري دستتو آب ميکشي‌ها! شکمت رو هم بده تو که بعدا پشت سرمون صفحه نذارن. آقاي نقاش! شما هم که کارت رو بلدي؟ تورات بي تورات. قران ميکشي و جلدشم اين دفعه قهوه‌اي ميکني. اوکي؟
نقاش کاشغري سري تکان داده و با سرعت شروع به کشيدن تصوير اهل بيت (سلام‌الله عليه اجمعين) نمود و هنوز ساعتي به ظهر مانده بود که کارش به اتمام رسيد. [تصوير شماره ۳] یا +
نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط shay tan1

October 26, 2002
٭ ------- مومنانه ۲۴ ---------
من بدل به شيطانکي شده‌بودم که حاذق ترين جراحان به امر الهي افکار عفونت زده سابقم را به همراه بيشتر مخم بيرون کشيده و بجاي آن انفاس پاک رباني را تعبيه کرده بود. من به طفلي پاک نهاد ميمانستم که گرچه هنوز بلوغ را کاملا درک نکرده اما دلش براي انجام عبادات واجب و مستحبي ميطپيد. من مانند همه مومنان پاکنهاد عاشق نماز دشمن شکن شنبه بودم.
عمليات تصويربرداري از اهل بيت مطهر به اتمام رسيده بود. رسول‌الله(ص) کيسه‌اي مملو از دراهم غنيمتي از کفار را به آن نقاش کاشغري عنايت کرده و دستي به سر و گوش خمين نوجوان کشيده و گفتند که آن هنديزاده يتيم طرفهاي غروب به بيت مطهرشان برود تا عميقا مورد تفقد قرار گيرد.
بعد از رفتن نقاش و شاگردش، نبي اکرم(ص) نگاهي به آسمان و موقعيت خورشيد انداختند و با اطمينان از نزديکي ظهر فرمودند: تعجيل کنيد که خلايق هميشه در صحنه حتما در مصلاي نماز شنبه منتظرند و عنقريب است که زير زباني فحش نصيبمان کنند.
ام‌البنين و زيد بن محمد مشغول گرفتن غبار از عبا و عمامه رسول اکرم شدند و حضرت فاطمه(س) برس بر گيوه پدر مهربانشان سائيدند. زبرائيل حکيم مانند پدري مشوش که پسرش را روانه کنکور ميکند آخرين يادآوريها را به زير گوش محمد مصطفي(ص) زمزمه کرد: ممد! اميدوارم امروز بتواني در مورد لن‌تراني بودن الله همگان را اقناع کني. بگو او هست اما هيچ‌جا نيست. بگو او نيست اما همه جا هست. اگر گفتند هذيان مگو. اگر گفتند اين الله ناديدني تو چه فرقي با يهوه ناديدني جهودان دارد؟ بگو من آگاهم از آنچه که شما آگاه نيستيد. به ضرب منطق رباني که عبوديت را بر عقلانيت مرجح ميداند خلايق پرسنده را منکوب کن. به امتت بگو پرسش کردن گاه به معناي کفر است و شک کردن گاه به معناي زندقه. حساب کافر و زنديق هم که در آيات و روايات معلوم است؛ شمشير در اين دنيا و آتش در آن دنيا. اگر امام شنبه بايد حتما اسلحه‌ بدست ايراد خطبه کند دليل بزرگش اينست گاه که عوام‌الناس منطق مستحکم او را سست يافتند با همان شمشير کجي اعتقادات آنان را در دم راست کند. ممد! آنچه که بايد گفته شود زياد است و من براي راحتي تو خلاصه آنچه را که بايد در خطبه‌ها بگويي با خطوط ريز بر قبضه شمشيري که بدست خواهي گرفت نوشته‌ام. گرچه انجام اينکارها در حين امتحان تقلب فرض اما شادباش از اينکه تو امتحانت را به پيشگاه يهوه لن‌تراني مدتهاست با نمره خوب گذرانده‌اي. در بين راه تا مصلي نحوه بيان خطبه‌ها را يادت خواهم داد تا کسي بر تو خرده نگيرد. خوشبختانه هفته قبل محراب مصلي را يک متر به داخل زمين فرو برديم و تو ديگر از رسيدن انگشت غير به ماتحتت در حين انجام سجده راحت‌خيال شده‌اي و سنگيني نگاه خيل مومنين را بر قنبلت حس نخواهي کرد. واي بر اين قومي که از رساندن انگشت به پيامبر خود ابا ندارند. اين امت تو مرا به ياد قوم بني اسرائيل مياندازد که کرامت پيغمبرشان را پاس نداشتند. اگر نافرماني امت يکي از علايم بزرگي پيامبران علي‌العزم باشد تو نيز مانند کليم‌الله(ص) از اکابر انبياء محسوب ميشوي.
پيامبر اکرم(ص) مشغول انجام عمل مستحبي خلال دندان و زدن عطر به سر و روي خود شده‌بودند. ناگهان مانند آنکه چيزي را به خاطر آورده باشند بي حرکت ايستادند و رو به معلم گرانقدرشان فرمودند: يا زبرائيل حکيم! اي آنکه هرچه دارم از کف با درايت توست! ميدانم که وقت تنگ است اما ميخواهم سئوالي را که مانند خوره به افکارم چنگ انداخته برايتان مطرح کنم.
چشمان پرعطوفت زبرائيل از آنسوي شيشه قطور عينک کهنه‌اش به استقبال دل دردمند شاگرد آمد: بگو ممد جان. درد دلت را بريز رو دايره.
حضرت محمد(ص) فرمودند: هميشه در حين ايراد خطبه و موعظه‌هايم به اين مطلب فکر ميکنم که چگونه ميتوان ديگران را ترغيب به انجام کاري کرد که خود کمتر به آن التفات دارم؟ به زبان ساده‌تر چگونه ميتوان با کون گهي به ديگران درس طهارت داد؟
زبرائيل حکيم لبخندي چروک‌آور بر چهره نشاند و گفت: ممد! آنچه مهم است نيت و نتيجه عمل است نه روش و ابزار. اين امر نقطه مشترک سه پديده سياست، دين و کسب‌وکار است.
پيامبر اکرم(ص) که گويي به آرامش رسيده باشند گفتند: راحتم کردي اي استاد ازل! به این ترتیب من پیامبر امتی هستم که خود هزاران گناه و منکر را مرتکب شده اما از دهان امر به معروف را فرو ميريزد. خود دختران زیباروی بیشماري را در بر کشیده‌ام اما همه را به تقوای نفس فراميخوانم. در صلح‌ها و جنگها و دوستی‌هایم خدعه و کيد مکارانه بکار ميبرم اما درس جوانمردی و صداقت را بر مریدانم فرو ميخوانم. اموال بسیار را به دوستان و آشنایانم ميبخشم اما همگان را به قناعت تشویق ميکنم. ميگويم همه انسانها در مقابل خالق ناديدني یکسان و برابرند اما بردگی را با فرامینم تائید ميکنم. ميگويم در پذیرش دین، اجبار و اکراهی در کار نیست اما گردن نفی کنندگان دینم را یا با شمشیر ميزنم و یا جزیه و خراج سنگین بر آنان قرار ميدهم. ميگويم علم را بیاموزید حتی اگر در چین باشد، اما تشنه رسیدن به کتابخانه های اسکندریه و اهوازم تا در آنها آب و آتش بیاندازم. . ادعاي يگانگي و پاره‌ناپذيري حبل‌الله را دارم اما ميدانم بعد از مرگم اين ريسمان پوسيده بدل به هفتادوهفت رشته ناهمگون خواهد شد. از استحکام ابدی احکام دینی و تغییر ناپذیری سنتهای الهی ميگويم اما کتابم مملو از آیات ناسخ و منسوخ است. تشکر فروان از شما دارم اي معلم گرانقدر! اینها تماما از انفاس شماست که ميتوانم بین گفتارم و عملم جدایی بیاندازم اما دچار عذاب وجدان نشوم.
زبرائيل حکيم در حاليکه دالان را طي ميکرد تا به در خانه برسد با ملايمت گفت: اي پيامبر! يگانگي گفتار و عمل در حوزه اخلاق ميگنجد نه در حيطه دين. حساب اخلاقيات از حساب اديان، حداقل در موقع پيدايش و بسط، جداست. چرا از ميان آن صد و بيست و چهار هزار پيغمبر تنها نام معدودي براي خلايق آشکار است؟ تقريبا همه آن پيامبران فراموش شده در شيوه نبوت دچار اشتباه شده‌اند. آنان زياده از حد بر اخلاقيات پافشاري کرده‌اند و به همين دليل نه تنها دينشان بلکه خودشان نيز از خاطر مردم رفته‌اند.
پيامبر اکرم(ص) در حاليکه سراسر گوش بود بدون گفتن خداحافظي از در خانه بيرون رفت. علي(ع) و پسرانش نيز از براي اينکه از قافله نبوت عقب نمانند بدنبال نبي اکرم(ص) شتافتند. زيد در حاليکه عايشه را در بغل ميفشرد خداحافظي کرده و از خانه بيرون شد. قنبر بقچه مملو از حصير و سجاده و جانماز اميرالمومنين و پسرانش را در بغل گرفته بسوي مصلي شتافت. من نيز خواستم به جمع صلوة گذاران بپيوندم که ناگهان بازوان ناتوانم را در ميان پنجه‌هاي مهربان زهرا(س) يافتم. حضرتش در حاليکه ديگران را بدرقه ميکرد روبه به من فرمود: کجا؟ تو که هنوز نابالغي و نماز شنبه برايت واجب نيست.
گفتم: خود شما چرا نميرويد اي بزرگ‌بانوي اسلام؟
فاطمه(س) خنده مليحي فرموده و گفتند: براي زنان هميشه بهانه‌اي پيدا ميشود تا از کردن کاري که راضي به انجامش نباشند طفره روند. اگر بيش از اين جواب ميخواهي بدنبالم به آن اتاق بيا.
نوشته شده در ساعت 4:48 AM توسط shay tan1

October 29, 2002
٭ ** سرورقي
بر خلاف پيغمبر ختنه نکرده عيسويان که کور را بينا ميکرد و مرده را زنده، از پيامبر اکرم(ص) ما مسلمين بخاري برنخاست. اما نا اميد نشويد که ما را نيز اميدي هست.
ميتوان به خود باليد که يکي از مسلمين معمولي، در امر احياء، گوي سبقت از پيغمبر خاج پرستان ربوده و مرده‌اي گمگشته را بي هيچ ادعايي زنده و پيدا نموده است. اميد همگان مستدام باد!
----------------------------------------------------------------------------
----- مومنانه ۲۵ ------
بعد از رفتن همگان، آرامش عميقي بر خانه عفاف و عصمت حکمفرما شده بود. ام‌البنين در حياط، کنار حوض نشسته بود و تلاش ميکرد ته مانده خشکيده حليم را از ظروف صبحانه بزدايد. من در دالان ايستاده بودم و هنوز در ترديد رفتن يا نرفتن بدرون اتاق بودم که بزرگ بانوي اسلام(س) مرا بداخل کشاندند. اتاق هنوز بهم ريخته و تشک و لحافي که شب قبل زهرا(س) و علي(ع) بروي آن خفته بودند پهن بود. آنجا که حدس زدم گودي سر حضرت امير(ع) است مملو از شوره سر و موهاي ريخته شده بود. ذوالفقار سه سر مولاي متقيان(ع) با زنجيري نه چندان کلفت به ديوار آويخته شده بود. به شمشير نزديک شده و دستي به غلاف چرمينش کشيدم. ناگهان هولي عظيم به دلم رخنه کرد و مانند عقرب زده‌ها دستم را پس کشيدم. حضرت زهرا(س) گفت: اين شمشير قديمي مرحمتي از سلمان فارسي است که دست ساخت چلنگري افسانه‌اي بنام کاوه آهنگر ميباشد. نيمي از فتوحات در جهادها و غزوات اوليه اسلام به وسيله اين ذوالفقار سه سر صورت گرفته. از وقتي که ميانه سلمان فارسي با پدر بزرگوارم و زبرائيل حکيم بهم خورده علـي آقــــــا(ع) از ذوالفقار دوسر اهدايي زبرائيل استفاده ميکند.
من که هنوز شيطانکي نابالغ بودم و از وقايع صدر اسلام بيخبر، از فاطمه(س) پرسيدم: اي بانوي گرامي! خبر از علت بروز کدورت في مابين سلمان و زبرائيل داريد؟
زهرا(س) در حاليکه مشغول جمع و جور کردن اتاق بود گفت: داستان درازي است و مجال براي گفتنش نيست. راستي اي پسرک بخيه بر سر يتيم! امروز صبح پدربزرگوارم داشتن حجاب را براي نسوان در مقابل ذکور بالغ واجب نمودند. من در مورد بالغ بودن تو مشکوکم. زير بغلت را نشان بده تا ببينم مو دارد يا نه.
قباي مندرسم را در آورده و زير بغل بي مويم را به زهرا(س) عرضه کردم. ايشان خوشحال از اين بابت، مرا به رختخواب کشانده و مانند گرسنه‌اي به نذري رسيده خود را بروي من انداخت. نميدانستم چه کنم. من در رختخواب اميرالمومنين(ع) با معصومه طاهره‌اي خفته بودم که فخر عالم اسلام خواهد بود. حضرتش ميخواستند شورت مطهرشان را در بياوردند که به يکباره اخمشان در هم شد. انگشت آلوده به خون را از لاي پاي مطهرشان بيرون آوردند و با افسوس فرمودند: الهي شمشير دشمن بر فرق فرود بياد مرد! الهي بچه توي شکمت ناقص‌الخلقه بدنيا بياد دختره هرزه! ببين اينها چه اعصابي از من خرد کرده‌اند که هر ماه از دستشان رگلم پس و پيش ميشود.
زهرا(س) بعد از آنکه لته خشکي را به جلوگاه خويش بستند تنبان مرا به طرفة‌العين پائين کشيدند. ديدن تار مويي بروي شرمگاهم همان و درهم شدن چهره فاطمه(س) همان. بزرگ بانوي اسلام(س) گويي غمبارترين لحظه عمرشان فرارسيده باشد دستي به پشت دست ديگر خود زدند و گفتند: خاک عالم به سرم! اي واي که اين هم بالغ شد. اين زهار را از کجا آورده‌اي؟
حضرتش بي‌آنکه مجال به پاسخگويي بدهند ملافه چرکمرده را از روي تشک جمع نموده و مو و روی خود را پوشاندند. تمامی چهره مهربان زهرا(س) در پس ملافه پنهان بود و تنها يک چشمش هويدا. ايشان گويي در حال کلنجار با خود باشند، لحظه‌اي تامل کرده و بعد پايين ملافه را بالا داده و قنبل مبارکشان را به سويم آورده و فرمودند: روي و مويم را نميبيني و مطمئنم گناهي در نامه اعمالمان نخواهند نوشت. تازه در صورت نوشتن، آنقدر دوست و آشنا در آن بالا هست که ضامن اعمالمان بشوند. درست است که ساعتي پيش رسول‌اکرم(ص) حجاب را بر زنان واجب گرداندند اما از کجا نه معلوم که ناسخ آن حکم را نيز در آستين نداشته باشند. احکام ايشان هميشه در حال تحول و تکامل است. دخول کن اي پسرک عصيانگر! با عصيان نمکينت بر آتش دلم آبي سرد بپاش!
نميدانستم چه کنم. آنچه که عده‌اي وجدان مينامندش و عده ديگر نفس مطمئنه ميپندارندش مانند زنجيري ثقيل بر دست و پايم پيچيده و امکان هر حرکتي را از من سلب کرده بود. طوري که به مقام مقدس زهرا(س) بي احترامي نشود گفتم: اي بانوي بزرگوار! خوف آن دارم که در اين عمل معصيتي نهفته باشد.
زهرا(س) بيتابانه قنبلش را قنبل‌تر کرده و از پشت ملافه برقعه مانند فرمود: چه معصيتي اي پسرک؟ خداوند متعال براي هر عضو بدن حداقل دو کاربرد منظور کرده است. مثلا براي دهان خوردن و حرف زدن ر، براي دماغ بوئيدن و فين کردن ر، براي چشم ديدن و ريختن اشک ر، براي شرمگاه زن شاشيدن و متولد کردن بچه ر، براي شرمگاه مرد شاشيدن و توليد بچه را. حال تو ميگويي نعوذبالله خداوند عليم در مورد خلق کردن مقعد دچار اشتباه شده و تنها کاربرد ريدن را به اين عضو شريف واگذار کرده؟ مگر توضيح المسايل علماي عظما را نخوانده‌اي که زن ميبايست در مقابل هر لذتي که مرد اراده نمود تسليم و جوابگو باشد؟ اگر ميبيني مقعد داراي پرده بکارت نيست بخاطر آنست که خداوند مجوز هر استفاده‌اي را براي آن پيشاپيش صادر فرموده است. بيا بر دبرم بگذار که اگر بيش از اين آتشم زبانه کشد دودمانت را با ذوالفقار علي(ع) به باد خواهم داد.
من که شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام، به برکت انفاس الهي که در جمجمه نيمه خالي‌ام تعبيه شده بود ميدانستم در شرف ارتکاب گناهي بزرگ هستم خود را پس کشيده و گفتم: ميترسم معصيت داشته باشد.
زهرا(س) گفت: چه معصيتي اي پسرک بخيه برسر؟ فکر کرده‌اي همه زنان عالم در موقع بي‌نماز شدن چگونه جوابگوي شوهران خود هستند. بيا دبرم را در بر بکش و سخن به گزاف نگو. شک در هر امري مقدمه کفر است و از کلام تو بوي شک استشمام ميشود.
من گفتم: اي بزرگ بانوي اسلام! اي فخر تاريخ خونبار شيعه! منظورم از گناه تنها معطوف به دخول از عقب شما نيست. منظورم کل اين وضعيت است. شما خودتان را به جاي شيعيانتان بگذاريد و وضعيت قمبل کرده حضرت زهراي ملافه پيچي شده را در ذهن به تصوير بکشيد. من هنوز نادانم و دينم کامل نيست اما ميدانم يک جاي اينکار ميلنگد. منظور من از گناه نعوذبالله گذاشتن تفاوت بين جلو و عقب شما نيست. اينکه شما با کس ديگري به غير از شوي خود بخوابيد برايم غيرقابل هضم است.
حضرت فاطمه(س) به حالت نشسته در آمده و با لحني ممو از عطوفت فرمود: اي پسرک بيگناه! چه گناهي در اين امر ميبيني؟ مگر خداوند منان همگي انسانها را با عدالت کامل، مانند هم خلق نکرده است؟ مگر چه فرقي بين زن بيچاره چشم براه و مرد صاحب حرمسرا است؟ تو تازه وارد جامعه متحول ما شده‌اي. درست است که طبق رسوم جاهلي زنها بايد احساسات خود را بروز ندهند و مردانيت مردان با تعداد زنهايشان سنجيده ميشود اما همين روزهاست که رسول اکرم(س) حکم برابري زن و مرد را از هر حيث صادر فرمايند. خودشان قسم جلاله خورده‌اند که آيه و سوره‌اش نازل شده منتها هنوز شرايط جامعه جاهلي کمي ناآماده است و ايشان قول داده‌اند حداکثر تا سال بيست و چهارم بعثتشان اين آيات و سوره‌هاي مملو از عدالت و مساوات را بر مردان و زنان فروبخوانند. گرچه يک نخ مو بر زهارت ديدم اما اي پسرک! تو هنوز قوه مميزه‌ات کامل نيست تا لب کلامم را بفهمي. اصلا اينکه يک مرد حق داشتن طويله‌اي مملو نسوان را داشته باشد و نامش را حرم بگذارد با عدالت و مساوات و حکمت خداوندي در تضاد نيست؟ مگر نعوذبالله خداوند منان مذکر است که در صدور فرامينش جانب مردان را گرفته باشد؟ مگر نعوذبالله خداوند کور است و نميبيند من شبها در آتش عزلت و تنهايي ميسوزم اما شويم براي حفظ مصالح اسلام بيوه‌زنان زيبارو را در بر ميکشد؟ اگر قادرمتعال انگيزه‌اي را در وجودم نهفته مگر ميشود مابه‌اذاي خارجي براي جوابگويي به آن انگيزه را نيافريده باشد؟ حاشا و کلا که اين نافي عدل الهي است.
حضرت فاطمه زهرا(س) گويي در حال انجام سجده‌اي مقدس باشند دوباره قنبل فرموده و با تکان دادنهاي ريز و پر عشوه مرا به سوي خود خواندند. عقبگاه ايشان مانند غنچه صورتی نشکفته‌اي در مقابل چشمانم قرار گرفته بود و قرارم را مي‌ربود. خود را به ايشان چسباندم. غنچه ايشان لطيف و سربسته بود و ترسيدم از آنکه گزندي ببيند. حضرتش لرزشي کردند و فرمودند: ميترسم تفت نجس باشه. روغن بمال.
زهرا (س) روغنداني که ديشب رسول اکرم(ص) در هنگام زفاف با عايشه استفاده فرموده‌بودند را بدستم داده و پسگاه مبارکشان را بيشتر به آسمان حوالت فرمودند. بعد از اتمام عمليات روغن کاري بسم الله الرحمن الرحيمي گفته و مشغول به کار شدم. مانند مادري که بردبارانه طفل خود را به دوش ميکشد زهرا(س) نيز با طاقتي بسيار وزن مرا تحمل نموده و از ميان ملافه‌اي که کاملا بدور خود پيچيده بود مانند کارگرداني متبحر سرعتم را کم و زياد ميکردند. صدايي خفيف از دالان خانه بگوش رسيد. به يقين ام‌البنين در حال انجام کارها بود. فاطمه(س) فرمود: ميترسم بي اختيار صدايم بلند شود. جلوي دهانم را بگير. مواظب باش که ملافه بين دستت و دهانم باشد که برخورد دست نامحرم بر لب دختر پيغمبر معصيتي بزرگ است.
همچنان که مانند مجاهدي سختکوش در تلاش بودم، به فرمان مظهر عفاف و عصمت(س) گردن نهاده و دهان ايشان را گرفتم. نفسهاي خودم و نفس مبارک ايشان که به شکل زوزه خفيف بگوش ميرسيد در هم شده بود. آنقدر به غور در درياي عميق ايشان مشغول بودم که حساب زمان و مکان را از ياد بردم. نميدانم زمان چگونه سپري شد که ناگهان از دوردست، بانگ اذان بلال حبشي را شنيدم که مومنين را به نماز دشمن‌کوب شنبه دعوت ميکند.
بانگ پرشور اذان بلال و تکبير مومنين و اوف اوف دخت گرامي پيامبر اکرم(س)(ص) آنچنان در هم آميخته بود که نميدانستم کداميک در حال نوازش پرده‌هاي گوشم است.
نوشته شده در ساعت 7:19 AM توسط shay tan1

October 31, 2002
٭ ----- مومنانه ۲۶ -----
مانند پوست خشکيده تخمه‌اي بي‌مغز، تهي و پوک در گوشه‌اي افتاده بودم. گرچه علتش را نميدانستم اما از خود بشدت بيزار بودم. حضرت زهرا(س) که متوجه ناراحتي‌ام شده‌بود به نزديکم آمد. خودم را جمع و جور کردم. از بيادآوري آنچه که دقايقي پيش بين ما گذشته بود به خود ميلرزيدم. دست مهربان بانوي بزرگ اسلام(س) را بر سر کچل بخيه خورده خود حس کردم. حضرتش با طمانينه گفت: چرا در همي؟ من بواسطه معصوميت ذاتي‌ام مرتکب هيچ گناهي نشده‌ام و بالطبع تو نيز مرتکب خسراني نشده‌اي. بلند شو آبي به صورتت بزن تا بگويم اين ام‌البنين ذليل مرده خوراکي پر قوت برايت مهيا کند که شيره جانت را کشيده‌ام.
وقتي از اتاق بيرون آمدم ام‌البنين با نيشخند پر زهرش به پيشوازم آمد. رويم را به ديوار گرداندم و در گوشه‌اي از حياط در سايه درخت خرمايي پر برگ نشستم. هنوز از دور دست صداي تکبير مومنين نماز خوان بگوش ميرسيد، گويي با هر تکبير قصد تصديق گفتار پيغمبر اکرم(ص) را داشته باشند.
ام البنين به فرمان زهرا(س) از اتاقک کفترها با کاسه‌اي مملو از تخم‌هاي کوچک بيرون آمد و غرولند کنان وارد مطبخ شد. صداي تق تق شکستن تخمها توجهم را جلب کرد. به مطبخ رفتم. ديدم در تابه‌اي از شب يلدا سياهتر مقداري روغن ريخته و مشغول شکستن تخمها است. تمامي تخم کفترها سه زرده بودند و همين امر بخاطرم آورد که در چه خانه مقدسي بسر ميبرم. بعد از اتمام پخت و پز، محتوي تابه را بروي ناني خالي کرده و با لوله کردن نان و محتوياتش، بزرگترين لقمه عالم را در مقابلم گرفت و گفت: بخور که همه اينا براي اونه که کمرت سفت تر بسه. خانوم هنوز خيلي باهات کار داره.
هنوز يکي دو گاز به لقمه‌پيچم نزده بودم که صداي آرام کوبه در خانه بگوش رسيد. ام‌البنين بي آنکه منتظر دستور خانم خانه بماند لچکي به سر کشيد و در را باز کرد. عمر خطاب جواب سلام دخترک را هنوز نداده، خود را بدرون خانه انداخت و گفت: دختر رسول اکرم هستش؟
ام البنين خواست جوابي بدهد که زهرا(س) سرش را از اتاقش بيرون آورده و فرمود: چکار داري؟ مگه نماز وحدت بخش شنبه را ترک کرده‌اي که در اين ساعت مقدس به اينجا آمده اي؟ اگر براي مشورت در مورد امور مسلمين آمده اي بايد بگويم مولاي متقيان هنوز در نمازند و شما هم بهتر است برويد به مصلي.
عمر خطاب(ل) مقداري پول سياه به کف ام‌البنين ريخت و گفت: ميري محله جودا دکون العازر بقال نيم من نخود سياه مرغوب ميخري. اگر ديدي هنوز از نماز شنبه برنگشته همانجا ميايستي تا برگردد. دست خالي برنگردي که مياندازمت لاي همين در لق خانه و چنان فشارت ميدهم که بچه‌ات مانند ريق از دلت بيرون بزند.
ام‌البنين پول سياه را قاپيده و جان خود و جنينش را برداشته و بدنبال نخودسياه روانه گرديد. عمر که گمان ميکرد خانه خالي است رو به زهرا(س) گفت: بيا اي مه پيکرم که ديشب از شوق ديدار تو مزه کبابها و نان چربش را نفهميدم. بيا اي آرام جانم که به عصمت دامن پاکت قسم ديشب تا به صبح چشم برهم نگذاشته‌ام. مگر من چه از آن عثمان کمتر داشتم که افتخار دامادي پدر اکرمت را پيدا کرد؟ بيا اي فاطي نازنينم.
حضرت زهرا(س) با پرخاشگري خاصي که تنها از زنان قاعده‌مند ديده ميشود فرمود: برو اي سگ پليد. من با خود و خدايم عهد کرده‌ام تا ديگر روي خوش به تو نشان ندهم. من نيز مانند هر زني داراي عزت نفس هستم. برو اي عمر و مرا به حال خو بگذار که همان حسيني که به دامنم گذاشتي هر روز مانند خاري در چشمم ميخلد.
عمر خطاب(ل) ملتمسانه گفت: اي فخر بانوان جهان! اسم حسينم را نياور که نام او به مانند نيشتري بر قلب شکسته‌ام ميماند. چه دردي از اين بالاتر که پدر واقعي طفلي والامقام نتواند محبتش را به دردانه‌اش ابراز کند؟ زري جان! ايکاش از ريختن آبروي تو خوف به دل راه نميدادم و از فراز گلدسته مسجد قبا با صداي بلند فرياد ميزدم يا ايهالناس! حسين بن علي در حقيقت حسين بن عمر است. ايکاش شهامت آنرا داشتم تا تو را از شوهرت خواستگاري کنم و کلبه حقيرم را به نور وجود تو و پسرمان حسين، روشني بخشم. اين مصيبت عظماي دوري از فرزند ذکورم را به که بگويم؟ در خود ميسوزم اما کسي نيست اطفايم نمايد. فاطي جون! حال که براي درد دل کردن به خدمتت رسيده‌ام بيا و جفا بر من روا مدار. حال که خانه خلوت است و از غير خالي، بيا و در رحمتت را بر من گداي محبت بگشا.
عمر(ل) همچنان که با گفتار فريبنده‌اش دل زهرا(س) را نرم ميکرد به او نزديک شده و به نوازش گونه‌هاي از شرم سرخ شده‌ دخت پيامبر اکرم پرداخت. زهرا(س) مانند زني که سالها رختخوابش گرماي شوهر را نديده، در مقابل کلام رخوت آور عمر(ل) سست شد و اخمها را از هم باز نمود. عمر(ل) بوسه‌اي به ميان دو ابروي از هم گشاده زهرا(س) گذاشته و سينه‌هاي مبارکش را در ميان پنجه‌ گرفت، آنچنان که چونه گير چونه‌هاي خمير را در ميان پنجه به بازي ميگيرد. زهرا(س) به رعشه‌اي مبارک افتاده بود و نميتوانست بروي پا ايستد. عمر(ل) مانند تازه دامادي تشنه بکارت، عروسش را بغل کرده و بداخل اتاق برد.
لقمه نان و تخم مرغ کفتر برايم از يخهاي زمهرير سردتر شده بود. لقمه را به کناري افکنده و با سرعت به طرف اتاق خواب اميرالمومنين(ع) شتافتم. لاي در را باز کردم و ديدم عمر(ل) و زهرا(س) در هم فروپيچيده‌اند. عمر ملعون قصد کاري را داشت که حضرت فاطمه به آن بيميل بود و دائم ميفرمود: امروز نه. بينمازم. ميترسم همه به خانه برگردند.
عمر(ل) با کلامي پر وسوسه گفت: خيالت راحت باشد که امروز پدر بزرگوارت ميخواهد در مورد لن تراني بودن الله بر همگان خطبه‌اي دراز بخواند. بيا اي زري زرمنظرم!
زهرا(س) با عشوه‌اي رباني فرمود: امروز بينمازم. ميترسم مورد غضب خدا قرار بگيريم. ميترسم چنانچه با من در اين حالت ناپاک و ناخجسته جماع نمايي فرزندي دختر در جنينم منعقد شود*.
عمر خطاب(ل) با شنيدن واژه دختر، بر تمناي خود ابرام کرده و قباي مطهر زهرا(س) را بالا زد. رانهاي از برف سفيدتر دختر پيامبر تمامي اتاق را روشن کرد. عمر(ل) در حاليکه با لب و لوچه خيس از شهوت مشغول ليسيدن و نوشيدن از شهد سينه‌هاي بزرگ‌بانوي اسلام بود با خنده گفت: من پسري از تو دارم و به وجودش مفتخرم. بگذار دختري از تو داشته باشم که هرگاه به چهره‌اش بنگرم زيبايي ترا در نظر بياورم. حتي اسمش را خودم انتخاب خواهم کرد و او را زينب کبري خواهم ناميد. بيا اي مادر حسينم! بيا اي مادر زينبم! بيا اي لعبتکم! زفافگاه تو حتي اگر آنرا آلوده بپنداري براي من مظهر پاکي و طهارت است. مرا از آن چشمه پاک محروم نکن فاطي نازنينم.
زهرا(س) در مقابل وساوس شيرين عمر(ل) تسليم شد و بعد از لحظه‌اي آنچنان مانند دو مار پيچنده در يکديگر گره خوردند که نميشد گفت کدامشان کدام است.
-------------------------------------------
پاورقي
* همانگونه که خوانندگان گرامي مستحضر هستند در کليه رسايل علماي عظام شيعه بر ترک جماع در هنگام قاعده‌گي نسوان تاکيد شده است. چنانچه بنا به اقتضاي زماني و بهانه‌ گيري‌هاي شوهر، راه ديگري براي اطفاء قوه باه مرد موجود نباشد ابتدا هفت مرتبه سوره مبارکه [العادت]**خوانده شود و بعد از آنست که امر دخول را با ذکر بسم‌الله بايد انجام داد. طبق روايات موثقي که علوم جديده نيز بر صحت آن مهر تائيد زده‌اند نطفه‌هايي که بر اثر اين عمليات منعقد گردند تمامي مونث ميباشند.
-------------------------------------------
پاورقي پاورقي
** اين سوره مبارک توسط بعضي از کاتبان وحي***، که متاسفانه همه سني و يا کافر بوده اند، از لاي قران مجيد برداشته شده است. اما طبق روايات صحيحه امام زمان(عج) در موقع ظهور خود قران کامل را بر مردم عرضه خواهند داشت و همه سني‌هاي لامذهب روسياه خواهند شد.
-------------------------------------------
پاورقي اين پاورقي بالايي
*** مانند عثمان ملعون و معاويه خوارکسه
نوشته شده در ساعت 7:32 PM توسط shay tan1

November 5, 2002
٭ ---- مومنانه ۲۷ ------
عمر ملعون بعد از ارتکاب عملي شنيع* با فاطمه زهرا(س) که حتي زبان شيطاني من از آن بيان آن عاجز است، خوشحال و خندان در حال ترک خانه بود. درمانده بودم که چرا دخت گرامي پيامبر اکرم(س)(ص) به آن ديو متجسم اعتراض نکرده و حتي براي بدرقه‌اش تا دم در خانه رفت. عمر(ل) در هنگام خروج دستي به لنگه لق در خانه زد و گفت: اين لنگه در خطرناکه اگه بيافته رو کسي حکما از سنگيني زيرش خواهد مرد. به علي آقا بگو از خرج انگشتر بدلي و نون خشک براي فقرا کم کنه و بده لولاي لق اين در رو تعمير بکنند. خوف آنرا دارم که اين در بيافته رو کسي و بکشدش. بعدش هم يه مشت تاريخ نويس بي‌مسئوليت بگند اين کار کار عمر بوده. حالا از ما گفتن زري جون.
بعد از رفتن عمر(ل) حضرت زهرا در لق خانه را با مشقت تمام بست و در حاليکه بروي شکمش دستي ميکشيد گفت: الهم اعطنا في هذا الشکم بنت الکبري هو النصر الاخوي حسين بن عمر في اليوم النبرد علي الکفر. الهم اعطنا في هذا البطن زينب الکبري ام الشهيد و بنت الشهيد و الخواهر الشهيد.**
من که به مطبخ گريخته بودم خود را به کوچه علي چپ زده و لقمه سرد را بدست گرفته و بيرون آمدم.
حضرت زهرا نگاهي به من فرموده و گفت: اي پسرک شيطون! نميدانم در بازي کردن با تو چه راضي نهفته بود که تمايلاتي که مدتها آنها را سرکوب کرده بودند مانند آتشفشاني طوفنده دوباره در وجودم سرباز کرده‌اند. خدا خيرت بدهد که اگر تو نبودي يادم ميرفت منهم زني هستم جوان و پر احساس.
کوبه خانه به صدا در آمد. مطمئن بودم که در هيچ کاروانسرايي نيز به اين زيادي باز و بسته نميشود. پيشدستي کرده و در را گشودم. علي(ع) هنوز وارد خانه نشده ناهار را طلب کرد. با کمي تاخير حسنين(ع) شيون کنان وارد خانه شدند. همزمان با اخم پر گره مولاي متقيان(ع) گريه دو برادر بدل به موس موسي زوزه گونه شد. زهرا(س) پرسيد: چه شده که اين اطفال بيگناه بدينگونه فغان ميکنند؟
علي(َع) به همسرش نزديک شد و گفت: همش تقصير پدر جاکشته(ص) که با رفتارش اين سنده‌ها(ع) رو لوس و ننر کرده. نماز دشمن شکن شنبه تازه تموم شده بود که بابات(ص) گفت خيلي وقته کباب نخورده و بريم کبابي. يکي(ل) گفت يا رسول‌الله همين ديشب نبود که کباب تناول کرديد؟ حضرتش(ص) فرمودند که حکمتي الهي در کار است و فضولي موقوف. بعد ايشان به همراه يک مشت بادنجان دور قاب چين سني و مارق و ناکث به راسته کباب فروشان بازار رفتند. اين توله سگها(ع) هم حالا گريه ميکنند که چرا اجازه نداده‌ام براي خوردن کباب پدربزرگشان را همراهي کنند. خصوصا اين حسين ولدزنا(ع) که ديگر شورش را در آورده و شمشير چوبينش را بر من کشيد. نميدانم اين خوي درنده و ملعونيت را از چه کسي به ارث برده. اصلا با حسن(ع) قابل مقايسه نيست.
زهرا(س) براي اينکه حرف در حرف آورده و مجادله به جاهاي باريکتر کشيده نشود گفت: بچه‌ها روي کلام بزرگترها نبايد سخني گفت. برويد در اتاق که ميخواهم خوشمزه‌ترين نان و خرماي تاريخ را برايتان بياورم.
حضرت علي(ع) در حاليکه بداخل اتاق ميرفت گفت: حالا ديگه نميخواد اسراف کني! همون نون و خرماي معمولي هم از سرمون زياده.
فاطمه(س) مشغول تهيه نان و خرما بود که قنبر به خانه بازگشت. بوي کباب و ريحان و پيازي که از دهانش ساطع ميشد فيل حسنين(ع) را به ياد هندوستان انداخته و مانند آنکه خبر ارتحال والدينشان را شنيده باشند شيوني و فغاني تاريخي را سر دادند. کفر علي(ع) بالا آمده و کمر بند چرمين از کمر گشوده و کوچک و بزگ را به زير ضربات مبارک خود گرفتند. دست آخر قنبر را در سه گوش اتاق به دام انداخته و له و لورده‌اش کردند. پيرمرد سياه‌تر از هميشه، در حاليکه ميکوشيد نفس آکنده از بوي کبابش موجب خشم بيشتر مولاي متقيان نگردد با تضرع گفت: گـــه خــوردم! امر امر پيغمبر بود و گفتم اگر اطاعت نکنم سرنوشتم به آتش دوزخ خواهد افتاد. در ضمن ايشان براي نشان دادن عطوفت و بخشندگي خود و دين مبينشان هميشه عده‌اي پاپتي و بدبخت مثل من را به همراه خود به دکاکين مختلفه برده و سير مينمايند. اي امير مومنان! بخدا من نيز تنها وظيفه سياهي لشگر بودنم را به جا آورده و نان و خرماي اين بيت مطهر را از هزار پرس چلوکباب سلطاني لذيذتر و پر برکت‌تر ميدانم. اصلا اجازه بدهيد همينجا در حضورتان آنچه را که خورده‌ام را بالا بياورم تا بيگناهيم را اثبات کنم.
قنبر انگش سياهش را به درون حلق چپانده و مشغول کاري شد که اشمئازش آتش خشم اميرالمومنين(ع) را شعله‌ورتر کرد. دستان مردانه و شيرافکن ابرمرد تاريخ خونبار شيعه قنبر بينوا را مانند قاب دستمالي سياه و چروکيده بلند کرده و به ديوار مقابل کوبيد. زوزه پيرمرد سيه‌بخت سياهپوست بعد از صداي چرق بلندي ساکت شد. حسنين(ع) ماستهايشان را کيسه فرموده و به همراه مام گرانقدرشان مشغول جمع و جور کردن نعش نيمه جان قنبر شدند. زهرا(ع) به آرمي گفت: اي شوي پاکنهاد! ايکاش قدري از مروت و مردانگي‌ات را به اهالي خانه نشان ميدادي. ببين چه بر سر اين بيچاره آورده‌اي. اين فلکزده تا دوباره براه بيافتد زمان بسيار لازم است. حالا ميخواهي بار شبانه نان خشک و انگشتر بر بر کول چه کسي بگذاري؟ پدرم بنا به تجارب نگفتني تلخ خود خروج اين دو پسر دردانه را بعد از غروب آفتاب اکيدا منع کرده‌اند والا ميگفتم ترا در انجام فرايض نيمه شبت معاونت کنند.
علي(ع) کمبر بند مبارکش را به کمر بسته و فرمود: نگران نباش. اين پسرک کچل بخيه بر سر را به همراه خواهم برد. ضعيفه! ديگر بيش از اين از من زبان مگير و برو بساط ضيافت نان و خرماي ما را فراهم کن که سخت گرسنه‌ايم.

--------------------------
پاورقي‌ها
* در شرع مبين اسلام خصوصا فرهنگ خونبار شيعي، شناعت اعمال با خط کشي غير از خط‌کشهاي معمولي سنجيده ميشوند و راضي بودن طرفين، ولو آنکه يکي از آنان مظهر عصمت و عفت و پاکي باشد، موجب بخشش نميشود. در کتب صحيحه مختلفه علماي عظام شيعه، به صراحت قيد گرديده آنچه که عمر(ل) به سر زهراي مظلوم(س) آورده در رديف تجاوز به عنف قرار دارد و اينکه عده‌اي نابخرد شايع کرده‌اند سيدالشهدا (ع) و زينب کبري(س) از تخم و ترکه عمر لعنة‌الله عليه ميباشند تحريفي تاريخي است. درست است که شباهتکي بين چهره آنان وجود دارد و درست است که يکسال قبل از ولادت حسين(ع) اميرالمومنين(ع) براي مدت شش ماه تمام به منظور سر و سامان دادن به نافرمانيهاي مدني اطراف يمن به اين خطه اعزام شده بوده‌اند اما هيچکس در حلال‌زادگي سيدالشهداء (ع) شک نکرده است. داشتن شباهت ظاهري چهره و ماهگرفتگي روي بازوان حسين(ع) با عمر نيز تحاريفي است که توسط مشتي سني کافر صورت گرفته که ميخواسته‌اند تمامي امامان شيعه را دربست به خود منتسب نمايند. دليلش هم اينکه ما شيعه مرتضي علي هزاررقم داريم اما تا به حال شيعه مرتضي عمر به گوش هيچ تنابنده‌اي نخورده است.
توضيح آخر آنکه آن ماهگرفتگي معروف روي بازوي چپ عمر ملعون، نشان داغ ننگي است که خداوند بر او نازل کرده و از شباهتش با ماهگرفتگي روي بازوي چپ سيدالشهدا(ع) در کتب شيعي سخني نرفته است.
اصولا در تاريخ زندگاني انبياء و اوصياء، تولدها و ارتحال‌هاي خارق‌العاده امر معمولي و بديهي هستند از جمله تولد محمد و عيسي(ع) و مرگ نوح (ص) و زندگاني امام زمان و مرگ حاج احمد آقا.
** ترجمه آزاد و سليس پارسي از بحاعدين خرمشاهي: خداوند به من دختري قند و عسل بده که به داداشش کمک کنه تو دعواها. پدرش و بچه‌ش و داداششم بميرند ايشالله. اسمشم ميذاريم کبرا. زينب کبرا.
نوشته شده در ساعت 5:39 AM توسط shay tan1

November 7, 2002
٭ ------ مومنانه ۲۸ ------
همانطور که ميدانيد من شيطاني به راه راست هدايت شده‌ام که منقاش طبيب‌الاطبا بيشترک مغز سابقا ً گمراهم را با لطفي بيکران بيرون آورده است. بعد از آن جراحي خارق‌العاده من به شيطانکي يازده دوازده ساله معصوم بدل شدم و يقيين دارم از نظر حدت ايمانم مورد رشک تمامي فرشتگان عابد الهي هستم.
ابرمردتاريخ اسلام(ع) بعد از خوردن نان و خرمايي مختصر، مانند هر مرد پر تلاشي که شش روز هفته را مثل سگ جان ميکند و بعدازظهرهاي روز تعطيل را به خواب ميگذراند به متکاي نه‌چندان نرمشان پناه بردند. بجاي خروپف معمولي که دلالت بر غفلت دارد، خر و پفي عجيب از مولاي متقيان(ع) منتشر ميگشت که در آن ميشد به خوبي طنيني از الحان دعاگونه بهشتيان را شنيد. حسنين(ع) که هنوز از خوردن اجباري نان و خرما پکر بودند در گوشه‌اي از حياط خانه بگونه‌اي که صدايشان مزاحم خواب پدر بزرگوارشان نشود مشغول بازي بودند و خيل مورچه‌هاي اسبي را به نيابت از لشکر کفار به آتش ميکشيدند. قنبر که ساعتي پيش له و لورده شده بود در داخل طويله مقداري از کاه و پيزر خشکيده براق را قرض کرده و اندام دردمندش را به ميان آن انداخته و در دل با صدايي ناشنيدني از درد ميناليد. دلم به حال پيرمرد سياه ميسوخت. به کنارش رفتم. مانند مرده‌ بيکسي که از سياهي اعماق قبر فاتحه‌خواني را ديده و به عشقش جاني تازه گرفته، اندام خرد شده‌اش را جا بجا کرد و گفت: بازم محبت تو اي پسرک غريبه بخيه بر سر. يک عمر بدبختي کشيدم و نوکري درگاه اينا رو کردم اينم سرنوشتم. تنها دلم خوشه که با اون تصوير جوان و سفيدي که نقاش کاشغري ازم کشيده نامم در تاريخ به نيکي برده بشه. راستش من بااينکه تو مرکز ام‌القراي اسلام سعادت نوکري اهل بيت نصيبم شده چندان به اون دنيا اعتقاد ندارم. خدايي که تو اين دنيا بنده‌هاش رو فراموش کرده حق حساب و کتاب کشيدن از اونا رو نداره. کلمه عدالت لقلقه دهن اينا و خداشونه اما ما که تابحال رنگش رو نديديم. مگه من چه هيزم تري به خدا فروخته بودم که با اين رنگ سياه آفريدتم؟ مگه من چه بدي در حق کسي کرده‌بودم که بايد به عنوان حاصل تجاوز نيمه شب ارباب به کنيز سياهي متولد بشم. همين حمزه(ع) که آنتوني‌کوئينه برادر ناتنی منه. منتها مادرش هم سفيده و هم عقدي.
من با بهت پرسيدم: قنبر! اگر برادر ناتني حمزه(ع) باشي به معني اينه که عموي رسول‌الله(ص) هستي.
قنبر گفت: بعله. البته اگر مادرم کنيز نبود و رنگم سياه نبود! نيمي از سياهان و رنگين‌پوستان برده و کنيز از تخم و ترکه اينها هستند اما هيچکدام از ما را لايق خويشاوندي خود نميدانند. اين خاندان هم مثل بقيه هستند. فقط تفاوتشون با بقيه قريش اينه که خودشون رو تافته جدابافته و موحد ذاتي ميدونند. حتي اجدادشون رو هم که روزي هزار بار جلوي هر بت و نابتي دولا و راست ميشده رو به ضرب تحريف ميگن مسلمون بوده. وقتي به مساله حقوق ماها کنيز زاده‌هاي بدبخت ميرسه زرتي ميگن عرف جامعه چنينه و چنانه. اينا به هر کنيزي که دلشون خواست دست درازي ميکنند. بچه بدنيا اومده هم بالاجبار برده است. اي کيرم تو مرامت خداوند جاکش! تو که صد و بيست و چهار هزار پيغمبر فرستادي، دستت چلاق بود براي يکدفعه هم که شده يک نفر سياه بدبخت به عنوان پيغمبر خودت انتخاب کني تا اين رسم شنيع براي هميشه از تاريخ بشريت محو بشه؟ اينه عدالتت کس کش؟ اينه حکمتت پفيوز؟ ما برده‌ها شديم وجه‌المصالحه آقايان با خداي خودشون. ميگوزند و نمازشان باطل ميشود بايد غلامي را طعام دهند. اي ريدم به دين مبینتان که طعام من مساوي است با چس يکنفر مومن که از فرط پرخوري در هنگام رکوع و سجود گوزيده. ايکاش ميريد تا مجبور ميشد بجاي يک غلام ده غلام را طعام دهد. ايکاش مومني پيدا ميشد تا در موقع عادت ماهانه با خواهر خود جماع ميکرد تا بلکه از برکت کثافتکاريش مجبور ميشد غلام يا کنيزي را آزاد کنه. سيري و آزادي ما مرتبط شده به سولاخ کون مومنین و میزان ترشحات زنانه مومنات. سیری و آزاد شدن ما مرتبط شده با گناه کردن آن مخلوق خوارکسه و بخشیدن آن خالق خوارکسه‌تر. آ خداي بيهمه‌چيز! حالا ما سياها به کنار. نميشد يک دفعه يک زن رو به عنوان پيغمبر براي تربيت آدما بفرستي؟ مگه همش نميگند مرد از دامن زن به عرش ميره؟
سعي کردم با تسلي دادن قنبر دهان کفرگوي او را به هم‌آورم اما پيرمرد بينوا با گريه‌اي از مرکب سياهتر ادامه داد: يک عمر نوکري و بردگي بکن اينم مزد دستم. به همون خداوند جاکشي که اينا مدعيش هستند قسم درسته که با رسول اکرم(ص) رفته بوديم دکون کبابي اما ماها فقط سياهي لشکر بوديم. ببيين يه خرده نون چرب و دو سيخ گوجه و يه سر پياز ببين چه به روزم ‌آورده. اينا همش تظاهر بود تا پيغمبر بگه ماهم بعـــله طرفدار ضعفا هستيم. هرروز هزار تا آيه و سوره و حرف و حديث مياري خب يه دفعه هم بگو بردگي حرامه و شر رو بکن. همش آيه مياره در مورد کردن و نکردن و قهر و آشتي در حرم بي‌در و پيکرش. اين مولاي ما هم که از اون بدتر. اي ريدم به لاي اون لقمه نون و خرمايي که جلوي مردم ميخوري علي!(ع). ايکاش ستاره‌هاي شب زبون باز ميکردند و ميگفتند تو شبها و نيمه شبها مشغول چه اعمال شنيعي هستي. اي پسرک بخيه برسر! از ما گفتن. اگر امشب با اميرالمومنين(ع) رفتي بيرون حواست رو جمع کن. فکر کن چشمات کورن. فکر کن گوشات کرن. فکر کن تتمه مخت رو هم تو جمجمه نداري. توبره انگشتر و نون خشک رو مياندازي رو کولت و با دو ذرع فاصله از حضرتش راه ميري. صم البکم!
قنبر از شدت ضعف و درد از حال رفت و ساکت شد. من مطمئن بودم حرفهاي کفرآميز اين نوکر باوفاي خاندان نبوت و امامت تنها هذياني است که بي اختيار از ذهن تبدارش تراوش کرده. براي آنکه سردش نشود مقداري کاه خشکيده را برويش ريختم و از طويله بيرون آمدم. خواستم به سوي حسنين(ع) رفته و در بازي آنان شرکت نمايم که با اخم و تخم آنها مواجه شدم. به دالان رفته و مانند سگي لنگ زانو در بغل گرفتم و در چرت فرورفتم . ساعتي به غروب مانده بود که به همراه ضربه لگد پرعطوفت مولاي متقيان(ع) از چرت بيرون آمدم. حضرتش دو کيسه‌ کهنه جلويم انداخت و فرمود: تو يکيش نون خشک ميريزي و تو يکي ديگه‌ش انگشتر. يه لقمه نون و خارک هم بخور که تو راه گشنه‌ات نشه.
توبره بر دوش بدنبال اميرالمونين(ع) از خانه بيرون آمدم. اين اولين باري بود که پا از آن خانه عفاف و عصمت بيرون ميگذاشتم. تنها دو سه روز قبل بود که از دست اوهام گرگ‌گونه‌ام يا زهرا گفته و به دخت پيامبر اکرم(س)(ص) متوسل شده بودم اما بنظرم ميرسيد که سالهاست با اين خانواده مطهر محشور شده‌ام.
حضرت علي(ع) خود را در گوني پاره و مندرسي پيچيده بودند، بگونه‌اي که هيچکس گمان نميبرد اين هيکل گوني‌پيچ همان ابر مرد بزرگ تاريخ خونبار شيعه است. به خود گفتم که چقدر ايشان عزت نفس و بزرگي روح دارند که نميخواهند بخشش و دهش خود را به رخ ديگران بکشند*. هوا کاملا تاريک شده بود هيچ رهگذري در کوچه پس کوچه‌ها به چشم نميخورد. تنها از طرف محله جهودها صداي ملايم تار و تنبکي طرب‌انگيز به گوش ميرسيد. حضرتش لحظه‌اي ايستادند و قبضه ذوالفقار و کمربند پرهيبت خود را در ميان پنجه‌هاي مردانه فشردند. گمان بردم عنقريب است که به سوي آن محله يورش برده و کوچک و بزرگشان را ادب نمايند. ايشان کمربند از کمر گشوده و به همراه ذوالفقار به من دادند. جل الخالق! آيا اميرالمومنين ميخواستند با دست خالي آنان را ادب نمايند؟ هنوز براي پرسشم پاسخي نيافته‌بودم که ديدم ايشان در کنار ديواري نشسته و شر شر ميشاشند. بعد از انجام عمل واجبه استبراء سر آلت مطهرشان را با کلوخي پاک کرده و کلوخ آلوده را بداخل حياط همان ديوار شاش‌آلود انداختند. صداي آخي پر ملاط از درون حياط به گوش رسيد. صدا آشنا بود. حضرتش پا به گريز گذاشته و من نيز با عجله بدنبال ايشان گريختم. دل به دريا زده و پرسيدم: آيا اين خانه ابوسفيان و آن صداي پر درد از آن معاويه نبود؟
اميرالمومنين در حال بستن کمربندشان فرمودند: اينها مشتي ضد مذهب غيرانقلابي هستند که منافقانه خود را در کسوت مومنين جاي داده‌اند. ايکاش که قدرت داشتم بجاي آن کلوخ آلوده نيمي از کوه احد را کنده و برسرشان بکوبم. تو اي پسرک بخيه برسر! تو از قنبر باهوشتر بنظر ميرسي که توانستي صداي معاويه ملعون را تشخيص دهي. اميدوارم زبانت قرص و محکم باشد و از آنچه ميبيني و ميشنوي براي ديگران خبرسازي نکني.
به تائيد فرمايشات مولاي متقيان(ع) سري جنباندم و بدنبال ايشان خود را به دل تاريک کوچه‌ها انداختم.
-------------------
پاورقي
* با آنکه حتي شيطان رجيم نيز بر عزت نفس مولاي متقيان(ع) صحه ميگذارد،مع‌الاسف عده‌اي جفاکار و نادان مدعي هستند علي بن ابيطالب(ع) فقط بخاطر پنهانکاري اعمال شنيعش خود را گوني‌پيچ مينموده است. آن بيمروتان ميپرسند که مگر حضرت علي(ع) چه کار خلافي انجام ميداده که مجبور بوده صورت خود را بپوشاند؟ در جواب بايد گفت درست است که سارقين و تجاوزکاران هميشه با ماسک و پوشش به اعمال خلاف ارتکاب ميورزيده‌اند اما هرماسک بر چهره‌اي که دزد نيست. همانطور که هر مکتب رفته‌اي باسواد نيست و هر چلاقی رهبر فرزانه. اصولا هر چيزي ميتواند خلاف خودش باشد. علامه تباتبائي در متن و استاد متهري در حاشيه کتاب مشهورشان [اصول تلسفه و روش کيالکتيک] به لحاظ فلسفي دوگانگي همه يگانگان و يگانگي هر چندگانه‌اي را با براهين مستدل اثبات کرده‌اند. بنابراين ۱- علي(ع) جاکش نبوده بلکه مظهر عدالت اجتماعي شيعه ميباشند. ۲- ايشان تنها نيمه شبها براي امر خير از خانه خارج ميشده‌اند. ۳- علي، علي است همانطور که فاطمه فاطمه است.

نوشته شده در ساعت 7:56 PM توسط shay tan1

November 8, 2002
٭ ----- مومنانه ۲۹ -----
چشمانم جز سياهي چيزي نميديد و اگر نبود آن رايحه و بوي عرق مردانه مولاي متقيان(ع) که مرا بدنبال خود ميکشيد، به يقيين براي ابد گم ميشدم. سطح کوچه مملو از پستي بلندي بود و نميدانستم قدم بعديم در کجا فرو ميايد. همين امر موجب شده بود راه رفتن خشک و خالي‌ام بدل به عملي دلهره‌آور شود. شهامت بخرج داده و پرسيدم: اي امير مومنان! چرا سطح کوچه ها بدينگونه گود و تلمب است؟
شيرمرد بيشه توحيد فرمودند: همش تقصير بلديه است و شهردار دزدش. از بيت‌المال کلي پول گرفته بود تا خاک حاصل از کندن خندق را از شهر بيرون ببرد اما طبق معمول همه بلديه‌هاي تاريخ، دزدي در کار کرده و خاک‌ها را بر سطح کوچه و پسکوچه‌ها پخش کرده. خدا از سرش نگذره آن نابکار دزد. پدرش کرباس فروشي بيش نبوده و به يمن نزديکي با رسول اکرم(ص) به مقام شهرداري ميرسد. خدا را شکر که شهرمان در صحراي سوزان عربستان واقع شده والا کافي بود بارانکي ببارد تا سيل گل‌آلود تمام ام‌القراي اسلام را نابود نمايد. اگر ميخواهي بپرسي چرا رسول اکرم(ص) آن نابکار را عزل نميکند بخاطر وجوهاتي است که در خفا به حرمش ميرسد، هم نقدي و هم جنسي. ديگر از من زبان مگير اي پسرک بخيه برسر که داريم به اولين مقصد ميرسيم.
ساکت شدم و کورمال کور مال راهم را ادامه دادم. ناگهان به اندام کوه‌آساي اميرالمومنين(ع) برخوردم. فهميدم که به مقصد رسيده‌ايم. بيغوله‌اي گلين که خراب تر از هر خرابه‌اي بود در مقابلمان قرار داشت. کورسويي خفيف از درز در شکسته بيرون ميريخت. حضرت علي(ع) سرفه خفيفي کرد. خايه‌مالانه دستمالم را به سويشان گرفتم. اخمي فرمودند که فهميدم منظورشان اينست که گه زيادي موقوف! در شکسته به آرامي باز شد و تازه معناي آن سرفه مقدس را فهميدم. موجودي چادر پيچ ما را بداخل خانه هدايت کرد. در اتاقکي بي فرش و مفرش دو کودک يتيم بروي مقوا خوابيده بودند. دنده‌هايشان از زير پوست بيرون زده و شکمهايشان متورم بود. حضرتش کوله نان خشک را از من گرفته و با دستان سخاوتمندشان مقداري نان خشک و خارک پلاسيده پادرختي را به طرف اطفال پرتاب کردند. کودکان مانند آنکه بهترين خواب عالم را ديده باشند با شوقي بسيار بطرف نانخشکها هجوم بردند. حضرت علي(ع) سرخوش از شادي ايتام، رو به موجود سياهپوش فرمود: آبجي چه خبر؟
صداي لطيف زني از لاي چادر سياه بگوش رسد: خبرا پيش شماس علي آقا(ع)! سايه‌تون سنگين شده و ما رو از ياد برديد. حالا بفرمائيد تو اون اتاق تا يه چايي و آب داغي بيارم خدمتتون. بميرم براتون که از بس براي اسلام و مسلمين شب و روز مجاهدت ميکنيد فکر سلامتي خودتون نيستيد.
مولاي متقيان(ع) انگشتري با نگين قرمز را از توبره انگشترها برداشته و به اتفاق مادر بچه يتيمها بداخل اتاق رفتند. من سرگرم نظاره يتيمچه‌ها شدم که مانند جوجه‌هاي بيگناه مشغول ورچيدن خرده‌هاي نانخشک پراکنده در اتاق گرديده و از آنچه برسر مادرشان ميرفت بي اطلاع بودند. دقايقي سپري شد و اميرالمومنين(ع) در حال سفت کردن کمربند مبارکشان از اتاق بيرون آمدند. لپ‌هاي مطهرشان گلگون بود، چفيفه‌شان جابجا شده و کچلي‌ فرق مبارکشان خانه پر حزن بيوه زن را روشني بخشيده بود. در حال بيرون آمدن از خانه بوديم که يکي از اطفال نانخشک بيشتري را طلب کرد. علي(ع) لگدي پرعطوفت به تخت سينه طفل نواخت و فرمود: اسراف و تبذير و پرمصرفي در دين مبين ما جايي ندارد. به آنچه که خداوند منان برايت به عنوان روزي قرار داده مشکور باش و بيش از آن مخواه.*
حضرت علي(ع) براي آنکه استواري خود را در امر تعليم و تربيت به عنوان وديعه‌اي پر ارزش براي تاريخ خونبار شيعه بيادگار بگذارند به طرف بيوه زن و اطفالش رفته و همگي را با طپانچه مطهرش نواخت. بعد از آنکه هگي با گفتن گه خورديم يا ابوتراب(ع)! به آموختن درس انسانيت و ايمان اذعان کردند مولاي متقيان و من از بيغوله آنان بيرون شديم.
چند کوچه آنطرفتر به مقابل خانه‌اي رسيديم که از قبلي آبادتر مينمود. حضرتش هنوز حلقه بدر نکوفته بود که زني برقع بر سر در را گشود و ما را بدرون خانه راهنمايي کرد. پسرکي ده دوازده ساله در حاليکه برادر چند ماهه کوچکش را در بغل داشت بسوي امير اکرم(ع) آمده و سلام عرض نمود. حضرت علي(ع) گوگولي مگولي گويان با لپ بچه شش ماهه بازي کرد و قربان صدقه بچه رفت. شباهتي عجيب بين چهره آن طفل معصوم و چهره مولاي متقيان(ع) يافتم. زن برقع بر سر، من و دو فرزندش را بدرون اتاقي راند و خود بهمراه علي(ع) به اتاقي ديگر رفتند. از برادر بزرگتر پرسيدم: چند وقت است که به مصيبت يتيمي گرفتار آمده‌ايد؟
در پاسخ گفت: يکسالي ميشود که پدر نازنينم در حين جهاد عليه کفار در رکاب اميرالمونين شهيد شده است. زخم شمشيري دوزبانه بر قفايش نشسته بود. بدخواهان گفتند کار کار مولاي متقيان است که ميخواسته به همسر گرانقدر آن شهيد حنيف دست بيابد. اما مادر بزرگوارم گفت بدخواهان ميخواسته‌اند تا با اين تهمت‌ها اميرالمومنين را به بي تقوايي متهم کنند. پدرم مانند هر سپاهي رزمنده‌اي مدتهاي مديد از کاشانه دور بود و به خانه نميامد. پدرم مطمئن بود که علي(ع) گاه‌به‌گاه به ما سرميزند و مدام ميگفت نبايد سنگر اسلام را در مقابل کفار خالي گذاشت. وقتي شهيد شد شش ماهي بود که به خانه برنگشته بود و نميدانست مادرم سه ماهه حامله است.
پسرک ميخواست از بزرگواري و شجاعت پدرش بيشتر سخن بگويد که نوايي روحاني را از اتاق مجاور شنيدم. بنظر ميرسيد فرشته اي با صداي نازک خود در صدد برانگيختن کائنات است. لحظه اي نگذشت که صداي بشکن و بالا بنداز و ني‌ناش‌ناش مولاي متقيان نيز بگوشم رسيد. بي اختيار بلند شده و به کنار اتاقشان رفتم. پسرک يتيم که از جايش تکان نخورده بود گفت: آنها به يقين در حال سماع روحاني هستند. ماها هنوز نابالغيم معني اين عبادات را نميفهميم. بيا بشين اي پسرک بخيه برسر!
من بي اعتنا به خواست پسرک يتيم خواستم که از آن سماع عارفانه فيض ببرم. در اتاق را کمي بازکردم. ديدم مولاي متقيان و بيوه زن محتاج راهنمايي، مانند عرفاي مغروق در بحر بيکران حضرت حق، جامه و دلق دنيوي را از تن به‌در آورده و لخت مادرزاد به نيايشي پر برکت مشغولند. خوب که نگاه کردم دو نفر کور را ديدم که در گوشه اتاق نشسته‌اند و به آرامي تنبور و دف ميزنند. اميرالمومنين(ع) در دستي جام مملو از عقل سرخ را گرفته بود و در دست ديگر زلف پرشکن يار مومنه را. هر دو سرمست از باده توحيد همراه با نواي دل‌انگيزي که گويي از عالم غيب نازل ميشد، به رقصي عرفاني مشغول بودند. ناگهان علي(ع) که پره‌هاي بيني‌اش از هيجان مانند توسني غران به جنبش افتاده بود عنان از کف داده و نقش زمين شد. مومنه براي آنکه مولا را به هوش آورد جامي از عشق الهي سرخ رنگ را بروي پشم سينه علي(ع) ريخته و با زباني سرخي‌اش به ياقوت مذاب ميمانست مشغول ليسدن و چشيدن آن درياي بيکران حلم و حکمت گرديد. شوري عرق حضرت و تلخي شراب بدل به تجربه‌اي شيرين در کام مومنه گرديده بود. حضرتش که به لطف الطاف الهي دچار خوشخوشان شده بود دستي بر عمود افراخته‌اش کشيده و دهان مومنه را بدانسو رهنمون گرديد. مومنه شيفته بزرگي و عظمت خالق، الله اکبري بلند گفته سعي کرد مردانگي و فتوت مولا را يکجا در دهان جاي دهد. نوازندگان نابينا که به چشم دل از سماع هر دو نفر آگاه بودند بر شدت ضربات خود افزودند. طنين تنبور ارتعاشي روحاني به بدن مولا انداخته بود و دهان مومنه به همراه ضرباهنگ دف بالا و پائين ميرفت. ناگهان زن سرش را کنار کشيد. حاصل ايمان و مجاهدت مولا مانند فوواره‌اي سفيد و سرکش به سوي آسمان و فراتر از آن بسوي عرش اعلي اوج گرفته بود. مومنه بيتاب شده بود. خود را در مقابل حضرت حق و حجتش به خاک انداخت و ملتمسانه نزديکي و فيض را خواستار گرديد. مولاي متقيان براي آنکه حاجت مومنه را ادا کند با چفيه سبز رنگش عمود همچنان برافراخته و سرخش را پاک نمود. ابرمرد تاريخ(ع) بعد از آنکه دو زانوي مرمريني که به سفيدي سنگهاي کوه احد بود را از هم گشود به روزني که به دلنوازي غار حرا ميمانست دخول فرمود. مولا با سکنات و حرکاتي محکم و اساسي مشغول استجابت دعاي اعماق دل مومنه گرديد. استغاثه‌هاي پرتمناي زن، نفس‌نفس‌هاي ناشي از مجاهدت مولا و پنجه‌هاي بي آرامش نوازندگان محيطي کاملا روحاني را بوجود آورده بود. مطمئن بودم تمامي ملايک عرش و فرشتگان الهي در اين ضيافت الله به صورتي نامحسوس شريکند همانگونه که من شريک بودم. متوجه تنبان و خشتک خودم شدم که چيزي در ميانه‌اش در حال آماسيدن و متورم شدن بود. شکر الهي بجا آوردم و اين بزرگ شدن را نشانه را ناشي از الطاف حضرت باريتعالي دانستم. ناگهان حس کردم نکند که شيطان به زير جلدم رفته و ميخواهد فريبم دهد. در گوشه‌اي نشسته و که سعي نمودم آن مار عاصي از خواب برخاسته از ميان خشتکم را با دستانم خفه کنم. بعد از زور ورزي بسيار تلاشم فايده بخشيد و آن مار سرکش خسته از مجاهدت من و دستانم خوني سفيد از چشم جاري نموده و خفت. دوباره به درون اتاق نگاه کردم. آرامشي روحاني برقرار شده بود. مطربان حرم حق درهم و ديناري از مولاي متقيان(ع) ستانده و از خانه بيرون رفتند. حضرتش نيز بعد از لختي آرامش جامه بر تن کرده و از اتاق خارج شد. مومنه با عشوه‌اي الهي بوسه‌اي بر دست و ريش مبارک اميرالمومنين نشانده و با اشاره به يتيمانش خرجي خواست. علي بن ابيطالب هنوز شروع به سخن اندر فوايد قناعت نکرده بود که بيوه زن گفت: خبه! خبه! اين حرفا رو بذار وقتي که ميري بالا منبر. اين بچه‌هاي يتيم نون ميخوان و شکم هيچ کس با موعظه پر نميشه. من هيچوقت نگفتم اون فاطي لگوري(س) رو ول کن بيا منو بگير. فقط مردونگي داشته باش و مسئوليت اين بچه کوچيکه رو که خودت پس انداختي بپذير. در ضمن از اين انگشترهاي بدلي رو براي من نيار که ميدونم ارزشي ندارند. نگين پادشاهي رو بده به اونا که محتاجشند. من خرجي خودم و اين دو تا يتيم رو ميخوام.
مولاي متقيان(ع) براي اينکه دهان خستگي ناشناس زن را ببندد با اکراه تمام از همياني را که به کمر داشت درهم و ديناري درآورده و به زن داد. زن راضي نبود و گفت: اينا که خرج مطربا هم نميشه.
علي(ع) در حاليکه سر کيسه را بيشتر شل ميکرد فرمود: بخاطر همين اعمالتان است که خداوند متعال بيشتر جهنم را به نسوان متعلق ساخته است.
بعد از آنکه از خانه بيرون آمديم دوباره در سياهي‌هاي کوچه‌ها افتاديم. علي(ع) از جيب مبارکشان شاهدانه و مغز گردو و کنجد بو داده درآورده و ميخوردند. پرسيدم: يا مولا! آيا گرسنه‌ايد؟
ايشان با لحني پر نهيب فرمودند: از بس در راه اسلام و مسلمين جان ميکنم و شمشير صدتايه غاز ميزنم طبيب گفته که بعنوان دارو بايد از مغوز مقوي بخورم تا کمرم سفت‌تر شود.
ميخواستم بگويم که چه داروي خوشبويي را تناول ميفرمائيد و با دواهاي بعد از جراحي من کلي توفير دارند که ناگهان مولا(ع) در مقابل خانه‌اي ايستاد و در را کوفت. در خانه بروي پاشنه چرخيد و زني چادر بسر سراسيمه سرش را بيرون آورده و رو به مولا گفت: از اينجا دور شو علي آقا(ع) که شويم بازگشته است و ميترسم بي‌آبرويي شود.
علي(ع) فرمود: شويت؟ او که در غزوه‌اي کشته شده بود. البته شايعه اسارتش را نيز شنيده بوديم.
هنوز کلام مولاي متقيان به آخر نرسيده بود که ناگهان در خانه چارتاق باز شد و مردي با هيبتي غول‌گونه شمشيرش را به زير گلوي مولا آورد و غريد: خوب به چنگم افتادي اي کس کش!(ع). دست به ذوالفقارت نبر که لمس شمشير همان و بريدن شاهرگت همان.
مرد غول پيکر به آرامي ذوالفقار را از کمر مولا(ع) جدا کرده و با شمشير تهديد کننده‌اش شيرمرد بيشه توحيد(ع) و من را بداخل خانه هدايت نمود. در روشنايي کمرنگ پيه سوز، چهره مملو از زخمهاي هنوزالتيام نيافته مرد نظرم را جلب نمود. بروي پيشاني‌اش کلمه [اسير] به خط کوفي کج و معوجي داغ شده بود. نميدانستم چه کنم.
يا الرحمن‌الراحمين! اين چه وضعيتي بود که گريبانمان را گرفته بود؟
مولاي متقيان(ع) مانند بيد در معرض باد ميلرزيد. مرد عظيم الجثه شمشير تيزش را در هوا تکان داده و با اشاره به شکم بالا آمده همسرش رو به علي(ع) غريد: اي جاکش(ع)! اينگونه از ناموس شهدا و اسرا حفاظت ميکنند؟ اينست پاداش دلاوريهايم در عرصه‌هاي جهاد و نبرد؟
من که لرزش بي‌امان امامم را ميديدم طاقت نياورده و به ميان پريدم. کيسه نانخشکه را به سوي آن ديو بي شاخ و دم پرتاب کرده و گفتم: به مولايم چرا جسارت ميکني؟ اصلا تو که هستي که جرئت ميکني فخر عالمين و سرور کائنات، علي‌بن ابيطالب(ع) را با صداي بلند مورد خطاب قرار دهي؟
غولمرد نگاهي به کوچکي جثه و سر بخيه خورده کچلم انداخت و گفت: برو کنار عن دماغ!
کيسه سنگين مملو از انگشتر را مانند گرز گران بدور سر چرخانده و بسوي آن بي ادب عظيم‌الجثه پرتاب کردم و گفتم: ممگر از روي نعش من رد شوي تا بتواني به مولايم دست بيابي. نامت چيست اي گنده بگ جسور؟
مرد عظيم‌الجثه که از ديدن اصرار حقيرانه من به خنده افتاده بود گفت: نامم را براي چه ميخواهي سنده چشم و ابرو دار؟ اگر دانستن نامم دردي از تو دوا ميکند بايد بگويم نامم اشتـــر است، مالک اشتــــر.
----------------
* خوانندگاني که مايلند از از درياي بيکران انديشه مولاي متقيان(ع) مستفيض شوند بهتر است به کتاب [نحجولملاقه] مراجعه نمايند. اين کتاب را نويسنده پرهيزگارش با امداد الهي بعد از مرگ خود تاليف و تنظيم نموده.
نوشته شده در ساعت 8:00 PM توسط shay tan1

November 14, 2002
٭ ------ مومنانه ۳۰ -------
نميدانم چرا با شنيدن نام آن مرد عظيم‌الجثه ناگهان اميرالمومنين(ع) شروع به گريه کرده و در گوشه‌اي بروي زمين نشستند. مالک اشتر که حقارت خصمش را دريافته بود، شمشير بران را به گوشه‌اي انداخت و تکه دستمالي برداشته و به علي(ع) داد. مولاي متقيان چهره گريانش را در دستمال پنهان کرده و گفت: گه خوردم اي مالک اشتر! العفو العفو.
مالک نيز در گوشه‌اي نشست و گفت: امروز عصر وقتي به شهر بازگشتم ديدم اهالي با چشم ديگري به من مينگرند. کسي براي فشردن دستم نزديکم نيامد و هيچکس به من تهنيت آزاديم را نگفت. وقتي به خانه رسيدم اين ضعيفه را ديدم که با شکم ورقلمبيده در مقابل آينه نشسته و سرخاب و سفيداب ميکند. دنيا دور سرم چرخيد. ضعيفه بجاي خوشامدگويي به تته پته افتاد و شکمش را از من پنهان کرد. از مني که شرعا شويش هستم رو گرفت. يازده ماه تمام اسير کافران حرامي بود، هزاران زخم کاري به بدنم فرودآوردند، با آهن سرخ کلمه اسير را بر پيشاني‌ام حک کردند، مانند بردگان به بيگاريم واداشتند، صبح تا شب ناسزا بارم کردند و شب تا به صبح مانند سگي وامانده آزارم دادند، زير آن همه خواري و خفت خرد نشدم اما با ديدن شکم برآمده زنم متلاشي شدم. بعد از تلاش بسيار موفق شدم با رندي خاصي خود را از آن اردوگاه جهنمي مخصوص اسرا رهايي بخشم. دلم خوش بود که همسر زيبارويم در انتظار بازگشتم لحظه شماري ميکند. زهي خيال باطل. بي آنکه تهديدش کنم خودش مقر آمد. ميشنوي اي علي؟ خود ضعيفه گفت که يک هفته بعد از رسيدن خبر مفقودآلاثر شدنم با بقچه‌اي رطب مضافتي به نزدش آمده‌اي و قسم جلاله خورده‌اي که شهيد شده‌ام. تو سردار آن غزوه محکوم به شکست بودي اي پسر ابيطالب! و تو بودي که به دروغ خبر مرگم را آوردي. من ديگر توان بازگويي را ندارم. اي ضعيفه شکم پر! خودت بگو از رزالت اين مرتيکه(ع).
زن مالک بيش از پيش خود را در چادر ضخيمش پيچيده و با صدايي لرزان گفت: خداوندا من روسياه رو ببخش. بعله ايشون با اون جعبه خرما اومدن خواستگاري. لباس سياه تنم بود. گفتم اينجوري که بده. اون بدبخت تازه شهيد شده و عده‌ام به سر نيومده. اما ايشون گفتند که من امامم و نايب پيغمبر. قوانين شرعي براي عوامه و ماها جزو خواصيم. همونجا خودشون خطبه صيغه رو جاري کردند و گفتند پاشو لباس سياهت رو دربيار که شگون نداره. منم ديدم چاره‌اي جز اطاعت امر اميرالمومنين(ع) رو ندارم. خلاصه همونشب تا نصفه شب اينجا بودند و هزار رقم حرفهاي خوب خوب زدند. از شيريني عسلها و از نورانيت غرفه‌هاي بهشت تعريف کردند. بعدش هم شد آنچه که نبايد ميشد. حالا هم که خاک عالم برسرم شده. شورم برگشته و من رسوا هم با خيگ بالا اومده‌ اينجا نشسته‌ام. ايکاش تو دين مبين اسلام خودکشي گناه کبيره نبود تا ميرفتم از دکان روح‌الله در سر کوچه يه کاسه زهر ماري چيزي ميخريدم و تا ته سر ميکشيدم.
زن به گريه افتاده و مشغول زدودن اشکها با چادرش شد. مالک سري تکان داده و کلاه جنگي‌اش را بالاتر گذاشته و گفت: بيا اينم از جهاد ما. رفتيم في سبيل‌الله جهاد کنيم به نامردي فرستادنمون جلوي خيل دشمن حالا هم بايد کلاه بيغيرتي سر خودمون بذاريم. وقتي تو محاصره خصم بودم يه نامرد پيدا نشد که بياد کمکم. اي پسر ابوطالب! حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم تمام اون قضايا توطئه بوده تا سرم رو به سنگ بکوبي و اين ضعيفه رو تصاحب کني. چرا ساکتي. تو که خطبه خوان مبرزي بودي جاکش(ع)!
مولاي متقيان با شرمندگي تمام عرق از پيشاني و اشک از چشم سترده و گفت: ببخش مرا اي مالک اشتر. قول ميدهم جبران کنم. بگذار حکومت بدستم بيافتد آنگاه ترا حکمران بهترين منطقه خواهم کرد. در مورد بچه توي شکم زنت نيز نگران مباش که ميگوييم در اين خانه نيز مانند خانه مريم عذرا(ع) معجزه رخ داده است. منطقي باش اي مالک! اگر مرا بکشي چيزي نصيبت نخواهد شد اما اگر زنده‌ام بگذاري تا قيام قيامت سپاسگذارت خواهم ماند.
مالک بعد از لحظه‌اي تفکر سري تکان داده و گفت: مردي در هم شکسته‌ام. آنچه دارم تنها داغ اسارت بر پيشاني است و همسري حامله از غير و مشتي خاطرات کشنده از دوران اسارت. من بيچاره‌تر از هر بيچاره‌اي هستم. بدبختانه قتل نفس آنهم قتل مولا در دین مبین اسلام جایز نیست و چاره‌اي ندارم جز قبول پيشنهادت يا علي بن ابيطالب.
با بدرقه مالک و همسرش از خانه بيرون آمديم. نيمه‌هاي شب شده بود. کيسه‌هاي نانخشک و انگشتري در خانه مالک اشتر باقيمانده بود. علي(ع) مانند مرده‌اي که جان تازه‌اي به چنگ‌آورده باشد به تندي براه افتاد. پرسيدم: کجا ميرويد يا مولا؟
فرمودند: گه زيادي مخور و بدنبالم بيا. نميدانم اين از نحوست قدم تو بود که امشب اين ماجرا بر من اتفاق افتاد يا از نفرينهاي آن فاطي لگوري(س). نه انگشتري در بساط داريم و نه نانخشکي که به بهانه‌اش به خانه‌اي رفته و انفاق کنيم. آه ای خدای منان! این چه شب پر ادباری است امشب. شهر پر از بيوه زن چشم براه است و ما ناتوان از کمک به آنان. عيش مقدسمان منقض گرديد امشب. بدنبالم بيا اي پسرک بخيه بر سر. بايد برويم به نخلستان فدک تا بلکه درآنجا عقده از دل بازگشايم.
نوشته شده در ساعت 5:40 AM توسط shay tan1

November 19, 2002
٭ ----- مومنانه ۳۱ -----
کوچه‌هاي آن شهر مقدس تاريکتر از هر بوف‌آبادي در زير قدوم مبارک مولاي متقيان(ع) ميلرزيد. من که بار نانخشک و هميان انگشتري را از کف داده بودم مانند پرنده‌اي سبکبال بدنبال مولايم روان بودم. ناگهان از دل تاريکي عربده‌اي مستانه به گوش رسيد که گفت: بايست اي نابکار!
ايستاديم. مرداني مسلح در مقابلمان ايستاده بودند که سبيلهايشان از بنا گوش در رفته بود. بزودي رايحه شراب‌الطور مولا(ع) در ميان عفونت نفس ممزوج به عرق سگي راهبندان گم شد. شير شرزه عالم توحيد(ع) ذوالفقارش را بيرون کشيده و خود به پيشواز جمع آنان شتافت: حالا ديگه راه بر علي بن ابيطالب ميبنديد اي حرامزادگان؟ بايد ريد به سپاهي که سپهسالارش را نشناسد.
رئيس اشرار با ديدن هيبت مولاي متقيان و ذوالفقار برانش ناگهان به خاک مذلت افتاده و گفت: يا مولا! اشتباه کرديم. گمان برديم که غريبه‌اي ره گم کرده است و خواستيم خراجي درخور از او بستانيم تا سر برج در مقابل شما روسياه نباشيم منتها از بس شما خود را در گوني زهد و تقوا پيچيده‌ايد قادر به تشخيص شما نبوديم. ما همگي در راه منويات شما بسيج هستيم اي مولا!
سرکرده باجگيران بعد از زدن بوسه بر قدوم علي(ع) برخاست و براي زدون غبار تکدر به همراه زيردستانش شروع به شعار دادن نمود: [ حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط اسدالله]
اميرالمومنين(ع) همگي را به سکوت فراخواند و با تغيـّــر گفت: من با اين شعارها خر نميشم. مقاديري که دفعه قبل برايمان آورده بودي بسيار کمتر از هميشه بود. به اين فکر افتاده‌ام تا براي سامان بخشيدن گذرگاه‌ها دسته اي ديگر از پاسداران را بسيج کنيم.
سرکرده گفت: قربان قبضه شمشيرت بروم يا مولا! راستش اين مردم و اين رهگذران آهي در بساط ندارند تا سهم امام را از آنان بستانيم. چندين و چند سال جهاد و جنگ رمغ از اقتصاد اينان برگرفته است. من از ته جيب خالي اين مومنان با خبرم که حتي در زير برق شمشير نيز پشيزي ندارند تا جان و ناموسشان را نجات بخشند. اخيرا هم که خودتان مستحضريد دسته دسته دختر بالغ و نابالغشان را ميبرند در مناطق شمالي شبه جزيره در مناطقي مشرف به خليج‌المجوس به محتشمين صاحب مال ميفروشند. ايکاش بجاي آنکه ما را شب و نيمه شب سر گردنه و کوچه به کار بگماريد اصلا سهم امام را قانونمند مينموديد تا عوام‌الناس خود با طيب خاطر جزيه مسلماني و خراج شيعه بودنشان را تقديم مينمودند، ما هم ديگر شرمنده زن و بچه نبوديم و نان حلال بر سر سفره‌شان ميبرديم. به حقانيت مذهب شيعه قسم که هيچکدام از ما جرات ندارد تا حتي در خانه بگويد عضوي از اعضاي سپاه پاسداران شماست بس که کريه است نام آنان در مقابل مردم.
علي(ع) غريد: حالا ديگر به سپاه پاسداران ما توهين ميکني؟
سرکرده با سري فروافکنده گفت:به خدا از روي سوء نيت سخن نگفتم. شما اگر وقت داشتيد روي مبحث سهم امام فکر کنيد که به يقيين بي دردسر تر است.
علي (ع) سري تکان داده و به اتفاق از جمع باجگيران دور شديم. بعد از دقايقي راهپيماي به نخلستاني وسيع رسيدم که حتي با وجود تاريکي ميشد عظمتش را دريافت. مدتي در ميان نخلها راهپيمايي ميکرديم که از دور کورسويي را ديديم. مولاي متقيان(ع) بر شتابش افزود و من نيز دوان دوان به آنسو روان گرديدم. ناگهان نخلستان به پايان رسيد و خود را در موستاني سبز و خرم يافتيم.
نوري که ما را به سوي خود کشانده بود از لاي درزهاي خيمه‌اي نه چندان بزرگ بيرون ريخته بود. علي(ع) زنگوله‌اي که از گوشه اي آويزان بود را به صدا درآورد. بعد از لحظاتي مردي نيمه لخت شمشير بدست و ناسزا گويان از خيمه بيرون آمد و با ديدن مولا شمشيرش را به کناري انداخت. مولاي متقيان(ع) جلوتر رفته و دست آن مرد را بوسيد. مبهوت بودم. آيا به ديدار چه والامقامي مشرف شده بوديم که فخر عالمين(ع) آنچنان در مقابلش خضوع به خرج ميداد؟
بر اثر نوري که از درون خيمه ساطع بود تازه فهميدم ما به موستاني رسيده‌ايم که با تردستي بسيار در ميان نخلستان ساخته شده است و به يقيين از چشم اغيار پنهان ميباشد. مرد خيمه‌نشين ما را بداخل هدايت کرد. چهره مرد به نقوش سنگي حک شده بر ديوارهاي تخت جمشيد ميمانست. ريش فرفري‌اش تا به زير گلو پائين آمده بود و موهاي بلند معوجش بروي شانه‌ها ريخته شده بود. نميدانم چه رمزي در کار بود که علي(ع) رفتاري آنچنان خاضعانه در پيش گرفته بود. مرد چهره سنگي ساغري بلورين بدست مولا(ع) داد و از قرابه‌اي پوشال‌پيچ مايعي سرخرنگ را سرازير گردانيد و گفت: چهره‌ات در هم است. به يقين دردي به دل داري که در اين نيمه شب اينجا آمده‌اي. بنوش اي علي!
علي بن ابيطالب(ع) تشنه تر از هر وامانده‌اي در صحراي کربل، جامش را بالا آورده و رو به مرد چهره سنگي گفت: مينوشم به اميد سلامتي و کاميابي شما! اي آنکه فعلا از جور زمانه خود را در اين خمخانه عشق محبوس کرده‌اي. مينوشم به اميد روزي که بازو در بازو سرفرازانه در شهر گام بزنيم و خلق اول و آخر مانند گله شيعياني پاکنهاد بدنبالمان باشند. مينوشم به اميد آنروزي که دامن دين مبين اسلام از تلوث دست زبرائيل يهودي خلاص شود. مينوشم به سلامتي تو اي سلمان فارسي!
نوشته شده در ساعت 9:31 AM توسط shay tan1

November 25, 2002
٭ ------ مومنانه ۳۲ -----
من شيطاني پاکنهادم که بنا به مرحمت باريتعالي شفا يافته‌ام و مانند پسرکي و نابالغ و بيگناه همنشين نبي(ص) و ولي(ع) گشته‌ام.
مولاي متقيان(ع) بعد از نوشيدن جرعه‌اي از آن آب آتشين قاشقي ماست و خيار به دهان گذاشت. آشکارا معلوم بود ماست و خيار از فروفشاندن آتش درون مولاي متقيان(ع) عاجز است. سلمان جرعه‌اي ديگر براي حضرتش(ع) ريخت و مانند ساقي دلسوزي گفت: امشب درهم تر از هميشه‌ ميبينمت. ترا چه شده که ابروانت مانند گرهي کور پيشاني مبارکت را آذين بسته است؟
رادمرد بزرگ اسلام(ع) خاموش و درهم ساغر پشت ساغر انداخت و بعد از آنکه کوزه خالي در گوشه‌اي افتاد، ايشان زار و نزار به عمود خيمه تکيه داده و از خود بيخود شدند. گمان بردم ايشان بر اثر خستگي ناشي از مجاهدت‌هاي روزانه و صد البته شبانه، به قصد استراحت يله شده‌اند. اما خوب که نگاه کردم ديدم ميکوشند چشمان پر اشکشان را از ديگراني که من و سلمان باشيم مخفي نمايند. سلمان فتيله پيه سوز را پائين‌تر داده و دستي بر شانه علي(ع) زد و به آرامي گفت: دردت را بگو اي علي! بيرون بريز آنچه را که مانند خوره جانت را ميخورد. من مثل هميشه محرم رازهاي توام.
من نيز خايه‌مالانه دستمالي تميز به سوي مولايم(ع) گرفتم. علي(ع) فيني اساسي در دستمال نموده و ناگهان مانند آتشفشاني هميشه خاموش که محتاج زلزله‌اي خفيف براي فوران بوده، ترکيد. من و سلمان نيز از مويه مولا(ع) به گريه افتاديم. کلام مولا(ع) مانند چشمه‌اي گرم و رخوت‌آور به آرامي از ميان لبان مبارکش جريان يافت: چه بگويم اي سلمان؟ از کجا بگويم اي سلمان؟ از لحظه تولدم بگويم؟ از آن روزي که مامم دچار درد زايمان شده بود؟ از آن روزي که پدرم در را بروي مادر در شرف زائيدنم بسته بود و مام بي پناهم مجبور شد در کوي و برزن مکه بدنبال پناهگاهي بگردد تا بارش را به زمين بگذارد؟ بلي من قبل از تولدم به ناهودگي دنيا و انسانهايش پي بردم. پدرم به مادرم انگ خيانت زده بود و اگر نبود شغل کليد‌داري بتخانه کعبه، گردن مادرم را در همان هفته هاي اول حاملگي‌اش زده بود. سلمان خودت ميداني که يکي از شرايط لازم براي شغل کليد داري آلوده نبودن دست کليد‌دار به خون است. پدرم شغلش را دوست ميداشت و صبر پيشه کرد. حيات من و مادرم مرهون رسمي جاهلي بود که اين روزها هر روزه با همين ذوالفقارم در صدد نابود کردنش ميباشم. اين دوگانگي يکي از دردهايم است. هنوز گفته‌ها دارم از دل ريشم اي سلمان! بلي مادرم مانند سگهاي در شرف زايش به هر آشنا و غريبه‌اي که رو زد با دشنام و غيض رانده شد. يکي از غلامان پدرم که از همه سفيدتر بود به بهانه تميز کردن داخل کعبه دسته کليد پدرم را گرفته و با مشتي برده و غلام بدبخت به صورت تصنعي در حال گردگيري بت‌ها بود. پدرم چشم ديدن آن غلام سبزه رو را نداشتو بعدها فهميدم بر سر بارداري مادرم به وي مشکوک بوده است. القصه غلام مورد بحث ديگران را پي نخود سياه فرستاده و مادر بي‌پناهم را بداخل بتکده آورد. همانجا بود که من متولد شدم. هيچ تنابنده‌اي نبود تا ولادتم را خجسته بدارد الا مشتي بت بزرگ و کوچک. هيچ پشتيباني نبود تا بانگ اذان در گوشم نجوا کند الا بتهايي که بعد ها مجبور شدم در کمال قصاوت تبر بر اندامشان فرو‌د‌آورم، اينهم رنجي ديگر در حيات پر محنتم اي سلمان فارسي! پدرم در مقابل کار انجام يافته قرار گرفته بود و کاري از دستش بر نميامد الا پذيرفتن ظاهري مادرم و نوزادش. نوزادي سبزه‌رو که هيچ شباهتي به سفيدي برادر بزرگترش عقيل نداشت. سالها گذشت و هيچکس از خواري و خفتي که درون آن خانه به من و مادرم روا ميشد آگاه نبود. بيچاره آن برده سياه که که نمکش ميناميدند بر اثر خوردن شيره زهرآگين خرماي اهدايي پدرم بدرود زندگاني گفت. مرگ نمک حقيرتر از حيات نکبتبارش بود و هيچکس به پدرم گمان سوء نبرد. مانند غريبه يتيمي برسر سفره ابوطالب مينشستم و خورش نان‌خشکيده‌ام غيض و چشم‌غره بود. تنها دلخوشيم به پسرعمويم(ص) بود که به تازگي از شامات برگشته بود و او نيز با نگاه سرد آشنا و غريبه روبرو بود. در خلوت و جلوت به امردي متهمش ميکردند و زن به او نميدادند. بالاخره با توسل به آشناياني که داشت عجوزه‌اي يائسه او را به اجبار به شوهري انتخاب کرد تا بلکه ننگ مرد نبودنش از اذهان پاک گردد. من و او مانند هم بوديم، او به اجبار زنش را تحمل ميکرد و من به اجبار حضور ابيطالب را. زن سالخورده‌اش بچه دار نميشد و روزي محمد(ص) به خانه ما آمد و مرا از پدرم طلب کرد. پدري که تا آنروز مرا مانند سگي گر و خنازيري از خود ميراند ناگهان گفت طاقت دوري روي سبزه‌ام را ندارم. محمد(ص) بيشتر اصرار کرد تا آنکه بالاخره کيسه‌هاي مرحمتي خديجه کار را تسهيل نموده و من به دينار و درهمي سياه به محمد(ص) فروخته شدم. روزهاي اول با من مهربان بود. هميشه ميگفت درد يتيمي و سنگيني انگ حرامزادگي را بهتر از هر کس ديگري ميداند. شدم همدم تنهايي پسرعمم(ص) که عاطل و باطل در خانه بزرگ خديجه ميگشت و شبها مجبور بود به هوس پيرانه و مشمئزکننده آن عجوزه جواب بدهد والا سرکوفت مخنث بودن را بايد متحمل ميشد. مانند دو اسير بوديم که با غل و زنجيري نامرئي به يکديگر گره خوره بوديم. خديجه که به سردي مزاج و بي‌بخاري شويش پي برده بود در خلوت حرمي از مردان قلچماغ براي خود مهيا کرده بود و به برکت همين حرم شریف بود که در آن سن و سال چند بار حامله شد ولي هيچکدام از جمله قاسم(ع) بدنيا نماندند. محمد(ص) در بيرون از خانه باد به غبغب ميانداخت و شبها در زير لحاف ميگريست. بالاخره به همت يکي از همان گردن‌کلفتان که نامش زُهر ابن زاني بود دختري بدنيا آمد که نامش به پيشنهاد همان زُهر، زهرا(س) گذاشته شد. سر خديجه به نوزادش و حرم قلچماقانش گرم شده‌بود و بالاخره در مقابل لابه‌هاي محمد(ص) نرم شده و به او رخصت خلوت گزيدن داد. خوي متعالي محمد(ص) تغيير کرده بود. بر خلاف دوران اوليه ديگر پسرعموي خردسالش نبودم. بدل به شاگردبچه‌اي شده‌بودم که ميبايد فرمانش را ببرم و رختش را بشويم و شبها که از تاريکي و تنهايي ميترسيد در زير لحاف با گرماي بدنم تسلايش دهم. در همان زمان بود که با زبرائيل آشنا شدم. نامه‌هاي سرّي را در جوفي از چرم بز مينهادند و به ضرب پيه کوهان اشتران سالخورده در مقعدم ميراندند تا از چشم اغيار مخفي بماند. همين بردن و آوردن نامه‌ها موجب شد مقعدم مانند صندوق پست مورد استفاده روزمره محمد و زبرائيل قرار گيرد. روزي فراموش نشدني فرا رسيد. ديدم زبرائيل مشغول لوله کردن کتابي بزرگ است. وحشت برم داشت و پرسيدم اين چيست؟ زبرائيل اخمي کرد و گفت نسخه تصحيح شده زبور داود و عهد عتيق و عهد جديد است که در يک مجلد گردآوري شده است و اهدايي عسگرلاد ميباشد که از شام برايمان فرستاده و تو بايد به محمد برساني‌اش. اشک در چشمانم حلقه زده بود. تا آنروز تنها دلخويشم در آن کار صعب به آن بود که گاه‌به‌گاه محمد و زبرائيل ميگفتند کاري که من براي ترويج دين مبين اسلام ميکنم پاداشي بيکران خواهد داشت، اما آن لوله‌پيچ دهشتناک هيبتي داشت که ايمان را از دل مومن‌ترين مومنان نيز مي‌زدود. اعتراض کردم. زبرائيل گفت مشيت خداوند متعال براين قرار گرفته و گريزي از آن نيست. دمرم کردند. ابتدا به ضرب تنقيه روده‌هايم را پيه اندود کرده و بعد آن پير مرد لئيم و دو دستيار جهودش کتاب مقدسشان را با زحمت بسيار در من جاي دادند. عربده ميکشديم و شده بودم کتاب مقدس ناطق. زبرائيل و دستيارانش گويي به تواف حرم پيغمبرشان مشغول باشند، به نيابت آنچه در درونم بود، مرا ميبوسيدند و ارج مينهادند. دردي عظيم به دل داشتم و از زبري ريش زبرائيل و تف‌آلودي لبان دستيارانش نفرتي شگرف در دلم پديد آمد که با خود عهد کردم تا به قيام قيامت کينه آنان را از دل بيرون نکنم.
شير شرزه عالم توحيد(ع) ساکت شد و صورت خيسش را پاک نمود. سلمان برخاست و تکه حصيري را که بر کف گوشه‌اي از خيمه افتاده بود کنار زد. سوراخي نمودار شد که به مدخل سردابه‌اي تاريک ميمانست. سلمان پيه‌سوزي بدستم داد و گفت: اي پسرک بخيه بر سر! امشب مولايمان(ع) حالي ديگر دارد. برو و آبي آتشين بياور که عرفا فارس ضرب المثلي دارند که معني عربي‌اش [النار علاج النار] ميباشد. ما که خود سالها به گرماي آتش سوزنده معابدمان خو کرده بوديم، درد دل نهفته در سينه علي(ع) را بسي سوزنده‌تر از آن آتشگاه‌ها يافتيم. برو و قرابه‌اي شراب کهنه بياور که گمانم اين شبها مانند شبهاي مبارک قدر، طولاني و بي پايان است.
به درون زير زمين رفتم. خنکاي سردابه مانند نکهت بهشتي به پيشوازم آمد. دالاني در مقابلم قرار گرفته بود. چند قدم که رفتم خود را بر سر چهارراهي ديدم که هر راهش به انباري مملو از بشکه و چليک و خمره‌هاي متورم ختم ميشد. به نظرم رسيد خوب است که هيچکس از آنچه در زير زمين فراخ مخفي شده، خبر ندارد و الا اگر هر کس از اهالي شهر به زير خانه خود نقبي بزند بيگمان از اين خوان سرخ‌رنگ بي‌نصيب نخواهد ماند ، بسکه عظيم و گسترده بود آن خمخانه مقدس.
وقتي با قرابه‌اي کهنه بازگشتم حضرت علي(ع) به سويم يورش آورده و بي‌آنکه محتاج ساغر باشد موم سر شيشه را با دندان کند و با عطشي باورنکردني شروع به نوشيدن نمود. سلمان با اشاره به من فهماند که مولا(ع) را به حال خود بگذارم. بالاخره سيري در رسيد و مولاي متقيان(ع) قرابه خالي را به گوشه‌اي افکند. قرابه هزار تکه شد و هر تکه‌اش مانند دُري پرقيمت محفل بي‌رونقمان را آذين بست. مولا(ع) بي آنکه مزه‌اي به دهان مطهرش بگذارد طوري نشست که فهميديم قصد ادامه درد دلش را دارد.
نوشته شده در ساعت 2:09 AM توسط shay tan1

December 4, 2002
٭ ------ مومنانه ۳۳ -------
اميرالمومنين(ع) سبيل مردانه آغشته به باده اش را با سرآستين قبايش پاک کرد، همان قباي زهد و تقواي ساخته شده از گوني مندرس که شهره خاص و عام بود. مولا (ع) دردمندانه فرمود: بلي داشتم درددل میکردم. تا آنجا گفتم که بر اثر استعمال زياده از حد کتاب مقدس کينه زبرائيل و آئين نکبتبارشان را به دل گرفتم و با خود عهد کردم در فرصت مقتضي جوابشان را بدهم. وقتي به بيت مطهر رسول اکرم(ص) برگشتم ايشان با مجاهدت بسيار به گوهر گرانبهاي درونم دست يافتند و بوسيله همان مکتوبات مقدس بود که خواندن و نوشتن يادم دادند. هنوز دهساله نشده‌بودم که نيمه شبي مخفيانه به اتفاق پسر عمم(ص) به منزل زبرائيل رفتيم. پيرمرد لئيم به محمد مصطفي(ص) بشارت داد که بزودي به مقام منيع نبوت مفتخر ميشود. بعد بروي کاغذي نشاني غاري را داد که در کوهي مشرف به شهر قرار داشت. محمد(ص) پرسيد که چه سري در آن است که در غاري تاريک که از چشم خلق پنهان است بايد تاج نبوت بر سر بگذارم؟ چرا اين غار هولناک را براي من برگزيده‌ايد؟ زبرائيل گفت که اين شيوه انبيا عظام است که آيه توحيد گويان از کوه بر گمراهان فرو آيند و انذارشان دهند. از هيچ پيغمبري پذيرفته نيست که مثلا بعد از اجابت مزاج صبحگاهي و خوردن چاشتي پرملاط اعلام نبوت کنند، به يقين آن آيات رحماني را همگان ناشي از آکندگي شکم خواهند پنداشت. گرچه دلايل زبرائيل سست و بي پايه بود اما رسول اکرم(ص) به فرمان معلمش گردن نهاد. شب بعد بي قوت و غذا به راه افتاديم و هنوز خيلي به صبح مانده‌بود که به مقصد رسيديم. کوه سرد بود و ميبايست ساعاتي صبر کنيم تا در موقع برآمدن آفتاب عالمتاب محمد(ص) طوري بر ستيغ کوه قرار گيرد که انوار خورشيد مانند هاله‌اي مقدس تمام اندامش را دربر بگيرد. غار هراس* تاريک بود. طنين نفسهايمان مانند نفير ارواح خبيثه دل سياه غار را به لرزه آورده بود. جرئت رفتن بدورن آن تاريکخانه را نداشتيم و به ناچار بر سر سنگي در دهانه غار نشستيم. دندانهاي مبارک محمد مصطفي(ص) و زانوان من ميلرزيدند و هيچکدام نميدانستيم آن لرزشها از ترس است يا از سرما. محمد(ص) مهربانانه مرا در بر گرفت. هردو قدري گرم شديم. ناگهان حس کردم دستهاي مبارک پسر عمم(ص) بروي لنبه‌هايم چرخ ميخورد. به استدعا درآمدم که امشب حال بردن يا آوردن نامه و لوله‌پيچ مقدس را ندارم. ايشان دستشان را به ميان پاهايم برده و جلوگاهم را به چنگ آوردند. با صدايي لرزان از هيجان و يا ترس فرمودند که علي نرماي زهارت را حس ميکنم بالغ شده‌اي؟ گفتم کودکي بيش نيستم و معني بلوغ را نميدانم. گفتند آيا غير از بول از اين لوله چيزي بيرون آمده است؟ گفتم يا پسر عم گرامي(ص) خجالتم مده که چندي پيشتر در نيمه هاي شب خود را آلوده يافتم و شما به يقيين علم غيب ميدانيد که از آنچه ديگران بيخبرند باخبريد. محمد مصطفي(ص) لبخند مليحي فرمود، گرچه همه جا سياه و تاريک بود اما برق سفيد دندان مبارکشان به خوبي رويت ميشد. ايشان همچنان در حال مالش جلوگاهم بودند که ناگهان دشداشه مبارکشان را از پشت بالا زده و فرمودند که اي علي اگر ميخواهي اولين مومن واقعي دين حنيفم باشي بر من وارد شو که مدتهاست از ترس تهمت مخنث بودن جرات ابراز احساساتم را نداشته‌ام. بر من فرودآي که هر شب در حسرت قلچماقان توانمندي هستم که آن عجوزه بر خود ميکشد. فرمان، فرمان محمد مصطفي(ص) بود و اطاعت کردم. متاسفانه مجبورم بي‌ادبانه از واژه‌هاي نابهنجار استفاده کنم اما در يک کلام اولين . . . که کردم . . . پيغمبر اکرم بود**. در حال رفت آمد به عالم نبوي بودم که ايشان به رعشه‌اي روحاني دچار گشته و مدام ميفرمودند آوازي بخوان!اقراء اقراء!. نفس نفس زنان گفتم چه بخوانم در اين حالت که هوش و حواسم در ميانگاه شماست؟ فرمودند پس نقراء نقراء***. بعدها دريافتم همين اقراء و نقراء گفتن‌هاي رسول اکرم(ص) چگونه موجب تحکيم دين مبين اسلام گرديد.**** بعد از اتمام کار رسول اکرم دلشان به حال من و چهره عرق کرده‌ام سوخت و فرمودند که علي جان! ميخواهم لطفي به تو کنم که تا آخر عمر مريدم باشي. در عالم توحيد و تخنيث***** و تبادلات عاطفي بين همجنسان نرينه، کننده در واقع شونده است و مفعول، فاعل ميباشد.****** من از آنچه که محمد(ص) فرمود چيزي نفهميدم. ايشان براي آنکه درسي عملي به من آموخته باشند مرا دمرو فرموده و با آلت نازنينشان به جان پسگاهم افتادند.گفتم بي ادبي نيست که در جايي فرو مينمائيد که پيشتر به همت زبرائيل کلام انبيا عظامي مانند موسي و عيسي و داوود قرار داشته؟ ايشان در حاليکه بر فشارشان ميافزودند فرمودند که شرط خاتم‌الانبيا بودن جلوس بر جايگاه پيامبران ماقبل است. من در آنشب به تجربه‌اي خوش دست يافتم بي‌آنکه بدانم بعدها همين تجربه چه مشکلاتي برايم ايجاد ميکند.
علي(ع) ساکت شد. من با دهاني نيمه باز منتظر ادامه کلام گهربار مولايم بودم.
---------------------------
پاورقي
* متاسفانه طبق تحاريفي که مشتي عالم‌نماي سني مذهب و يهودي‌زاده به دين مبين شيعه رسوخ داده‌اند نام شريف غار هراس به غار حرا تبديل شده است.
** براي اجتناب از اينکه روايات صحيحه شيعه دچار سوء استفاده مشتي سني کافر و بهايي لامذهب و جهود مادر به‌خطا قرار شود، بايد اعلام نمائيم که سه نقطه اول اصولا بي نقطه است و دلالت بر کُس مينمايد و سه نقطه ثاني عملا يک نقطه بوده و اشارت بر کون مطهر خاتم الانبيا مينمايد. البته علي در موقع بيان اين مطلب فرق زيادي بين جلو عقب نگذاشته که به يقين حکمتي در آنست که تنها آيات عظام کارکشته قادر به درک عميق اين حکمتند.
لازم به ذکر است عده‌اي مشرک خواسته‌اند که روابط روحاني رسول اکرم و حضرت امير(ع) را با ديدي پليد بنگرند و گفته‌اند مگر ميشود که محمد پسرکي را به خانه بياورد و دست بر او دراز نکند؟ آيت‌الله مکرمات شيرزادي در نشريه [بيضه اسلام] متذکر گرديده‌اند: حاشا و کلا که رسول خدا(ص) به پسر عم نيمه يتيم خود دست دراز نمايند. چگونه پيغمبر الرحمن الراحميني که خود در کودکي و نوجواني و جواني آن خاطرات شنيع و تجارب تلخ را داشته‌اند روا ميداشته‌اند که آن چه برسرشان‌ آمده بر سر عزيزانشان بياورند. در پايان بايد اذعان داشت اصولا فسق‌هاي جزئي که لازمه تعليم و تعلم در حوزوات علميه است را ميتوان از همين روابط بين نبي و مولا فرض نمود که نه تنها گناهي بر آن متصور نيست بلکه به دلايلي عديده صوابات آن مشهود است.
*** يعني نخوان نخوان.
يکي از شباهات اساسي بين امام راحل(ره) و نبي اکرم(ص) تبحر در علم صرف و نحو و عربي است که هر دو مغلوط و تفسير ناپذيرند.
**** چوپاني راه‌گمکرده که نيمه‌هاي شب از آن حوالي عبور ميکرده بعدها قسم جلاله خورده با دوچشمان خود ديده است که در آن شب تاريک شخصي مانند جبرئيل بر محمد(ص) نازل شده و آيه شريفه اقراء را به رسول‌الله (ص) مياموخته.
***** تخنيث يعني مخنث بودن (المنجد في اللغة العربي، چاپ بيروت ص ۴۷۶) ، در ضمن واژگان توحيد و تخنيث در ذات معنايي مشابه دارند. توحيد بر وحدت و يگانگي جان دلالت دارد و تخنيث بر هماغوشي و يگانگي اندامهاي مشابه‌الجنس.
****** به زبان ساده تر اوسّـا اونه که زيره و کيف اصلي رو ميبره.
نوشته شده در ساعت 4:51 PM توسط shay tan1

December 15, 2002
٭ ----- مومنانه ۳۴ -------
من شيطاني مطهرم که مرحمت الهي شاملم شده و هنوز مخچه‌ام در کاسه لق سر باقي مانده و به ميمنت اين واقعه از هر پلشتي و گناه بري هستم. روح کودکانه‌ام مانند صفحه سفيدي است که سياهي گناه آنرا نيالوده و به همين علت با سلسله معصومین(ع) همنشين گرديده‌ام. نميدانم چگونه حمد پروردگار مهربان را گويم که الطافش موجب آن شده که در حساس ترين لحظات تاريخ نبوت و رسالت و امامت در ميان جمعي حضور بيابم که سر تا به ‌پايشان عصمت و عفت متراکم است و علم و حلم متناهي. خداوندگارا ســــــپاسگــــزارم!
سلمان فارسي متکايي به مولاي متقيان(ع) تعارف کرد و گفت: پاسي از نيمه شب گذشته است. اگر ميخواهي ماجراي شب بعثت را ادامه دهي قدري لم بده تا بيش از اين خسته نشوي.
مولي‌الموحدين(ع) به متکاي مملو از پوشال و پوست درخت خرما تکيه داد. هاله‌اي مقدس تمام پيشاني و چهره‌اش در بر گرفته بود خوب که دقت کردم آن انوار مقدس ناشي از شرابي يافتم که پيشتر به وجود مبارکش وارد شده بود و حال مانند دانه‌هاي الماس پيشاني و رخسار گر گرفته‌اش را مزين کرده‌بود. دستمالي نداشتم و خايه‌مالانه تکه‌اي از تميزترين قسمت جامه‌ام پاره کرده و به سوي مولا(ع) گرفتم. سرور کونين(ع) وقتي آن پارچه را گرفت با نگاه لوچ از باده آسماني‌اش از من تشکر کرد. سلمان کد ديد سکوت اميرالمونين(ع) بيش از پيش طول کشيده کاسه‌اي گلين را مملو از قرمه‌اي معطر کرده و جلوي ميهمان عظيم‌الشان نهاد. علي(ع) انگشت انگشت از آن مائده خورد و هنگامي که آثار سيري از چهره‌اش هويدا شد شروع به صحبت کرد: صبح صادق دميده بود. پيامبر اکرم(ص) از شدت خوابالودگي و لذات روحاني شب قبل تلو تلو ميخوردند. از آنجا که نميتوانستيم بگوئيم از ورود به غار هراس خوفناک بوده و شب را در بيرون از آن غار مقدس سگ‌لرز زده ايم به خاتم‌الانبيا(ص) پيشنهاد کردم حال که دستور اکيد زبرائيل را زير پا گذاشته‌ايم حداقل براي تظاهر هم که شده تا دهانه غار رفته و تارهاي تنيده شده توسط عنکبوتان شب‌زي* را پاره کنيم و بگوئيم جبرئيل در آنجا بر پيغمبر(ص) نازل شده است. بعد از گرد گيري و تارزدايي غار به سوي شهر خفته در کفر و جهل سرازير شديم. محمد مصطفي(ص) به زباني ناآشنا که به يقين در شامات آموخته بود بي انقطاع آيه وحدت و رسالت بر لب ميراند. خيل سکنه شهر که مشغول بدبختي‌هاي روزمره خود بودند او را ديوانه‌اي مجنون پنداشتند که هذيان ميگويد. اما پيامبر اکرم(ص) به تمسخر آن غوغا سالاران وقعي ننهاد و بر فريادهاي انذار دهنده خود افزودند. ناگهان از اينسو و آنسوي جمعيت تعدادي پير و جوان لباس شخصي** بر سر و روي کوبان و گريه‌کنان به سوي محمد(ص) هجوم آوردند و گفتند به يقين ايشان پيغمبرند. مردم ديگر که شور و حال آن افراد را ديده بودند دست از خنده و استهزا برداشته و کنجکاوانه سکوت کردند. جمع تازه مومن شده مانند پروانه، شمع وجود رسول‌الله(ص) را در برگرفتند و همگي متفق القول شدند او همان کسي است که در اناجيل اربعه احمدش خوانده‌اند و در ديگر کتب روحاني مژده ظهورش را داده‌اند. من(ع) نيز تحت تاثير جو حاکم قرار گرفته و گريه کنان به دامن مطهر پسر عمم(ص) چنگ زدم. جمع حمايتگر، محمد(ص) را با سلام و صلوات تا در خانه‌ خديجه رساندند و براي آنکه احترام به نبي الله(ص) را به تمام و کمال گذاشته باشند خود نيز وارد دالان خانه شدند. خيل مردمان کنجکاو در پشت در بسته ماندند و تنها شعارهاي کوبنده داخل خانه را ميشنيدند. از دري که به دالان باز ميشد چهره خندان زبرائيل پيدا شد. پيرمرد لئيم با تکان دادن عصاي لرزانش بر شدت و حدت شعارهاي جمع حمايتگر افزود. دالان خانه خديجه مانند تنور افروخته‌اي شده بود که شعارهاي جمع، هر دم بيش از پيش به حرارتش ميافزود. پيامبر اکرم(ص) به زبرائيل نزديک شد و خواست دست معلم بزرگوارش را ببوسد که پيرمرد با ايما و اشاره فهماند که زمان و مکان براي آنکار مناسب نيست. خديجه کبري(س) که با چهره‌اي خوابالوده و لباس خوابي حرير و تن‌نما از اتاقش بيرون آمده بود مبهوت اوضاع درهم خانه بود. کسي به او فهماند همه اين غوغا ناشي از به مقام رسالت نايل شدن شوي آن بانوي بزرگوار است. آن بانوي حميده(س) ابتدا خنده‌اي نمود و خواست لب به سخن بگشايد که قلچماق نيمه برهنه‌اي سر از پنجره همان اتاق بيرون آورد و خديجه(س) را به درون اتاق فراخواند. بزرگ بانوي اسلام(س) در حاليکه به سوي آن قلچماق قوي‌هيکل بازميگشت به کنيزان فرمان داد شربتي درست کنند و دسته بي علم و کتل را سيرآب و ساکت کنند. هنوز شربت نرسيده بود که زمزمه‌اي در ميان جمع حمايتگر پيدا شد. زبرائيل براي آنکه جوابي در خور به آن دسته داده باشد سرفه‌اي مخصوص و معنادار کرد. در اتاقي که پيشتر زبرائيل از آن بيرون آمده بود باز شد و پيرمردي با کيسه‌اي چرمين بيرون آمد. محمد مصطفي(ص) گرچه خوابالوده و خسته بود اما به مجرد ديدن آن مهمان سالخورده به سوي او رفته و بوسه اي بر نگين انگشترش زد. پيرمرد با صدايي که خس خسش بيش از صوتش بود مقام جديد محمد مصطفي(ص) را به وي تبريک گفته و به سوي جمع رفت. کيسه چرمين را بالا گرفت و با نشان دادنش همگان را ساکت کرد. جوانکي سفيد پوش که همگان ساعدعسگرش ميناميدند به سوي پيرمرد رفته و گفت: سلام اي عسگرلاد بزرگوار! سلام اي پدربزرگ مهربان که کيسه‌ امدادت از راه دور به ياري ما آمده. ما به آنچه که شما و زبرائيل حکيم فرموديد عمل کرده و پيشواز شايسته‌اي از آقـــــــا به عمل آورديم. اين نوه بيمقدار به نمايندگي از جمع عرض ميدارد که حال نوبت شماست که به قول خود وفا نموده و بچه‌ها را شاد کنيد. بخدا همه زن و بچه دارند و در اين وانفساي بيکاري اميدشان به امداد شماست.
عسگرلاد يهودي کيسه چرمين امداد را به زبرائيل داد و گفت: ما و صنف معتبرمان با عرق جبين اين پولهاي تماما حلال را بدست آورده و ميخواهيم در راه حق استفاده کنيم. نحوه تقسيمش هم طبق فتاواي علامه زبرائيل حکيم است.
زبرائيل کيسه را گرفت. سنگيني کيسه بيش از توان پيرمرد بود و بر زمين افتاد. سکه‌هاي نقره و مس بر زمين ريخته شد. جمع حمايتگر که تا دقايقي قبل منسجم و مستحکم به نظر ميرسد از هم پاشيده شد و هر يک براي آنکه پشيز بيشتري را تصاحب کند به رقابت پرداختند و به لباسهاي شخصي يکديگر چنگ زدند. عسگرلاد و زبرائيل و محمد(ص) که شاهد آن کشمکش بودند با نگراني نسبت به آينده به يگديگر نگاهي کردند و به داخل اتاق رفتند. وقتي به درون اتاق رسيديم پيامبر اکرم(ص) ديگر طاقت نياورده و دستان زبرائيل را غرق بوسه ساختند. عسگرلاد در حاليکه عرقچين کوچک کف سرش را جابجا ميکرد بدره‌اي به سوي نبي‌اکرم(ص) گرفت و گفت: اين بدره زر براي مخارج اوليه است. ترتيبي داده‌ايم که خمسي از صندوقهاي امداد مستقر در کنار دخل بازاريان برج به برج به بيت شما ارسال شود. اميد آنکه اين وجوهات مثمر ثمر باشد. در مورد شخصي پوشاني که در بيرون بسيج شده‌اند نگران رفتار فعليشان نباشيد و بدانيد با تربيت درست هميشه يار و ياور شما خواهند بود. اين افراد تا موقعي که شما فرمانبردار دستورات زبرائيل حکيم هستيد به عنوان عامه مردم در مواقع مقتضي به بيرون خواهند ريخت تا دشمنان را منکوب کنند.
زبرائيل حکيم دستي به شانه محمد(ص) کشيد و گفت: اين ابتداي کار است اي شاگرد! اين راه بسي دراز و پرمخاطره است. به اميد روزي که پرده‌ها فرو افتد و دين مبين شيعه*** در سراسر جهان حاکم شود.
علي(ع) لحظه‌اي سکوت کرده به سلمان فارسي خيره شد. سلمان گفت: يا مولا! بارها آن ماجرا را از زبان خودت شنيده‌ام و اگر صد بار ديگر بشنوم خسته نميشوم. به خانه‌ات برگرد که عنقريب سحر است و وقت عبادت صبحگاهي. مولي‌الموحدين(ع) گفت: نه بگذار بيشتر خاطراتم را مرور کنم. بگذار بگويم که چگونه آن دين جديد چگونه مشمول الطاف الهي گرديد و تو در ديار ما ظاهر شدي.
مولا(ع) رو به من کرده و فرمودند: اي پسرک بخيه به سر! تو خواب نداري که اينطور اينجا نشسته و به حرفهاي ما گوش ميکني؟ راه سردابه را نيز که بلد شده‌اي. برو و ابريقي گلين از آن آب آتشين بياور که از سرما لرزم گرفته.
براي اجراي امر مولاي متقيان(ع) با سرعت به زيرزمين رفته و دمي بعد با شراب برگشتم. مولا(ع) بي آنکه منتظر برگشتن من باشند شروع به صحبت کرده بودند.
--------------------------------------------------------
* اين عنکبوتان شب‌زي نوع حشره هستند که روزها ميخوابند و شبها هر سردر غاري را که بيابند با سرعت تارشان را بي هيچ معجزه‌اي ميتنند.
** لباس شخصي قومي را گويند که البسه خود را شخصا دوخته و در پوشيدنش از غير کمک نميجويند.
*** ميدانيد که دين يهود نيز شيعه و سني دارد و شيعه‌اي که منظور زبرائيل است با شيعه اثني عشري که جن و انس به آن معتقدند متفاوت ميباشد. در مومنانه‌هاي گذشته تلويحا به اين مساله اشاره شده و در مومنانه هاي بعدي مساله را به تمام و کمال خواهيم شکافت.
نوشته شده در ساعت 11:10 AM توسط shay tan1

December 17, 2002
٭ ------- خارج از مومنانه ---------
اخيرا در پي طنازي ابرام طنزي براي مقام منيع ولايت، خود خداي متعال نامه‌اي مرقوم فرموده گفته شيطان جان داغ داغ برسان بدست گيرنده‌اش:
ابي جون! ما که خود خدائيم براي حفظ ظاهر هم که شده ازگناه شيطان و ديگر پليدان بالاجبار ميگذريم تو ديگه چرا کاسه از آش داغتر شده‌اي؟
يک لقمه نان آغشته به روغن در همان بيت که خودت ميداني ارزش آنرا دارد که سنت حسنه غفران و توبه ما را گهمالي کني؟ يک آدمي با دهان آلوده به گه خشکيده، دارد با زبان بي زباني ميگويد گه خوردم يا ايهالناس! آنوقت تو ميگويي نه اصلا گه نخوردي!.
منظورت چيست؟
ميخواهي امتياز گه خوري را منحصر به خودت بداني؟ تو ميتواني هر جا صلاح و مصلحت دانستي، نه تنها با قاشق، بلکه با کفگير از هر چه پلشتي است نوش جان کني اما زينهار که درِ هميشه باز توبه خداوند متعال را با گه، گِل نگيري که شايد روزي خودت نيز خواستي از اين در وارد شوي!
من که شيطانم چيزي از مرقومه بالا نفهميدم. ابرام و سعدي و اينها را هم نميشناسم اما اي ابنا بشر! اين خدا متعال هم گرچه خيلي خوارکسه‌س، گاهي راست ميگه‌ها. خود دانيد.

نوشته شده در ساعت 5:25 PM توسط shay tan1



 


 

* سخن همان است كه در وبلاگ « شيطان » ديده ايم . كاري كه انجام شده و به حضرت آية الله العظمي آقا سيد حسين استمناء ارواح المؤمنين و اجسام المسلمين له الفداء پيشكشيده گرديده ، به اين منظور بوده است كه لاكن با عُمّال و اَعمال و اِعمال سانسر مبارزه كرده كنيم چون اين صحيفه در ايران قرن هاست كه لوله شده . و ديديم اينك كه كون خود را به هم كشيده كرده ايم ، معهذا سر و ته اين را هم شدرسنا كرده كنيم ؛ يعني كه به ترتيب اَوْلَي به اُخرَي سراكون رديف شود كه خواننده ي ( ما نمي فهميم كه اگر كسي بخواهد خَ وا ننده بنويسد چه گورش را بايد بكند ؟ ) بعله ، كه خواننده ي كون گشاد ِ گيج مگيجو سرش تُو كون خودش گم نشود كه الان كدام پاره را تلاوت كرده مي كرده است !
           به قول قائل : والظّلام عليكم و زحمة الله و نكباتُه
ضمن عقد نالازم داخل اين طور دخول فضول فرموديم كه : به لينك هاي پست ها نيازي نيست ، چرا كه صحيفه از براي داخل نشينان چيز كرده شده است . در عوض ، پاي برگان خضرت را به صورت مُلَنَّك درآورديم ، كه با ايكي قچار برين سر توزيه مربوطه ! و چنانچه ايدون دگرباره شماره يا ستارك آغاز پاي برگ را مالش بدهيد به متن الصّحيفه بازگشت كرده مي كنيد . دنيا به كام كون گشادان باد !
اگر خط برايتان باريك است و كلفت ترش را مي خواهيد ، از منوي view گزينه ي text size و از زير آن larger را انگولك كنيد .
ضمن الله والتّوفيق ، اين صحيفه ي مباركه ي مقدّسه ، در سايت خضرت ِ ايشان نيز موجودٌ بالشّيطان مي بُوَد ؛ به اين نشاني ملكوتي !

كمينه بندگان


 

up